متن ذيل تنها قرائتي شخصي وار از چيستي جهان است که به درخواست دوستي نگاشته خواهد شد از اين رو نه به حکم نسخه اي است فرا دستانه و نه هجومي نقادانه!

تقدیم به س.خ

 

پاسخ به چيستي هستي, گره خورده به انسان, تفسير او, و باور به چگونگي پيدايش جهان و آدمي است, باور و تفسير هايي متفاوت و گاه متضاد که در قاموس اديان, ايدئولوژي ها و مکاتب فکري و فلسفي انسجام يافته و هرکدام پيرواني را براي خويش دست و پا کرده اند. باري, تنها کليد و رهگشايي که آدمي را به حقيقت رهنما است, "زمان" است! زماني که به مدد رشد علم و فهم آدمي روز به روز از کفه مجهول اين ابر معادله مي کاهد و بر کفه معلوم اش خواهد افزود!

از اين رو هيچ موضوعي را نمي توان خارج از زمان و مکان و شخص متفکر تحقيق نمود, پس اين پست و هر آنچه نيز در ادامه آن خواهد رفت نه خارج از ظرف زمان و مکان است و نه خارج از حيطه علم و تفکر نگارنده آن و از اين رو نه خارج از اشکال است و نه عاري از جهت گيري فکري. ديگر آنکه مخاطب اين مقال مخاطبي است وبلاگي که به همين سبب در آن از تکلف دوري جسته و رعايت کوتاهي لحاظ گشته است!

 

من اگر باده خورم باده پرستم به تو چه

گر که با ماهرخي تنگ نشستم به تو چه

خود خدا گفته در توبه هميشه باز است

تو خدايي مگر؟ ار توبه شکستم به تو چه

 

 

در فلسفه, epistemology يا معرفت شناسي حوزه اي است که به مسائل مربوط به معرفت مي پردازد! که خود اين حوزه نيز با دو مسئله دست و پنجه نرم مي کند:

1_ مسائله مربوط‌ به‌ "معيار معرفت" و راه‌ هاي حصول آن.

2_مسائله مربوط‌ به‌ سرشت‌ و چيستي معرفت‌.

مسئله اول را که "روش شناختي" هم مي نامند نظرات و مکاتبي هستند که سعي در توجيه راه های حصول معرفت دارند مکاتبي نظير «تجربه گرايي» , «عقل گرايي» , «عمل گرايي» و... و مسئله دوم مسئله‌ اي است كه‌ مربوط به آموزه‌ها و نظرياتي در باب‌ انواع‌ رئاليسم‌ و گونه‌هاي‌ ضد رئاليسم‌ است.

حال بسته به انتخاب, باور و ايمان به هر يک از موارد فوق پاسخ هاي هر يک از ما نيز به پرسش چيستي جهان متفاوت خواهد بود!

در دیدگاه های روش شناسانه دیدگاه عقل گرا براساس روش استدلال قیاسی استوار است و اعتقاد دارد که حواس انسان هیچ‌گاه کلیت و ضرورت اصول و مفاهیم را در نمی‌یابد و لذا منشأ دیگری به نام عقل دارد. سابقه این دیدگاه به دوره یونانی‌ها به‌ویژه به ارسطو بازمی‌گردد. که در آن رابطه منطقی بین کبری و صغری و نتیجه برقرار می‌گردد کبری فرض مسلمی‌ تلقی می‌شد که بر حقایق ماوراء الطبیعه یا قضایای بدیهی و کلی یا عقاید جزمی‌شناخته شده استوار بود.

اما تجربه گرایی نوین وسیله شناخت را حواس انسان می‌داند و به تجربه و آزمایش و مشاهده اصالت می‌دهد و روش استقرایی را برای دستیابی به کل ها و به عبارتی به قوانین کلی و علی می‌پسندد که در عصر حاضر و با فرض تفکیک و یا عدم تطبیق این دو سنت با یکدیگر با توجه به دستاوردهای علمی بسیار زیاد این حوزه, و همچنین با ظهور فیزیک کوانتوم سنگینی کفه ترازو و یا اصالت به نفع دیدگاه پوزیتیویستی و تجربی است!

باري از سوي ديگر فلسفه و علوم تجربي امروز چنان در هم تنيده شده اند که ديگر مشکل مي توان در مباحث شناخت شناسي کسي را يافت که قائل به تفکيک اين دو حوزه باشد و اين حقيقتي غير قابل انکار است. از آغاز پيدايش اين دو حوزه معرفت تا به کنون مسائل مشترک بسياري از قبيل زمان، مکان، حرکت، واقعيت و... در هر دوي آنها مورد بحث و بررسي قرار گرفته­ اند. ارتباط ميان اين دو حوزه­ ي شناخت گاه چنان تنگاتنگ است که ميان برخي نظريات و نظریه پردازان مربوط به اين دو حوزه نمي ­توان مرز مشخصي قائل شد.

 

تا پيش از قرن نوزدهم و ظهور رياضي داناني چون «لباچفسکى» و «ريمانى», نظام هندسي در سيطره اقليدس بود و يگانه نظام امکان پذير قلمداد مي شد, نظامي که بى چون و چرا توصيفى درست از جهان ارائه مى داد, هندسه اي که مدلى براى ساختار نظريه هاى علمى بود و به تبع آن فيزيک نيوتوني يا فيزيک کلاسيک بر آن استوار بود! هندسه اي که بر طبق آن «مجموع زواياي داخلي مثلث 180 درجه بود» و «به ازاى هر خط و نقطه اى خارج آن خط، يک خط و تنها يک خط به موازات آن خط مفروض مى توانست از آن نقطه عبور کند.»

اما با حضور لباچفسکي و ريماني و رد فضاي بدون خميدگي و انحناي مفروض اقليدسي, هندسه اي نااقليدسي پا گرفت که ديگر در آن مجموع زواياي داخلي مثلث 180 درجه نبود و ممکن بود از نقطه خاج از آن خط هيچ خط صافي عبور نکند و در اين هندسه بود که نسبیت عام انيشتن شکل گرفت! 

در فيزيک کلاسيک به عنوان اصل پذيرفته­ شده بود که يک جهان خارجي مستقل از ذهن وجود دارد که مي­توان آن را مشاهده کرد و توصيفي از آن بدست آورد. در واقع فيزيک کلاسيک قائل به رئاليسم خام بود و وظیفه خویش را شناخت وقایع مستقل از مشاهده گر می دانست!

اما با شروع قرن بیستم و ظهور فیزیکدانانی نظیر بور، بورن، هایزنبرگ و شرودینگر چهارچوب فیزیک کوانتوم پی­ریزی شد و اصول پیشین فیزیک کلاسیک به چالش کشیده شد. فیزیک کوانتوم، رئالیسم خام فیزیک کلاسیک را به چالش کشید و نظریه ­ای آنتی ­رئالیستی را در مورد واقعیت صورت­بندی کرد. از دیدگاه فیزیک کوانتوم واقعیتی مستقل از ما وجود ندارد و معرفت مشاهده گر منعکس کننده واقعیت به صورت انفعالی نیست و ذهن در هنگام شناخت سوژه در آن دخل و تصرف می کند.

 

حال با توجه به مقدمات فوق به پرسش ابتدایی باز خواهیم گشت و چیستی هستی را از منظر علوم تجربی به زبانی ساده از نظر خواهیم گذراند!

آنچه اکنون ما در باره پيدايش جهان مي دانيم و نظر غالب علمي دانشمندان اکنون است اين است که جهان ما حاصل انفجاري بزرگ است که آن را بيگ بنگ مي ناميم!

در این دو لینک زیر ببینید

1. اینجا

2. اینجا

 در سال 2013 پیتر هیگز و فرانسیس انگلرت موفق به بزرگترین کشف علمی قرن و دریافت جایزه نوبل فیزیک گردیدند که همانطور که در لینک های فوق مشاهده نمودید این کشف همان کشف ذره بوزون هیگز بود که به تکمیل مدل استاندارد انجامید!

 

حال با فرض صحت آنتی رئالیسم آنچه اصالت می یابد مشاهده گر است , مشاهده گری که خود بخشی از جهان مورد مشاهده است!

 

آنان که طلبکار خدایید،خدایید

حاجت به طلب نیست شمایید، شمایید

چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید؟

کس غیر شما نیست،کجایید،کجایید؟

در خانه نشینید و مگردید به هر در

زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید

ذاتید و صفایید گهی عرش و گهی فرش

در عین بقایید و مبرا ز فنایید

اسمید و حروفید و کلامید و کتابید

جبریل امینید و رسولان سمایید

خواهید ببینید رخ اندر رخ معشوق

زنگار زآیینه به صیقل بزدایید

تا بود که همچون شه رومی به حقیقت

خود را به خود از قوت آیینه نمایید

مولانا

 

 

...............................................................................................

پ.ن1.:

کودکی در غزه می خواند مرا

بی تن و دست است خداوندا چرا

من اسیر بیغوله خویشم ولی

تا ابد شرمگین زین ماجرا

جرم من کمتر ز جلادش مباد

لیک پیش از این خوانده بود گویا ترا

(س.س)

 

پ.ن 2:

معرفی کتاب:

دانلود کتاب جهان هولوگرافیک

 نوشته: مایکل تالبوت

مترجم: داریوش مهرجویی

 

 

بعد نوشت:

می دانی؟

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است!

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی:

بگذار منتـظـر بمانند !

 - حسین پناهی

+ نوشته شده در  یکم مرداد 1393ساعت 2  توسط س.س  | 

 

 

همه را کاویده ام,

کتاب و کشیش 

سگ و سلطان

خرقه و می

و خاطرات خویش را

 

همه را بو ییده ام,

تعفن و تاریکی

عطر و تلالو

و خیانت و خدمت را

 

همه را دیده ام,

پیر و جوان

شجاعت و هراس

و عیان و خلوت خویش را

 

نبرد

همه با خویشتن است

هم به وقت هجوم گرگ ها 

که زوزه آزادی آواز می کنند

و هم به وقت خفتن

در کشاکش مایوسانه یک انتخاب!

 

جدال همه با خویشتن است

و ابلهانه از پی واقعه

مقصر می طلبیم!

 

(س.س)

...................................................

بعد نوشت:

دوستی سراغ پوتین ها را گرفته بود...

پوتین هایم

پوتین هایم

+ نوشته شده در  نهم تیر 1393ساعت 5  توسط س.س  | 

به پندار ملول

پریشیده بی طاقت

چو مهتابی که می تابد   

به آغوش شب یک شط  

و یا ره برده نوری زرد           

به دهلیزی غرق دهشت

به چشمانی همچو دریا همه تشویش

نشسته می ستاند مرا از خویش.

 

جهان دلمرده

دیوار بی روزن

زمین افسرده

بی رستن

و تن, آوار بی مامن.

 

همه زنجیریان رنجور

و زندانی سرد و دیجور

 دل تهی کرده از وحشت

و چشمهاشان غرق حسرت.

سکوتش گر شکاند کس

همه نفرین  همه لعنت,

به لکنت گر فغانی هست

سزایش سیلی و صورت

 به ندرت گر که عصیانی

جوابش نفرت هم بند.

 

جهان دلمرده

دیوار بی روزن

زمین افسرده

بی رستن

وطن زندان بی مامن.

 

من اما ایستادستم

به چشمانش چنین مستم

در این زندان بی رویا

به دنبال رهی هستم!

 

(س.س) 

 

..........................................................................

پ.ن: در دو پست پیش بحثی در گرفت که برای روشن شدن تمام زوایای تاریک آن, من به دوستان مشتاق حقیقت خویش کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت را پیشنهاد می کنم! 

حداقل تا پایان فصل چهارم کتاب را حتما بخوانید!

دانلود تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول.

+ نوشته شده در  یکم تیر 1393ساعت 14  توسط س.س  | 

متن زیر دارای ویژگی بینامتنیتی بسیار عمیق است که برای درک آن نیاز به خوانش لینکهای آمده در آن است!

 

 

جان تا چه سان تاب حقیقت را می آورد و تا چه سان پروای حقیقت را می کند؟ فلسفه زیستن داوطلبانه در یخ و کوهستانهای بلند است, یعنی کندوکاو برای تمامی امور بیگانه و شک برانگیز هستی و هر آنچه که تا کنون اخلاق آن را تارانده است. و بسیاری برای چنین هوایی ساخته نشده اند! بسیاری تاب آزادی را ندارند!

آن هنگام که عالم آرمانی را به دروغ بنا نهادند,ارزش, مفهوم و حقیقتِ واقعیت را از بین بردند... "عالم بود" و "عالم نمود" همان عالم دروغین و واقعیت است... حقیقت انعکاس درست واقعیات است! اما دروغ آرمان تا کنون نفرین واقعیت بوده!

انسان جهانی می طلبد که در آن خوب و بد آشکارا از بکدیگر متمایز اند او تاب بلندی های کوهستان را ندارد. در او گرایش ذاتی و همیشگی به داوری بیش از ادراک است. و عوالم آرمانی بر اساس همین خواست استواراند.

آزادی همیشه دست نایافتی و محال می نماید! اما آزادی اندیشه چطور؟

آیا فکر کرده ایم تا چه حد در بند بنیانهای روانی جامعه خویش گرفتاریم؟ تا چه حد کلیشه ای می اندیشیم؟ و تا چه حد در تشخیص دچار اشتباهیم؟ 

گاهی ظواهر انسان را فریب می دهد مثلا سردی بیش از حد و یخ زدگی می تواند انگشت را بسوزاند و سوزان به نظر آید! 

هر دو مربع در عکس فوق هم رنگ اند!

 

نظر شما در باره نقاشی زیر چیست؟خوب به آن نگاه کنید!

این یکی از نقاشی های مبتدیانه ونگوک است!

ما هیچ گاه از بند بنیانهای روانی جامعه خویش آزاد نیستیم! حتی زمانی که فکر می کنیم در آزادی کامل بسر می بریم! همه ما طبق آموخته ها تجارب دانسته ها و و پیشینه خود می اندیشیم نگاه می کنیم قضاوت می کنیم و می آموزیم! هریک از ما نتیجه زندگی پیچیده, فرهنگی و تاریخی مان, با تجربه های مخصوص به خود هستیم که نه فقط مربوط به چند سال, بلکه مربوط به قرنهاست.

نقاشی بالا یکی از زیباترین نقاشی های ونگوک بزرگ است و آخرین نقاشی اوست او بعد از این نقاشی خود کشی کرد!

 

چرا؟ چرا برگشتید و باز نقاشی را با دقت بیشتری نگریستید! چرا قضاوت شما در باره نقاشی فوق عوض شد! در واقع خود را و دریافت خود را سرزنش کردید! قضاوت بیش از ادراک!

ما در طی سالیان یاد گرفته ایم که اول ساختمان عقاید, آرزوها و سرانجام ها را تجسم بخشیده, سپس به آنها عینیت داده و بر طبق آن عمل کنیم, که در چنین حالتی عقیده از عمل جداست و این تمام زندگی ماست! یعنی ابتدا در حال تلاش برای زندگی کردن بر طبق آنها هستیم. در اینجا میان ایده آل و عمل فاصله وجود دارد. فاصله ای که در آن مغایرتها و مشکلات پدید می آیند!

در واقع این نقاشی در اینکه آخرین اثر ونگوک هست یا نه مورد اختلاف است و همینطور خودکشی او!

ایده آلیسم در نهایت خصم بی چون و چرای فردیت خواهد شد و همه را یکرنگ طلب می کند! و انسان را وسیله ای برای تحقق آرمانهای محتوم و مکتوم تاریخ یا ذات برتر دیگری چون نژاد یا ذوات ملکوتی و تا آنجا پیش می رود که حتی خلوت ذهن آدمی را هم عرصه خصوصی نمی داند.

..........................

پ.ن: متن فوق حاوی جملاتی "گاه" وفادار در متن از نیچه و کریشنا مورتی است!

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1393ساعت 15  توسط س.س  | 

ژان پل سارتر راجع به تاتر در جایی نوشته بود: در تمام نمایش هایی که به شکلی آزادی انسان به عنوان موضوع اصلی آن ها مطرح می شود معضل های اخلاقی نیز چون درونمایه های مرکزی سر بر می آورند.

پست قبل و نظرات دوستان مرا یاد این جمله سارتر انداخت! راستش این بار دوست دارم بیش از آنکه بگویم بشنوم!

از نظر شما تعریف و ماهیت اخلاق چیست؟

فرض کنید که در کار ساختن جامعه ای هستید و قرار است جامه اخلاقی مندرس انسان امروز را از تنش به در آورید! پس از آن چه می کنید؟ او را عریان رها می کنید یا لباسی نو بر تنش خواهید کرد!

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1393ساعت 22  توسط س.س  | 

پنجاه کیلو نمی شد, قدش کوتاه بود و جثه اش ریز و استخوانی. زنگ تفریح بود صد قدمی با من فاصله داشت. پسر هیکلی و درشت اندامی کنج دیوار گیرش انداخته بود... با مشت و لگد می زدش و با تحکم و خشمی که داشت از او می خواست که عذر خواهی کند, می خواست که حتما بگوید غلط کردم... اما پسرک پنجاه کیلویی رضا نمی داد و همین امر لحظه به لحظه بر خشم اش می افزود. هر چقدر که او خشمگین تر می شد پسرک پنجاه کیلویی جسورتر می شد, انگار که از چیزی لذت می برد...

_ بگو غلط کردم آشغال عوضی

_خودت غلط کردی

_ می گی گه خوردم یا نه؟

_ خودت گه خوردی

رفتم که جدایشان کنم! پسرک قلدر دیوانه شده بود! وحشیانه می زدش... به هر سختی که بود با چند نفر دیگر جدایشان کردم!

_زنگ آخر گیرت میارم

_ برو بدبخت حیف که زورم بهت نمی رسه!

هنوز هم چهره آن قلدر را بعد از شنیدن این جمله آخر پسرک پنجاه کیلویی به خوبی به خاطر دارم! شرم از سر و صورت اش می بارید! و به قدری خجل شده بود که زبان اش بند آمده بود و همه کسانی که شاهد ماجرا بودند می خندیدند... دعوای شان سر بازی رئال - بارسا بود!


" آزادی و احساس نیک خواهی آدمیان در حق یکدیگر " بشر چه اندازه از این مفهوم دور است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1393ساعت 3  توسط س.س  | 

جاودان خرقه باز دمخوری با روح من
هر شــــــــــب ایــــــــنــــجـــا غــــوغــایــی مـی کـنـد
نا شکیب از سینه مجروح من
بــــــا نـــــــوایـــــــــــــی دل گــــــشــــایــــی مـی کـنـد
می ستاند مرا از خویش و لیک
عــــاقـــبت خـــــــــــــود نــیــــــز شــیـدایـی مـی کـنـد
پنجه چون در چین زلف اش می کشم
تـــــا صــبـوح شــــــرح صـــد بـی وفـــایــی مـی کـنـد
فاش از سکوت تلخ این نامردمان
بــــــا مــــــــــــن اش عـــــــقـده گــشـــایــی مـی کـنـد
 
 
 
(س.س)
 
                          تنبور
 
نوای همین تنبور.
 
 نشود فاش كسي آنچه ميان من و تو ست // تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست

گوش كن با لب خاموش سخن مي‌گويم // پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست

روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد // حاليا چشم جهاني نگران من و توست... (سایه)

+ نوشته شده در  نهم اردیبهشت 1393ساعت 3  توسط س.س  | 


مرد را که دید امانش نداد... با چوب آبی رنگی که توی دستانش بود محکم توی سرش کوبید... چوب هزار تکه شد... مرد تاس سیبیلش را تابی داد و قهقه ای سر داد... ماتش برده بود... مرد همینطور یک ریز و بی وقفه می خندید, خنده اش و خشک زنگدار بود... چشم اش که به سر تاس مرد افتاد دوباره خشمش به غلیان درآمد... نباید فرصت را از دست می داد... دستش را به جیب اش برد و گزلیک دسته زنجانش را بیرون کشید! مرد می خندید... تمام توانش را جمع کرد و گزلیک را بی اختیار به فرق سر مرد کوبید... ضربت گزلیک درست وسط سرش خورد... لبخند مرد هنوز روی صورت اش بود... توانش را باز یافت... ضربت بعدی را محکم تر وسط پاهایش فرو کرد... مرد عقب عقب رفت, سپس پایش به سطل آبی گرفت و نقش زمین شد... سرش به دیوار خورد... فواره خون به آسمان بلند شد... دوباره قوای اش را از دست داد... مقابل مرد نشسته و به دیوار روبرو تکیه داد ... خون باریدن گرفت... تمام تنش خیس بود... به چشمانش خیره شد... چشمانش از شدت ضربات باز شده بودند انگار که می خواستند از حدقه بیرون بیایند, لبخندش روی صورت اش ماسیده و حالت تمسخر آمیز تری گرفته بود... هر چقدر که چشمان مرد بی فروغ تر می شد نیروی حیات نیز در او رو به افول می رفت, کرخت شده بود... همه جا غرق خون بود... خون هر لحظه بالا و بالا تر می آمد... احساس می کرد که در خون خفه خواهد شد... کوشش می کرد که بلند شود و خودش را نجات دهد , اما قادر نبود... دوباره به چشمان بی روح مرد خیره شد... احساس سرمای شدیدی می کرد... سرش گیج می خورد... تمام بدنش در حال یخ زدن بود... لحظه به لحظه اعضایش سست تر می شد... سرانجام دست از مقاومت کشید و چشمانش را بست...


صدای قطرات خونی را که مثل باران از سر مرد بیرون می آمد و بر تمام تنش می بارید می شنید! تصاویر غریبی در ذهن اش شکل می گرفتند که دوام چندانی نداشتند, تنها یک تصویر بود که واضح و روشن از ذهن اش دور نمی شد! تصویر مادرش بود! زنی نحیف زیبا و که دست های یخ زده اش را ها می کند و پساب رخت ها را دور می ریزد. خورشید بی رمق می تابد و عزم رفتن دارد. باد مرددی می وزد که گاهگاهی برگهای درختان را مثل پرواز گیج زنبورها این طرف و آن طرف می کند. پله ها را به سختی و آرام آرام  یکی یکی بالا می رود. به پشت بام که می رسد به نفس نفس افتاده, تشت را زمین می گذارد و به سختی کمر راست می کند. از چشمانش قطرات اشک روی صورت اش می سرد! با پشت دست چشمان کبودش را پاک می کند و به سرعت دوباره شروع به چلاندن رخت ها می کند, انگار که عجله دارد. لباس سیاه اش را بر می دارد و می اندازد روی بند, دستانش روی بند می ماند و نگاهش به آسمان گره می خورد, خیره می شود به دور دستها... در رویا هایش غرق شده است! ناگهان فریاد مردی تاسی که وسط حیاط ایستاده است رویایش را می درد... زنیکه سلیطه اون بالا چه گهی می خوری... زن به سرعت لباس بعدی را از تشت بیرون می آورد... خودش را می بیند که پشت مرد ایستاده است و چوبی در دست دارد... مرد تاس چشم اش که به او می افتد می غرد که حرامزاده بی مصرف... و بعد سیلی محکمی زیر گوشش می خواباند...


چشمانش را باز می کند... همه جا پر از خون است... خون تا زیر چانه اش بالا آمده... احساس سرمای وحشتناکی سرتاسر وجودش را فرا گرفته... نای تکان خوردن ندارد... مرد تاس هنوز هم با لبخندی کج و تمسخر آمیز او را نگاه می کند... تاب نگاه اش را ندارد... باید گزلیک را در چشمانش فرو می کرد... خون به زیر لبش رسیده... می ترسد... وحشت سر تا پای وجودش را تسخیر کرده است... احساس می کند که کارش تمام است... دوست ندارد که چشمانش را ببندد از آنکه باز تصویر مادرش را ببیند بیشتر وحشت دارد... هنوز هم از سر مرد خون مثل فواره می بارد... آخرین کوشش اش را هم می کند... اما تمام تنش لمس شده... نفس عمیقی می کشد و دهانش را می بندد...


یکباره به خودش می آید... هیچ چیزی معلوم نیست... همه جا تاریک است... چیزی نمی بیند... بدنش سرد و بی حس است... قدری طول می کشد تا متوجه موقعیت اش شود... رفته رفته به یاد می آورد... کف حمام افتاده است و سرش به دیوار خورده... از سرش خون می آید... پشتش روی خروجی آب حمام است و آب تا زیر گوشش بالا آمده... آب به قدری سرد است که قدرت تکان دادن دست هایش را ندارد... بدنش یخ زده است... سعی می کند همه چیز را به یاد بیاورد...


صبح چشمانش تار می رفت, چند باری بالا آورده بود, سرش درد می کرد, تمام تنش خیس بود, از بینی اش خون می ریخت, خسته بود, خیلی خسته, دستانش بی حس بود. عین یک کاغد باطله مچاله پرت شده بود گوشه اطاق, بی مصرف, درست مثل صفحه نیازمندی های پر از خلط و استفراغی که نمی دانست از چند ماه پیش آنجا بود که دیگر نه خواندنش به درد کسی می خورد و نه اصلا قابل خواندن بود. چند ساعتی به همان حال آنجا افتاده بود, لای خون و کثافت, دست و پا میزد و به خودش می پیچید, نای بلند شدن نداشت. تمام توانش را جمع کرده و خواسته بود که بلند شود و خودش را به مستراح برساند ولی پایش سریده بود و نقش زمین شده بود, درست وسط قی که بالا آورده بود. اطاق سرد بود, بوی عفن می داد, بوی ناخوش استفراغ, همه چیز دور سرش می چرخید. چشمش افتاد به عکس روی دیوار, تصویر یک دشت خزان زده که کنج اش یک درخت سرو شکسته لخت و عور تنها ایستاده و چندتایی کلاغ هم دور از هم روی شاخه هایش نشسته اند, از بچگی هر وقت حادثه ای ناگوار برایش پیش می آمد, می رفت و می نشست پای آن تصویر و ساعتهای دراز فکرش را به خودش مشغول می کرد ... یک چیز هولناکی آن دوتا را به هم پیوند داده, شاید از آن است که سرتاسر زندگی نکبت بار او را هم تنهایی و خزان مصادره کرده... می خواست نگاهش را از عکس روی دیوار بگیرد, یاد آوری گذشته برایش ملال آور بود, به پهلو غلتید یک باره درد وحشتناکی سر تا پایش را بلعید, از دنده هایش بود, احساس می کرد که شکسته اند, باز به راست غلتید بین همان گند و کثافت, دوباره نگاهش میخ عکس روی دیوار شد, میخ کلاغ هایش, یکی از آنها منقارش را باز کرده مثل اینست که دارد قار قار می کند یکی دیگر هم سرش را لای پرهایش برده و دارد پرهایش را صاف می کند, دوباره تمام زندگانی مزخرفش از جلوی چشمانش گذشته بود, تمام روابط گند آلودش, تمام زندگی گذشته اش که پر از آدمهایی شبیه آن کلاغ ها بودند, سیاه و کریه, که پشت همه روابط شان تنها یک چیز بود, منفعت! گاهی با خودش فکر کرده بود که شاید روی شاخه های پشت درخت یا شاخه های که خارج تصویر هستند پرنده ای خوش رنگ باشد.حتی این اواخر باور کرد بود, از آن روزی که آن چشمها را دید.


دو ماه پیش بود! صبح در را که باز کرد یکنفر به سرعت از پهلویش داخل شد, ملتمسانه گفت: نگذار دستشان بهم برسد! خیره نگاهش می کرد, زیر چشمانش سیاه بود, اما سیاهی چشمانش... چشمانش سگ داشت, آرام بدون اینکه حرفی بزند در را بست, خشکش زده بود, بنظرش می آمد که قلبش می ایستد, یکباره صدای در بلند شد, دخترک از ترس چپید توی مستراح, در را که باز کرد دو نفر سراغ دخترک را می گرفتند, یک نفرشان تاس بود... به سختی دست به سرشان کرد, بعد رفت و جلوی مستراح نشست, بی اختیار سیگارش را برداشت. نیم ساعتی گذشت اما خبری از دخترک نشد به هر زحمتی که بود در را باز کرد, بدجوری اوضاع اش خراب بود, بوی تعفن هم حسابی درب و داغان ترش کرده بود, رنگش پریده بود, مثل گچ سفید شده بود, تا بخواهد کمی آب به سر و صورت اش بپاشد قی کرد, بالا آورد, حسابی بالا آورد, همه چیز را, بوی ترشک هم اضافه شد, باز هم بالا آورد, این بار خلط, خلط زرد رنگ... به همه جا پاشید, در و دیوار, روی شلوار و کفش هایش... تحمل نکرد و او هم عق زد روی سرش, یک بار , دوبار... از حلقش باران کثافت می بارید, بوی گند و کثافت داشت خفه اش می کرد, بوی گند استفراغ بوی گه... دخترک زیر کثافت دفن شده بود... دست و پا می زد... نشسته بود روی سنگ مستراح... سرتا پایش شده بود لجن... کشان کشان آوردش داخل حمام, خواست آب گرم را باز کند روی سرش, اما آبگرمکن گرم نمی کرد... آب سرد بود, دوش آب را باز کرد, می لرزید, از شدت سرما به خودش پیچیده بود, کم کم از هوش رفت, کف حمام افتاده بود, درست همانجایی که خودش دراز کشیده... لباسهایش را درآورد, اندام اثیری اش زیر کبودی مشت و لگد پژمرده بود, بغلش کرد و پیچاندش لای یک پتو, چشمانش بسته بودند هنوز بی هوش بود, گذاشتش روی تخت و بخاری را روشن کرد, نشست روی صندلی چوبی و قدیمی موروثی اش, مات و منگ نگاهش می کرد, چه کار باید می کرد؟ یک نوع حالت کرختی غریبی تمام وجودش را فرا گرفته بود, نای تکان خوردن نداشت,چند ساعتی به همان منوال گذشت, توی خانه هیچ چیز برای خوردن پیدا نمی شد, بلند شد و از خانه بیرون زد, وقتی که برگشت هیچ اثری از دخترک نبود, تمام خانه را زیر رو کرد انگار که چیزی را گم کرده باشد, اما کوچکترین اثری از او نبود.


از آن روز به بعد سه روز تمام سر کار نرفت و تمام روز را می نشست و منتظر صدای در می ماند, یک لحظه فکرش از سرش نمی افتاد, می ترسید او بیاید و خانه نباشد و پشت در بماند, زندگی لعنتی اش حرام شده بود, چند ماهی گذشت و خبری از او نشد, آیا می شد فراموشش بکند؟ همه دنیا پر است از فلاکت و بدبختی اما این فرق می کرد این یکی به او پناه آورده بود, بدن سیاه و کبودش دایم جلوی چشما نش بود و چشمهایش...


 


امروز صبح دوباره آمد... آمد و خودش را به او تسلیم کرد, صدای در بلند شد, در را که باز کرد پرید داخل... در را بست... دوباره صدای در بلند شد, این بار دخترک چپید داخل حمام, همان دو نفر بودند, باز سعی کرد که دست به سرشان کند, اما نشد, نتوانست, مرد تاس هل اش داد داخل, دخترک را از حمام بیرون کشیدند, خواست هر طور شده جلوی شان را بگیرد اما نشد زورش به مرد تاس نمی رسید... دخترک با چشمهایش به او خیره شد بود...


نمی دانست پس از رفتن آنها چند ساعت به آن حال درب و داغان افتاده بود... هوا بد جوری سرد بود. بیرون برف می بارید. از آن سرماهای لاکردار بود از هم آنها که اگر چهار پایی بیرون می ماند کره اش توی شکم اش یخ می زد. خودش را به هزار زحمت به حمام رساند... توی آن حمام کوچک و تنگ داشت یخ می زد. دوش آب را باز کرد و منتظر گرم شدنش ماند... بد مصب داغ نمی شد هر چقدر فشار آب را کم و زیاد که می کرد باز افاقه نمی کرد... کم اش که می کرد آبگرمکن خاموش می شد و زیاد هم که بود گرم نمی شد. رفت سروقت آبگرمکن, رفت که فشار آب ورودی را دستکاری کند شاید درست شود اما باز هم افاقه نکرد آبگرمکن توی مستراح  بود. مستراح فقط یک در بیرونی دارد از در که تو بیایی مستراح دست راست است و رو شویی روبرویت, حمام هم دست چپ به دخمه می ماند... سرما امانش را برید آخر مجبور شد و به همان آب ولرم رضایت داد زیر دوش کمی بهتر بود اما باید مدام زیرش می ماند از زیر دوش بیرون که می آمد تاب سرما برایش سخت می شد. در حمام را بست تا شاید کمی گرم تر شود همین که قدری زیر دوش ماند برق رفت و . همه جا تاریک شد... یک آن وحشت کرد یاد حرف منیر افتاد... _حموم جای زندگی جن و پریاس از جاهای تاریک و نمور خوششون می آد... و بعد یکباره احساس سرما کرد... آبگرمکن خاموش شده بود... پایش سر خورد و با پشت سر به زمین افتاد... 


قادر نبود آب را ببندد... سرما تمام توانش را گرفته بود و دست و پاهایش کرخت و لمس شده بود... تنها توانست قدری پشتش را از روی خروجی آب بردارد... آن موقع ها که هنوز منیر زنده بود می گفت چراغ ها که روشن باشن جن و پری کاری به آدما ندارن اما او می ترسید... بارها شبها از ترس بیرون آمدن و از ترس آن مرد تاس خودش را خیس کرده بود... هنوز هم از تاریکی وحشت داشت... چند دقیقه بعد برق آمد... آبگرمکن روشن شد... رفته رفته قطرات آبگرم تر می شدند و به خودش مسلط تر می شد... کم کم توانست که قدری خیال دخترک را از سرش بیرون کند... اما فکر فردا از سرش نمی افتاد... با خودش گفت فردا دیگر عقده این چند وقت را سرش خالی می کنم . لعنتی بی مخ, مغز که توی سرش نیست,بیرون و تو هم که ندارد هر دو طرفش یکیست, مرتیکه کچل با آن چشمان هیزش نصف مشتری ها را پرانده است. ابله پنجاه و دو سال از عمر نحس اش می گذرد هنوز هم بروکراسی و دموکراسی را تمیز نمی دهد,  آن وقت به من می گوید دهاتی زیر پونز. اصلا مگر خودش اهل کجاست؟ هرجا چه توفیری می کند...فردا... فردا وقتی بلاهت اش را به رخش بکشم قیافه اش دیدن دارد, حتما آن موقع بد جوری آن صورت مضحکش با آن سر تاس در دل القای رحم میکند و لابد برای تسکین فلاکت اش دست به دامن فحش و ناسزا می شود,  آن موقع حتما آن تی دسته آبی را توی سرش خرد می کنم... یادش رفته که کارش مگس پرانی بود و تازه همین چند تا مشتریی را هم که دارد صدقه سر من دارد, با آن همه کتاب آشپزی و صد کوفت و زهرمار دیگری که پشت ویترین چپانده بود. حیف آن همه زحمتی که برای این احمق کشیدم.اما خوب حداقل اش این چند وقت آدم که از آنجا رد می شد و چشمش که به تولستوی و داستایوسکی می افتاد روحش شاد می شد. از همان ویترینش می دانستم آخر کار به اینجا می رسد. احمق حتی یک بار هم ندیدم که کتاب درست و حسابی بخواند... فردا...این فردای لعنتی هم هیج وقت آن چیزی نبود که می خواستم. این بار هم که این رجاله قرارست گند بزند بهش و تمام این کتابهایی را که با هزار زحمت و بدبختی از هزار حراجی و دست فروشی و کهنه فروشی جمع کرده ام بدهد بز خر ببرد و جایش سوپر مارکت بزند. فردا حد اقل عقده این زندگی را سرش خالی میکنم...


آب ولرم شده بود... اما هنوز هم از سرش خون می آمد و قادر نبود حرکت کند... چشمانش را بست... چشمان درشت و سیاه دخترک را دید که به او خیره می نگریستند...


 (س.س)


...............................................................

پ.ن:

آهنگ زیر یکشنبه غم انگیز ساخته موسیقی دان مجارستانی رزو سرس است که در 1932 به خواست دوستش لازو خاور برای ترانه اش ساخته شده, ترانه ای که بعد از ترک نامزدش سروده شده است! خواننده آن نیز پال کلمر است!

سخن در باره این آهنگ بسیار است! در مجارستان پس از انتشار این آهنگ بسیاری تحت تاثیر آن خودکشی کردند! همچنین این آهنگ در مجارستان ممنوع شد و در لیست آهنگ های ممنوع بی بی سی نیز هست! فیلمی نیز با همین نام در باره این آهنگ ساخته شده است! سر انجام رزو سرس نیز در یک شنبه ای غم انگیز خودکشی کرد!

آهنگ بسیار غم انگیز است از این رو اخلاقی بود که توضیحات فوق داده می شد! 

دانلود آهنگ یکشنبه غم انگیز!

معنی لغت به لغت ترانه:


غم انگیز یکشنبه                                 Szomorú vasárnap

صدها نفر از گل های سفید                   száz fehér virággal

منتظر شما عزیز                                 vártalak kedvesem

نماز معبد.                                          .templomi imával

تعقیب رویاهای                                    Álmokat kergető

یکشنبه صبح،                                    ,vasárnap délelőtt

غم ارابه                                             bánatom hintaja

بدون بازگشت.                                  .nélküled visszajött

از آنجا که غم انگیز                                   Azóta szomorú

همیشه در تاریخ یکشنبه،                     ,mindig a vasárnap

آسان تر فقط به نوشیدن،                  ,könny csak az italom

نان از غم و اندوه.                              .kenyerem a bánat

غم انگیز یکشنبه.                              .Szomorú vasárnap

تاریخ و زمان آخرین یکشنبه                       Utolsó vasárnap

بیا عزیز من،                                    ,kedvesem gyere el

یک کشیش، یک تابوت،                      ,pap is lesz, koporsó

تخت روان، حجاب عزاداری.                    .ravatal, gyászlepel

شما در حال انتظار برای ما،                  ,Akkor is miránk vár

و گل - تابوت.                                    .virág és – koporsó

در درختان گل                                       Virágos fák alatt

آخرین سفر.                                          .utam az utolsó

چشم من به باز خواهد شد         Nyitva lesz szemem, hogy

دوباره شما را ببینید.                       .még egyszer lássalak

آیا می شود ترس از چشم من نیست،  ,Ne félj a szememtől

مرده نیز برکت دهد ...                         ...holtan is áldalak

تاریخ و زمان آخرین یکشنبه.                    .Utolsó vasárnap




سالگادو

نقاشی "If One Man’s Joy is Another Man’s Sadness " اثر آندرو سالگادو.


پ.ن 2:

برای داستان اسمی پیشنهاد کنید.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 0  توسط س.س  | 

دمــی خیـــال بـدخـیــم رخ فـــروزش دســــت نمی دارد از دامــن

دســــت نمی دارد و آنـــی امـــان نمی دهد

هر دم به خویـــــش می خــــواند و

لــــــــیـــــــــک

خـــــاک خــــونـیـن اســـــت و

پــای رفــتــن 

در گــــــل!


(س.س)

............................................................................

پ.ن:

هم موسیقی و هم عکس را دانلود کنید, آهنگ را اجرا و تا آخر به تصویر با کیفیت اصلی اش خیره شوید! و بعد اگر حالی بود حستان را از این تجربه به ما هم بگویید! 

دانلود مومان اول از سمفونی شماره پنج لودویک بتهوون.

 

گرانیکا

گرنیکا اثر پابلو پیکاسو.

+ نوشته شده در  بیست و سوم فروردین 1393ساعت 2  توسط س.س  |