شب

افسرده

جیب برکشیده و دل آزرده

خیال 

دربند رهگیر پری افسایی روزپیکر

و قلم

ثناگستری خامدست...



(س.س)


در این اهرمن لاخ ترسان وهم آلود

فتاده سایه ام لغزان در پیش

وز این بیهوده تکرار غم آلود

بی رمق, خسته می کشاند مرا با خویش   

               ***

دروغین فروغ فانوس هاشان از پس

شهر آشفته سامانان بی کس                             

شهر پر تزویر بی آینه

شهر حتی با خویشتن بیگانه.

(س.س)



............................................................



پ.ن 1:

"یه روز یه مردی دید که یه نفر توی یه باتلاق داره غرق میشه پس نجاتش داد و به همین خاطر جون خودش رو هم به خطر انداخت وقتی از باتلاق در اومدن هردوشون از نفس افتاده بودن اون مرده که داشت غرق میشد به کسی که نجاتش داد گفت: احمق دیوونه چرا منو از باطلاق دراوردی من اونجا زندگی میکنم." 

(بخشی از دیالوگ فیلم نوستالژیا)


پ.ن 2:

بدرود مخولو...