از خوابیدن می ترسم, از این دی ماه رنگ پریده, پریدوش باز هم کابوس دیدم, از همان کابوس های تکراری, این درد مادرزاد آخرش مرا می کشد. کاش می توانستم خودم را راحت کنم اما نمی توانم از مردن می ترسم, از اینکه تمام این کابوس ها به حقیقت بدل شود یا اینکه چه می دانم مرده ها هم کابوس ببینند... چشمانم را که روی هم می گذارم, روی قبری ایستاده ام که پر از گل های بنفشه است و دخترک سفید پوشی شبیه دخترک گل فروش خیابان رو به رو یک دسته گل رز برایم می آورد همینکه می خواهم گل ها را از دستش بگیرم گل ها به مار تبدیل می شوند, می خواهم فرار کنم اما نمی توانم, دستانی زخمی از قبر بیرون آمده و پاهایم را گرفته است, می خواهم داد بزنم اما صدا صدای خودم نیست صدای زنی از گلویم بیرون می آید که فریاد می زند کمک کمک, صدا به قدری بلند است که وحشت سر تا پایم را فرا می گیرد, بعد هم دو مامور عظیم الجثه می آیند در غل و زنجیرم می کنند و برم می دارند و می برندم توی یک سیاه چال تاریک...
(س.س)
...............................
پ.ن:
باز هم غمی به جانمان خزید
خبر باز داشت مهدی مو سوی و فا طمه اختصا ری
.............................
بعد نوشت:
من پیامبر پوچی و تباهی نیستم, من تنها نقاشی هستم که پلیدی ها را سیاه میکشد!
در پاسخ دوستی که به سیاهی دنیای من ایراد داشت.