روزی که عشق نبود شهوت بود بازار تدلیس بود

روزی که شاعر بود شعر نبود حقیقت پانویس بود

روزی که پلیس مامور تلبیس بود

روزی که ابلیس تنها قدیس بود

روزی که بس پاییز

روزی که یادت لبریز

روزی که سخت چون هرروز بود

روزی که دور نبود امروز بود

(س.س)

..................................

پانویس: 

free

متن ذیل برداشتی آزاد اما گاه وفادار در متن از قطعه زندانیان نوشته نیچه است.

زندانیان

یک روز صبح زندانیان به کارگاه آمدند و به سان هر روز عده ای به سر کار رفتند و عده ای نیز عاصی و لجوج ایستادند و پچ پچ کنان به اطراف چشم دوختند. در همین لحظه یکی پیش آمد و بانگ بر آورد:(( دیروز زندانبان با من از آزادی سخن گفته است و این دغل ها را که می بینید نه نگهبانند و نه زندانبان, آیا تا کنون کسی آنها را دیده است که سخنی بگویند و یا حتی تکانی بخورند؟ آنان تنها مترسک هایی بیش نیستند! اما دوش زندانبان با من سخن گفت! حال هر چه می خواهید کار بکنید و یا اصلا کار نکنید, توطئه های پنهان شما آشکار شده, زندانبان سخنان پنهان شما را شنیده است و می خواهد به زودی دادگاهی دهشتناک برای شما تشکیل دهد. در باره او که شنیده اید او جبار است و سختگیر و حتی کوچکترین خطاهای شما را هم دیده است, حال خود می دانید! اگر به من ایمان داشته باشید و به سخنان من گوش دهید از خشم و قهر او در امان خواهید بود.)) پس از اندکی سکوت زندانی پیری گفت: (( از او نپرسیدی که به کدامین گناه زندانی شده ایم؟)) جوانی در آن میان بانگ برآورد:(( من تو را باور ندارم. تنها زندانبان سخنانی را در مغزت فرو کرده است. شرط می بندم که هشت روز دیگر هم درست همین وضع و حال امروز را داشته باشیم و زندانبان هیچ با خبر نشود.)) آخرین زندانی که تازه پا به صحن کارگاه گذاشته بود, گفت:(( حتی اگر از این ماجرا خبری هم داشت,حال دیگر هیچ نمی داند, زندانبان یکباره همین چند لحظه پیش مرد.)) آنکه دیگران رو به او سخن می گفتند, به نرمی پاسخ داد:((به شما گفتم,هرکس به من ایمان داشته باشد و بداند که زندانبان زنده است, آزاد خواهد شد.))زندانیان دیگر نخندیدند, اما با بی تفاوتی شانه بالا انداختند و او را تنها گذاشتند.

................................................................................

بعد نوشت:

باشد, باشد دلت با هر که می خواهد باشد! باشد حرفی نیست, یا نه چرا هست اما نه نه نمی گویم نه این بار نه! تو هم هیچ نگو نه نه اصلا فکر هم نکن اصلا بیا, بیا و تنها گوش کن! می شنوی از کجا می آید؟ می شنوی بانگ العطش می آید...

(س.س) 23 آبان 92