stop killing

(س.س)
زیر پایم لرزید
تنها شاهدانش
چشمان کودکان حلبچه بودند
و تنها کردستان رازاش را می دانست!
راز تناسخ شب زنده دار بی کس را
تنهایی مداد را
و اندوه, اندوه ابدی ام را...
(س.س)
بر روی لینکهای کلیک کنید تا پیاله گیر رایحه ی شعر و ترانه شوید...
...................................................................
پ.ن: شیرکو به دیدار بامداد رفت...
چه دُژمانانه2 رنگ تسلی میزنم بر واژه هایم,
که زخم زده ای و
آوازه کرده ای مرا
که آوزه شده ام و بیداد3 می خوانم تو را...
(س.س)
1_مُزمَن: عاجز.
2_ دژمان: دلتنگ, اندوهگین.
3_دستگاه همایون و یا به تعبیری «دستگاه عشاق»، با حالت محزون و اسرار آمیز خود گوشههای متعددی دارد که گوشه «بیداد» اوج این دستگاه تلقی میشود.
سرم داد می کشد...مداد آبی اش را از من می خواهد! دخترک نیم وجبی عجب صدایی دارد عجب فریادهایی می کشد... چیزی نمانده که فریاد هایش مادر بزرگ را هم با آن گوش های سنگین بیدار کند... می گوید تو برداشتی, اه, نقاشی مو خراب کردی, می خوام آسمون بکشم, کجا گذاشتیش؟ حتما باز فراموش کردی! حتما بردی که باهاش زیر نوشته هاتو خط بکشی! دوست ندارم! اصلا, حتی یه ذره, همه نوشته هاتو هم خط خطی می کنم... من برنداشتم! قرمز شاید اما مداد آبی به کار من نمی آید,آن هم مداد شمعی, تازه خودم هم چندتایی مداد قرمز دارم هنوز, از همان سوسمار نشان ها... از همانهایی که همیشه باهاشان توی دفتر کاهی نقاشی می کشیدم... هر وقت به گلوله تانک که می رسیدم , نوک مداد قرمز را زبان می کشیدم تا پررنگ تر شود... دفتر نقاشی ام پر بود از تانک و سرباز و تفنگ, هیچ وقت آسمان نکشیدم! بلد نبودم, کسی نشانم نداده بود... خودم هم که می کشیدم پر می شد از سخو و بمب های قرمز... درست مثل همان روز... همان روز که قرار بود برای پری نقاشی بکشم... دفترش را آورد و گفت خانه بکش, آسمان آبی با یک عالمه گل... تنها مداد رنگی ام را برداشتم و نوکش را با زبان خیساندم... آروم تر داد نزن من مداد آبی تو برنداشتم... بهترین تانکم را برایش کشیدم... اینا چیه کشیدی؟... چرا گریه می کنی؟... پس کی برداشته؟... تو رو خدا گریه نکن... نمی دونم... چرا همش قرمزه؟... نمی خوام... مداد رنگی ندارم... باشه فقط تو رو خدا گریه نکن... دیگه باهات حرف نمی زنم... می خوای با هم نقاشی بکشیم؟... نه! تو بلد نیستی... گریه نکن... خب کمکت می کنم تو بکش... اصلا هرکاری که بگی می کنم تو فقط گریه نکن... می خوای بریم بیرون با هم بازی کنیم؟... تو فقط گریه نکن!... بریم بازی کنیم؟... گریه نکن! دختره اینجا نشسته, گریه می کنه, زاری می کنه, از برای من...
(س.س)
درب و داغان بین آن همه مصیبت, خشمگین و غمین نیمه شب از خانه بیرون زدم. باید اعتراف کنم آن شب تا دلت بخواهد گریستم. یک مرد هیچ وقت تا کارد به استخوانش نرسد گریه نمی کند اما اگر به گریه کردنش اعتراف کرد مطمئن باش همه چیز برایش به آخر رسیده. به خودم که آمدم از تپه ای بلند صبح را تماشا می کردم و خستگی مرا به عالم خلسه کشانده بود. همیشه طبیعت مرهم زخمهایم بوده. اما آن روز فرق می کرد. عطر علف ها... صدای جیرجیرکها و غوک ها... جیک جیک گنجشککان... رقص گیج چمن ها... آواز بلبل ها و پرواز گنگ پرستو ها... روشنی رودخانه از لا به لای برگ های اکالیپتوس پیر... صدای محو شر شر رودخانه... زمین رنگارنگ از گل ها و بوته ها... همه و همه, هیچ کدام نمی توانستند مرا به زندگی پیوند دهند.
آفتاب که زد چشم اندازم را مختل کرد و بی هدف بلند شدم. همین که به راه افتادم چند قدم دورتر صدایی بلند شد... صدای شبیه صدای زنبور یا صدای پرواز سوسک ها... وززززززززززز... هر چقدر سرم را چرخاندم اثری از زنبور یا سوسک نبود. همینطور که جلوتر می رفتم صدا بلندتر می شد.... وزززززززززززززززز... عاقبت چند قدم جلوتر منبع صدا پیدا شد... یک گاو... صدا صدایی بود که از ماتحت یک گاو خارج می شد... در تمام زندگی هیچ وقت آنقدر از ته دل نخندیده بودم...
(س.س)