از نسل خاکی ها

بس اینجا دیده ام شهری

شعورش نقش دیوار

می نویسم من نیز "لعنت"

بر آنکس می دهد آزار

می دهد آزار سگ ها را

گل های چمن آرا

درختان دلارا را

مهاجر مرغکانی بی خبر که

نمی دانند رسم مارا

من اینجا ذهنم درگیر است

دلم هم هر نفس گیر است 

بگذار زحبس ها و زسربها هیچ نگویم 

بگذار زجان های بی بها هیچ نگویم

تو هم اهل همین جایی گمانم

زسنگفرش های سرخش, رها...

 

(س.س)

..................................................

پ.ن:

ابتدا خواستم موسیقی نزدیک به حال شعر بگذارم اما به خاطر قرابت زادروز بتهون این آهنگ رو انتخاب کردم

دانلود آهنگ  (Beethoven-Forever by the Sea _ (Dan Gibson

 

 

+نوشته شده در بیست و نهم آذر 1393ساعت1توسط س.س | |

هر شب 

در شعابی خویش 

یک چیز مرا کم است

با این حال خراب

صد شمس الحق تبریز مرا کم است

هر شب

گماشته ای گریبانگیر دل است

باور کنید

همه اطبا جهان

وقت پاییز مرا کم است 

 

(س.س)

 

........................................................................

 دانلود آهنگ وبلاگ گروه شمس

 

 

+نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1393ساعت2توسط س.س | |

 

نه آنقدرم عاقل که مجنونم نخوانند

نه آنقدر ابله که در زنجیرم کشانند

من از جهد هیچ انگاری جهان

من از رساترین عصیان

من از آخرین پرده ابزورد باز آمده ام

من از جرثومه جان تو برخواسته ام

من از بداهت لبانت

من از ریسمان زلفانت

من از فروغ نگاهت

که بازپسین سوی خورشید است

در غربی ترین جای جهانم

 

(س.س)

...........................................

پ.ن: دانلود آهنگ وبلاگ Andrea Bocelli - Caruso

 

+نوشته شده در بیست و یکم آبان 1393ساعت2توسط س.س | |

 

زندگی نبرد است به وقت بیداری

درد است به وقت تنهایی

و تنهایی

بعد تلخ دوری توست...

 

(س.س)

..............................................................

پ.ن:

برای چند نفر تداعی کننده چنین حسی هستیم؟

 

 

+نوشته شده در هجدهم آبان 1393ساعت21توسط س.س | |

اینک گفتاری آن سان که می باید

اینک اقراری

خود گویای بیزاری.

در میان مردمی خاموش

و دل هایی سیه پوش

که تنها, غم پیوندشان است و

گویا کس نمی داند

 که تنها ترس پابندشان است,

ضرباهنگ نفس هامان

چک چک شرم است

چو پچپچه ای خسته,

در هرزگی جوبار زمان

تا جاودان 

ناخجسته.

 

 (س.س)

 

کوبانی

.....................................................................

 دانلود آهنگ وبلاگ قطعه ی زیبای شـاهـیـن نـجـفـی _ کوبانی 

 

 

+نوشته شده در بیست و دوم مهر 1393ساعت3توسط س.س | |

 

دیروز جهل

و فریبی دلپسند

امروز رسانه و

چشمانی دربند

 

ما به نخستین مرزهای خویش

به انزوای چندشناک منفعت

پس رانده شدیم

 

در جغرافیای ما

نه حلبچه

و نه قانا

نه نشانی ز کوبانی

و نه غباری ز ناگازاکی...

 

انسان را جغرافیایی ست

به نام آندلس , پنتوس

غزه, آناتولی , اورفا

حکاری ,  رواندا

دارفور, سربرنیتسا...

 

انسان را جغرافیایی ست

به نام زمین.

 

(س.س)

 

 

..........................................

 دانلود آهنگ ,  First Snow _ Cilent Mansell

 

پ.ن:

آنچه که می گذرد چه پرده دوم پروژه ی کثیف هالیوودیی باشد چون سربرنیتسا که منجی صحنه اش رمبو است, چه سریال غم ناک نفت و سیاست و چه خیز تلخ طرح خاورمیانه نو هر چه که باشد پیش از همه سخن, سخن از مرگ انسان است!

هر چه تاریخ نکبت بربریت و جنگ را زیر و رو کنی هیچ جنگی را نمی یابی که چون داعش و کوبانی تکلیف انسان با آن مشخص باشد! حال شما را به عشق مضحک تر از این اقدام کاخ سیاه دیده اید؟

" کاخ سفید در سایت خود اعلام کرده در صورتی که بتواند صد هزار تأيید و لایک برای نظر سنجی، مسلح کردن یه په گه جمع کند، بارک اوباما به کوردهای سوریه اسلحه و تجهیزات نظامى خواهد داد، لطفاً جهت جلوگيري از نسل كشي و فاجعه انساني درکوبانی سریعاً به لینک زیر برین و با دادن رای جهت تجهیز یک رای به آرا اضافه کنید آرا باید به صد هزار برسن که فعلًا خیلی کم است، بعد ورود به صفحه در سمت راست نام و نام خانوادگی رو وارد کنید و بعدش ایملتون رو تایید کنین و در ادامه پیامی مبنی بر فرستادن یک ایمیل به ایمیلتون نشان داده خواهد شد که لازمه به ایمیلتون برید و پیام رو تأیید کنید، که در غیر اینصورت رای شما نهایی نخواهد شد و در شمارش محسوب نخواهد شد."

https://petitions.whitehouse.gov/.../officially.../MqkGM32Y

 

باری تیری در تاریکی شب است و شاید هم ایفای نقش سیاهی لشکری در این صحنه هالیود...

+نوشته شده در هفدهم مهر 1393ساعت3توسط س.س | |

 

دلت را می شکنند بر سنگفرش,

هم آن دم که ندای رهایی

دم داده ای!

دلت را می شکنند بر درگاه ,

بر جلوخان خانه ای که دستی را به مهر

انتظار نشسته ای!

دلت را می شکنند در پستو

هم آنان که سفره ات را به نان نشسته اند!

دیگر دلت را می شکنند

در خلوت,

در تاریکنای شبی با دشنه ریایی از پس!

دیگر گفتم, دلت را می شکنند!

دلت را می شکنند با زهرخندی بر لب!

 

باری دل عیان دار

که در بزم انسان

شکسته ترین است شادترین...

 

(س.س)

 

........................................................................

دانلود آهنگ وبلاگ Vangelis - 12 O'clock

 

 

+نوشته شده در نهم مهر 1393ساعت21توسط س.س | |

 

 شب و تنهایی و تنبور و خزان

نقش گیسوی تو در باد وزان

حال شوریدگی و خلسه دل

من زندانی و این بیت حزان

 تب تکراری تن داغ جنون

چشم بیدار من از زخم زمان 

دل دلگیر و لب بسته من

زلف تنبور و عیان سر نهان

مهر افسونگر خوش نقش و نگار

باز من دلشده در فصل گران

 

(س.س)

 

........................................................

دانلود آهنگ وبلاگ  هفتت _ محسن نامجو

 

 

+نوشته شده در یکم مهر 1393ساعت1توسط س.س | |

 

من از این دم به بعد

انسان را خواهم گریست

قطره به قطره و آه به آه

 

می خواست بگوید

دیگر نه زورق های شکسته مان

و نه حتی کشتی نوح!

 

چشمان سهره ای

در دوزخ کردستان!

 

(س.س)

 

 

                        

شاهدان شرم آور! (جنایت کوبانی)

 غه مگین و دل پشیوم .... 

 

امشب نه خواب و نه قرار, امشب همه کوبانی ام, نامی که تیری است تا ابد, در چشمان انسان نمایشی قرن 21...  حاشا که اگر از مرگ هراسی باشد! که هم امشب کوبانی جاودانه شد...

.....................................................

پ.ن: دانلود آهنگ  Saw - Charlie Clouser

 

 

+نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1393ساعت22توسط س.س | |

 

سپاس از دعوت دوست بسیار خوبم بانو سایه!

 

"در ستایش آنچه من سوزانده ام

کتابهائی هست که آدم روی نیمکت نشسته می خواند, پشت میز دبستانی.

کتابهائی هست که انسان در راه می خواند (و این بعلت قطع آنها نیز هست.) اینها برای جنگل ها و آنها برای ییلاقها. سیسرون گفته «کاش ایشان نیز همچو ما روستائی شوند.» کتابهائی نیز هست که من در دلیجان خوانده ام و کتابهای دیگری را در ته انبارهای قصیل.

برخی دیگر را برای اینکه آدمی باور کند که روحی دارد, و برخی دیگر را برای نومید ساختن روح.

برخی دیگر هست که وجود خدا در آن اثبات شده و برخی دیگر که در آن نمی توان به خدا رسید.

برخی دیگر هست که انسان بدست نمی آورد, جز در کتاب خانه های خصوصی.

و برخی دیگر که ستایش بسیار یافته اند, از بسا منتقدان نافذ.

برخی دیگر هست در آنها جز درمسئله تربیت زنبور عسل نیست و عده ای گمان می کنند اندکی تخصصی است, و برخی دیگر که در آن طبیعت چنان مورد بحث است که پس از خواندن دیگر نیازی به جستجو نیست.

برخی دیگر هست که مردان فرزانه را تحقیر می کند و در مقابل, کودکان خرد را به هیجان می آورد.

برخی دیگر هست که «منتخبات» نامیده می شود و در آن هرچه را که در باب بهتر گفته شده, جمع کرده اند.

برخی دیگر هست که می خواهد شما را بدوست داشتن حیات وادارد و برخی دیگر نویسنده اش پس از آن خود را کشته.

برخی دیگر هست که تخم کین می پراکند و همان را می درود که کاشته.

و برخی دیگر که انسان وقتی می خواند انگار درخشان و آکنده از جذبه اند و دلپذیر از تحقیر.

و برخی دیگر که انسان هم چون برادران معصومتر عزیزشان می دارد, و بسیار بهتر از خود ما زیسته اند.

و نیز برخی دیگر هست, با رسم الخط های عجیب که انسان نمی فهمد ولو بسیار تتبع کند.

ناتائیل! آخر کی همه کتاب ها را خواهیم سوزاند!

برخی دیگر هست که چهار پول نمی ارزد, و برخی دیگر که بهای معتبری دارد.

برخی دیگر هست که از شاهان و شاهزنان سخن می راند و برخی دیگر, از مردمان بسیار فقیر.

برخی دیگر هست که کلامی شیرین دارد همچون صدای شاخ و برگ به هنگام ظهر.

یک کتاب هم هست که (یوحنا) آنرا در پطموس خورد همچون یک موش- ولی من تمشک را بیشتر دوست دارم- و این کار امعا او را به درد آورد و بعد از آن بسی رویا دید.

ناتائیل! آخر کی همه کتابها را خواهیم سوزاند!

برای من «خواندن» اینکه شن ساحلها نرم است کافی نیست: می خواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند. معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بیهوده است..." (مائده های زمینی - آندره ژید)

بگذریم! چرا که من, همین کتاب را هم سوزانده ام! آخر نمی شود که نرمی و سختی همه ساحل ها را حس کرد! نه زمان یاری می کند و نه گاه پای آبله از راه! اصلا اغلب کرختی و جهل نمی گذارد از جای خود تکان بخوری و چشم اندازت را عوض کنی. و "زندگی چنان بزرگ و عمیق است که مغاک آسمان. تنها از روزنه باریک وجود خود می توان به آن نگاه کرد. ولی از این روزنه, بیش از آنچه می بینی, احساس می کنی. این است که در وهله اول باید روزنه را پاک نگهداری." (گفتگو با کافکا - گوستاو یانوش)

آخر زندگی به صحنه ای می ماند در پس دیواری سترگ که هرکس روزنه ای به وسع خویش در آن کرده و صحنه پس آن را از منظر خود تفسیر می کند! یکی گوسفنداش را می بیند و یکی گرگ اش را, یکی درخت تکیده ای را و دیگری مردی تنها و خسته را...هر کتاب نیکی یک تجربه است گاه به عرض زندگی نویسنده اش, اما ریه مخاطب باید تحمل بلندای هوای اندیشه نویسنده اش را داشته باشد! هنوز سوزش سینه نوجوان خویش را در هوای هدایت به یاد دارم! و بعد تر خس خس سینه ام را در هوای نیچه! ابتدا باید راه رفتن را آموخت و بعد عزم دویدن کرد! از این رو در معرفی برای مخاطب ایرانی سطل پیشنهادی حقیر این است:

 

 

الف) رسیدن به یک بینش کلی از هستی!

 

1.تاریخ ادیان_ دکتر شریعتی که درس گفتار های علی شریعتی است در حسینیه ارشاد! که برای بسط و گسترش حوزه شناخت ادیان برای مخاطب ایرانی سودمند است!

2. تاریخ تمدن_ ویل دورانت: بشر بی شناخت و مطالعه تاریخ خویش هیچ نمی داند!

3. قلعه حیوانات: یک جامعه شناسی سیاسی و روانشناسی اجتماعی ماهرانه.

4. الفبای فلسفه_ نایجل واربرتون: کتابی برای آغاز تفکر!

5. دنیای سوفی_ یاستین گوردر: آشنایی مقدماتی با فلسفه به زبانی ساده و خواندنی.

 

 

ب) شکاکیت و سختی اندیشه

 

6. گفتگو با کریشنا مورتی: رهایی از بند بنیان های روانی جامعه خویش!

7. افسانه سیزیف_ آلبر کامو: ناقوس پوچی!

8. مجموع آثار هدایت! نگریستن در بی شرمی چشمان رجاله ها و لکاته ها!

9. مسخ _ کافکا: هر جا زیبایی هست, دریغ هم هست!

10. بیگانه_ آلبر کامو : بیگانگی!

11. مالون می میرد_ ساموئل بکت: به زودی می میرم و همه چیز تمام می شود.

 

 

ج) ژرفا و دگردیسی

 

12. تهوع_ سارتر. اگزیستانسیالیسم

13. طاعون و انسان طاغی_ آلبر کامو: عصیان

14.برادران کارامازوف_ داستایوسکی: آنچه که تا ابد با تو خواهد بود!

15.بار هستی_ میلان کوندرا: انسان و فاجعه تنهایی او.

16.مجموع آثار نیچه: سنگ محکی برای همیشه!

 

 

د) پروانگی و اعتیاد خواندن

 

17.سقوط_ آلبر کامو:  می‌خواهم راز بزرگی را برایتان فاش کنم : در انتظار داوری روز قیامت نمانید. این داوری همه روزه روی می‌دهد.

18.صد سال تنهایی_ گارسیا مارکز: فرناندا وقتی که می دید او از طرفی به ساعت ها فنر می گذارد و از طرف دیگر فنر را بیرون می آورد، با خود اندیشید که ممکن است او هم به بیماری سرهنگ آئورلیانو بوئندیا مبتلا شده باشد که از یک طرف می سازد و از طرف دیگر خراب می کند.سرهنگ با ماهیهایی طلایی، آمارانتا با دوختن دکمه ها و کفن، خوزه آرکادیو دوم با نوشته های روی پوست آهو و اورسولا با خاطراتش

19.تنهایی پرهیاهو_ بوهمیل هرابال:  سبویی هستم پر از آب زندگانی و مردگانی. که کافی است کمی به یک سو خم شوم تا از من سیل افکار زیبا جاری شود.

20.کیفر آتش_ الیاس کانتی: انسان منزوی.

21.خوشه های خشم_ جان اشتاین بک: خوشه های خشم!

22.کوری_ ساراماگو. 23.آهنگ عشق_آندره ژید. 24.مرگ قسطی, دسته دلقک ها_ لویی فردینان سلین. 25.گفتگو با کافکا_گوستاو یانوش. 26.مجموعه آثار چخوف.27.مجموع آثار و جنگ و صلح_تلوستوی. 28.مجموعه آثار داستایوفسکی و یاداشت های زیر زمینی. 29.آخرین انار دنیا_بختیار علی. 30.خداحافظ گری کوپر_رومن گاری. 31.خانه بدنام_نجیب محفوظ. 32.مجموعه آثار کارو 33.مجموع آثار کافکا و محاکمه. 34.مجموعه آثار سارتر و شیطان و خدا. 35.مجموعه اشعار احمد شاملو. 36.سلیمانیه و سپیده دم جهان_ شیرکو بی کس. 37.موسیقی شناسی_بابک احمدی. 38.خاطرات دلبرکان غمگین من_ مارکز. 39.چند گفتار در باره توتالیتاریسم_ ترجمه عباس میلانی. 40.دوست بازیافته_ فرد اولمن. 41. وقتی نیچه گریست_اروین یالوم. 42.خاطرات ماکسیم گورکی. 43.جهان هولوگرافیک_مایکل تالبوت.44.تاملات تنهایی_ژان ژاک روسو. 45.مادام بورای_گوستاو فلوبر 46.مستاجر_رولان توپور 47.چنینی گفت زرتشت_نیچه: کتابی برای همه کس و هیچ کس و...

 

+ من نیز دوست خوب هنرمندم بانو اثیره و دوست جدیدم بانو پرسفونه را به این چالش دعوت می کنم!

 

.....................................................

پ.ن 1: دانلود آهنگ وبلاگ 5.David Arkenstone - Water of Life

پ.ن 2: آشفتگی و شتاب زدگی متن را بر من ببخشایید!

+نوشته شده در هجدهم شهریور 1393ساعت12توسط س.س | |

 

من از این ماتم تکراری

تو اما از حس بیزاری

من از ابزورد دنیایم

تو از دستان تنهایم

من از دردم من از بیداری صبحدم

تو از مرگم تو از بی فکری آدم

من از چه می گویم!

تو از چه می گویی؟

من از گوارایی و آزادی

تو از عمق نفرت از این وادی

تو از هر گونه بودنها

من از مردانه مردنها

تو اینجا بس که تنهایی

من اینجا مست رسوایی

من از زنگم تو از رومی

تو اما در قفس چونی؟

 

(س.س)

 

دانلود آهنگ وبلاگ Rhian Sheehan - The Upper Sky

 

 

+نوشته شده در دوازدهم شهریور 1393ساعت20توسط س.س | |

 

بهترین راه هرگز وجود ندارد! آنچه وجود دارد بهترین راه برای «من» است! 

تنها یک بهترین وجود دارد و آن انسانی است که «من» کوچکتری دارد!

 

(س.س)

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در هشتم شهریور 1393ساعت2توسط س.س | |

کوهی تکیده ام

در وامانده کلامی کم بها

که شعر اکنون است در هم قافیه گیِ ناس و هراس

 

در فکرت فرتوت تنهایی من

حیرت و حیرانی, سِر سکوت توست

و انبوه اندوهی که بیهوده جهان را می آلاید

 

مَرد

یک بار خواهد مُرد

ایستاده

غرقه در خون خویش.

 

(س.س)

 

.................................................

دانلود آهنگ وبلاگ: از آلبوم در آینه آسمان کاری از کیهان کلهر و علی اکبر مرادی...

 

 

+نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1393ساعت14توسط س.س | |

 

بیچاره هرآن دل که ندارد خبر از چشم سیاهت...

 

(س.س)

 

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در بیست و هفتم مرداد 1393ساعت0توسط س.س | |

هیچ بودم من,

صامت صلایی ناصواب که پژواک هیچ نبود,

که حبس شده در خویش بودم و سیاه چاله ی سرد سینه, سوت و کور

و دل هیچ کاره و ناکوک..

 

یک باره تو آمدی

زخمه به روشنای چشم نشاندی

و آرشه

به کمند زلف بر دل کشاندی

سینه آتش گرفت و

دل,

تپیدن

اینک بذر هزار آواز غمین در من...

 

 

(س.س)

 

..........................................

پ.ن:

دانلود آهنگ وبلاگ

+نوشته شده در بیست و دوم مرداد 1393ساعت13توسط س.س | |

 

 کاش اندکی گردون دگرگون می گذشت 

گردش چرخ نادان باژگون می گذشت         

زاهد از میخانه, مست از مسجد می گذشت 

 راه لیلا از خرابات مجنون می گذشت

کاش بخت در کام دلخون می نشست

جنگ بی بمب بی سنگ بی خون می گذشت

کاش این عصر شبگون می گذشت

کاش این شعر بی بیت محزون می گذشت.

 

 (س.س)

 

............................................

 

پ.ن: به یاد شیرکو  امپراطور شعر جهان...

نیستی تا قلمت التیام دردهای کردستان باشد...

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در شانزدهم مرداد 1393ساعت15توسط س.س | |

 

 

بنویسید دلش تاریک بود

دروغ می گفت اصلا لاییک بود

 روی قبرم بنویسید بهتر که مرد

 ابله دیوانه را مرگ بهتر که برد

بنویسید بر آستان جهل سر سوده بود

یک جهان را با حیلتی آلوده بود

هرچه می خواهید ,

اصلا "بی نوا بیچاره رسوا بوده است"

لیک شما را به عشق 

ننویسید "او هم از ما بوده است"

 

(س.س)

+نوشته شده در هشتم مرداد 1393ساعت14توسط س.س | |

 

متن ذيل تنها قرائتي شخصي وار از چيستي جهان است که به درخواست دوستي نگاشته خواهد شد از اين رو نه به حکم نسخه اي است فرا دستانه و نه هجومي نقادانه!

تقدیم به س.خ

 

پاسخ به چيستي هستي, گره خورده به انسان, تفسير او, و باور به چگونگي پيدايش جهان و آدمي است, باور و تفسير هايي متفاوت و گاه متضاد که در قاموس اديان, ايدئولوژي ها و مکاتب فکري و فلسفي انسجام يافته و هرکدام پيرواني را براي خويش دست و پا کرده اند. باري, تنها کليد و رهگشايي که آدمي را به حقيقت رهنما است, "زمان" است! زماني که به مدد رشد علم و فهم آدمي روز به روز از کفه مجهول اين ابر معادله مي کاهد و بر کفه معلوم اش خواهد افزود!

از اين رو هيچ موضوعي را نمي توان خارج از زمان و مکان و شخص متفکر تحقيق نمود, پس اين پست و هر آنچه نيز در ادامه آن خواهد رفت نه خارج از ظرف زمان و مکان است و نه خارج از حيطه علم و تفکر نگارنده آن و از اين رو نه خارج از اشکال است و نه عاري از جهت گيري فکري. ديگر آنکه مخاطب اين مقال مخاطبي است وبلاگي که به همين سبب در آن از تکلف دوري جسته و رعايت کوتاهي لحاظ گشته است!

 

من اگر باده خورم باده پرستم به تو چه

گر که با ماهرخي تنگ نشستم به تو چه

خود خدا گفته در توبه هميشه باز است

تو خدايي مگر؟ ار توبه شکستم به تو چه

 

 

در فلسفه, epistemology يا معرفت شناسي حوزه اي است که به مسائل مربوط به معرفت مي پردازد! که خود اين حوزه نيز با دو مسئله دست و پنجه نرم مي کند:

1_ مسائله مربوط‌ به‌ "معيار معرفت" و راه‌ هاي حصول آن.

2_مسائله مربوط‌ به‌ سرشت‌ و چيستي معرفت‌.

مسئله اول را که "روش شناختي" هم مي نامند نظرات و مکاتبي هستند که سعي در توجيه راه های حصول معرفت دارند مکاتبي نظير «تجربه گرايي» , «عقل گرايي» , «عمل گرايي» و... و مسئله دوم مسئله‌ اي است كه‌ مربوط به آموزه‌ها و نظرياتي در باب‌ انواع‌ رئاليسم‌ و گونه‌هاي‌ ضد رئاليسم‌ است.

حال بسته به انتخاب, باور و ايمان به هر يک از موارد فوق پاسخ هاي هر يک از ما نيز به پرسش چيستي جهان متفاوت خواهد بود!

در دیدگاه های روش شناسانه دیدگاه عقل گرا براساس روش استدلال قیاسی استوار است و اعتقاد دارد که حواس انسان هیچ‌گاه کلیت و ضرورت اصول و مفاهیم را در نمی‌یابد و لذا منشأ دیگری به نام عقل دارد. سابقه این دیدگاه به دوره یونانی‌ها به‌ویژه به ارسطو بازمی‌گردد. که در آن رابطه منطقی بین کبری و صغری و نتیجه برقرار می‌گردد کبری فرض مسلمی‌ تلقی می‌شد که بر حقایق ماوراء الطبیعه یا قضایای بدیهی و کلی یا عقاید جزمی‌شناخته شده استوار بود.

اما تجربه گرایی نوین وسیله شناخت را حواس انسان می‌داند و به تجربه و آزمایش و مشاهده اصالت می‌دهد و روش استقرایی را برای دستیابی به کل ها و به عبارتی به قوانین کلی و علی می‌پسندد که در عصر حاضر و با فرض تفکیک و یا عدم تطبیق این دو سنت با یکدیگر با توجه به دستاوردهای علمی بسیار زیاد این حوزه, و همچنین با ظهور فیزیک کوانتوم سنگینی کفه ترازو و یا اصالت به نفع دیدگاه پوزیتیویستی و تجربی است!

باري از سوي ديگر فلسفه و علوم تجربي امروز چنان در هم تنيده شده اند که ديگر مشکل مي توان در مباحث شناخت شناسي کسي را يافت که قائل به تفکيک اين دو حوزه باشد و اين حقيقتي غير قابل انکار است. از آغاز پيدايش اين دو حوزه معرفت تا به کنون مسائل مشترک بسياري از قبيل زمان، مکان، حرکت، واقعيت و... در هر دوي آنها مورد بحث و بررسي قرار گرفته­ اند. ارتباط ميان اين دو حوزه­ ي شناخت گاه چنان تنگاتنگ است که ميان برخي نظريات و نظریه پردازان مربوط به اين دو حوزه نمي ­توان مرز مشخصي قائل شد.

 

تا پيش از قرن نوزدهم و ظهور رياضي داناني چون «لباچفسکى» و «ريمانى», نظام هندسي در سيطره اقليدس بود و يگانه نظام امکان پذير قلمداد مي شد, نظامي که بى چون و چرا توصيفى درست از جهان ارائه مى داد, هندسه اي که مدلى براى ساختار نظريه هاى علمى بود و به تبع آن فيزيک نيوتوني يا فيزيک کلاسيک بر آن استوار بود! هندسه اي که بر طبق آن «مجموع زواياي داخلي مثلث 180 درجه بود» و «به ازاى هر خط و نقطه اى خارج آن خط، يک خط و تنها يک خط به موازات آن خط مفروض مى توانست از آن نقطه عبور کند.»

اما با حضور لباچفسکي و ريماني و رد فضاي بدون خميدگي و انحناي مفروض اقليدسي, هندسه اي نااقليدسي پا گرفت که ديگر در آن مجموع زواياي داخلي مثلث 180 درجه نبود و ممکن بود از نقطه خاج از آن خط هيچ خط صافي عبور نکند و در اين هندسه بود که نسبیت عام انيشتن شکل گرفت! 

در فيزيک کلاسيک به عنوان اصل پذيرفته­ شده بود که يک جهان خارجي مستقل از ذهن وجود دارد که مي­توان آن را مشاهده کرد و توصيفي از آن بدست آورد. در واقع فيزيک کلاسيک قائل به رئاليسم خام بود و وظیفه خویش را شناخت وقایع مستقل از مشاهده گر می دانست!

اما با شروع قرن بیستم و ظهور فیزیکدانانی نظیر بور، بورن، هایزنبرگ و شرودینگر چهارچوب فیزیک کوانتوم پی­ریزی شد و اصول پیشین فیزیک کلاسیک به چالش کشیده شد. فیزیک کوانتوم، رئالیسم خام فیزیک کلاسیک را به چالش کشید و نظریه ­ای آنتی ­رئالیستی را در مورد واقعیت صورت­بندی کرد. از دیدگاه فیزیک کوانتوم واقعیتی مستقل از ما وجود ندارد و معرفت مشاهده گر منعکس کننده واقعیت به صورت انفعالی نیست و ذهن در هنگام شناخت سوژه در آن دخل و تصرف می کند.

 

حال با توجه به مقدمات فوق به پرسش ابتدایی باز خواهیم گشت و چیستی هستی را از منظر علوم تجربی به زبانی ساده از نظر خواهیم گذراند!

آنچه اکنون ما در باره پيدايش جهان مي دانيم و نظر غالب علمي دانشمندان اکنون است اين است که جهان ما حاصل انفجاري بزرگ است که آن را بيگ بنگ مي ناميم!

در این دو لینک زیر ببینید

1. اینجا

2. اینجا

 در سال 2013 پیتر هیگز و فرانسیس انگلرت موفق به بزرگترین کشف علمی قرن و دریافت جایزه نوبل فیزیک گردیدند که همانطور که در لینک های فوق مشاهده نمودید این کشف همان کشف ذره بوزون هیگز بود که به تکمیل مدل استاندارد انجامید!

 

حال با فرض صحت آنتی رئالیسم آنچه اصالت می یابد مشاهده گر است , مشاهده گری که خود بخشی از جهان مورد مشاهده است!

 

آنان که طلبکار خدایید،خدایید

حاجت به طلب نیست شمایید، شمایید

چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید؟

کس غیر شما نیست،کجایید،کجایید؟

در خانه نشینید و مگردید به هر در

زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید

ذاتید و صفایید گهی عرش و گهی فرش

در عین بقایید و مبرا ز فنایید

اسمید و حروفید و کلامید و کتابید

جبریل امینید و رسولان سمایید

خواهید ببینید رخ اندر رخ معشوق

زنگار زآیینه به صیقل بزدایید

تا بود که همچون شه رومی به حقیقت

خود را به خود از قوت آیینه نمایید

مولانا

 

 

...............................................................................................

پ.ن1.:

کودکی در غزه می خواند مرا

بی تن و دست است خداوندا چرا

من اسیر بیغوله خویشم ولی

تا ابد شرمگین زین ماجرا

جرم من کمتر ز جلادش مباد

لیک پیش از این خوانده بود گویا ترا

(س.س)

 

پ.ن 2:

معرفی کتاب:

دانلود کتاب جهان هولوگرافیک

 نوشته: مایکل تالبوت

مترجم: داریوش مهرجویی

 

 

بعد نوشت:

می دانی؟

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است!

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی:

بگذار منتـظـر بمانند !

 - حسین پناهی

 

بعد نوشت 2:

کودکان کوبانی نه کم از کودکان غزه اند....

تنهایی را در کردستان باید جست...

+نوشته شده در یکم مرداد 1393ساعت2توسط س.س | |

 

 

همه را کاویده ام,

کتاب و کشیش 

سگ و سلطان

خرقه و می

و خاطرات خویش را

 

همه را بو ییده ام,

تعفن و تاریکی

عطر و تلالو

و خیانت و خدمت را

 

همه را دیده ام,

پیر و جوان

شجاعت و هراس

و عیان و خلوت خویش را

 

نبرد

همه با خویشتن است

هم به وقت هجوم گرگ ها 

که زوزه آزادی آواز می کنند

و هم به وقت خفتن

در کشاکش مایوسانه یک انتخاب!

 

جدال همه با خویشتن است

و ابلهانه از پی واقعه

مقصر می طلبیم!

 

(س.س)

...................................................

بعد نوشت:

دوستی سراغ پوتین ها را گرفته بود...

پوتین هایم

پوتین هایم

+نوشته شده در نهم تیر 1393ساعت5توسط س.س | |

به پندار ملول

پریشیده بی طاقت

چو مهتابی که می تابد   

به آغوش شب یک شط  

و یا ره برده نوری زرد           

به دهلیزی غرق دهشت

به چشمانی همچو دریا همه تشویش

نشسته می ستاند مرا از خویش.

 

جهان دلمرده

دیوار بی روزن

زمین افسرده

بی رستن

و تن, آوار بی مامن.

 

همه زنجیریان رنجور

و زندانی سرد و دیجور

 دل تهی کرده از وحشت

و چشمهاشان غرق حسرت.

سکوتش گر شکاند کس

همه نفرین  همه لعنت,

به لکنت گر فغانی هست

سزایش سیلی و صورت

 به ندرت گر که عصیانی

جوابش نفرت هم بند.

 

جهان دلمرده

دیوار بی روزن

زمین افسرده

بی رستن

وطن زندان بی مامن.

 

من اما ایستادستم

به چشمانش چنین مستم

در این زندان بی رویا

به دنبال رهی هستم!

 

(س.س) 

 

..........................................................................

پ.ن: در دو پست پیش بحثی در گرفت که برای روشن شدن تمام زوایای تاریک آن, من به دوستان مشتاق حقیقت خویش کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت را پیشنهاد می کنم! 

حداقل تا پایان فصل چهارم کتاب را حتما بخوانید!

دانلود تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول.

+نوشته شده در یکم تیر 1393ساعت14توسط س.س | |

متن زیر دارای ویژگی بینامتنیتی بسیار عمیق است که برای درک آن نیاز به خوانش لینکهای آمده در آن است!

 

 

جان تا چه سان تاب حقیقت را می آورد و تا چه سان پروای حقیقت را می کند؟ فلسفه زیستن داوطلبانه در یخ و کوهستانهای بلند است, یعنی کندوکاو برای تمامی امور بیگانه و شک برانگیز هستی و هر آنچه که تا کنون اخلاق آن را تارانده است. و بسیاری برای چنین هوایی ساخته نشده اند! بسیاری تاب آزادی را ندارند!

آن هنگام که عالم آرمانی را به دروغ بنا نهادند,ارزش, مفهوم و حقیقتِ واقعیت را از بین بردند... "عالم بود" و "عالم نمود" همان عالم دروغین و واقعیت است... حقیقت انعکاس درست واقعیات است! اما دروغ آرمان تا کنون نفرین واقعیت بوده!

انسان جهانی می طلبد که در آن خوب و بد آشکارا از بکدیگر متمایز اند او تاب بلندی های کوهستان را ندارد. در او گرایش ذاتی و همیشگی به داوری بیش از ادراک است. و عوالم آرمانی بر اساس همین خواست استواراند.

آزادی همیشه دست نایافتی و محال می نماید! اما آزادی اندیشه چطور؟

آیا فکر کرده ایم تا چه حد در بند بنیانهای روانی جامعه خویش گرفتاریم؟ تا چه حد کلیشه ای می اندیشیم؟ و تا چه حد در تشخیص دچار اشتباهیم؟ 

گاهی ظواهر انسان را فریب می دهد مثلا سردی بیش از حد و یخ زدگی می تواند انگشت را بسوزاند و سوزان به نظر آید! 

هر دو مربع در عکس فوق هم رنگ اند!

 

نظر شما در باره نقاشی زیر چیست؟خوب به آن نگاه کنید!

این یکی از نقاشی های مبتدیانه ونگوک است!

ما هیچ گاه از بند بنیانهای روانی جامعه خویش آزاد نیستیم! حتی زمانی که فکر می کنیم در آزادی کامل بسر می بریم! همه ما طبق آموخته ها تجارب دانسته ها و و پیشینه خود می اندیشیم نگاه می کنیم قضاوت می کنیم و می آموزیم! هریک از ما نتیجه زندگی پیچیده, فرهنگی و تاریخی مان, با تجربه های مخصوص به خود هستیم که نه فقط مربوط به چند سال, بلکه مربوط به قرنهاست.

نقاشی بالا یکی از زیباترین نقاشی های ونگوک بزرگ است و آخرین نقاشی اوست او بعد از این نقاشی خود کشی کرد!

 

چرا؟ چرا برگشتید و باز نقاشی را با دقت بیشتری نگریستید! چرا قضاوت شما در باره نقاشی فوق عوض شد! در واقع خود را و دریافت خود را سرزنش کردید! قضاوت بیش از ادراک!

ما در طی سالیان یاد گرفته ایم که اول ساختمان عقاید, آرزوها و سرانجام ها را تجسم بخشیده, سپس به آنها عینیت داده و بر طبق آن عمل کنیم, که در چنین حالتی عقیده از عمل جداست و این تمام زندگی ماست! یعنی ابتدا در حال تلاش برای زندگی کردن بر طبق آنها هستیم. در اینجا میان ایده آل و عمل فاصله وجود دارد. فاصله ای که در آن مغایرتها و مشکلات پدید می آیند!

در واقع این نقاشی در اینکه آخرین اثر ونگوک هست یا نه مورد اختلاف است و همینطور خودکشی او!

ایده آلیسم در نهایت خصم بی چون و چرای فردیت خواهد شد و همه را یکرنگ طلب می کند! و انسان را وسیله ای برای تحقق آرمانهای محتوم و مکتوم تاریخ یا ذات برتر دیگری چون نژاد یا ذوات ملکوتی و تا آنجا پیش می رود که حتی خلوت ذهن آدمی را هم عرصه خصوصی نمی داند.

..........................

پ.ن: متن فوق حاوی جملاتی "گاه" وفادار در متن از نیچه و کریشنا مورتی است!

+نوشته شده در بیست و یکم خرداد 1393ساعت15توسط س.س | |

ژان پل سارتر راجع به تاتر در جایی نوشته بود: در تمام نمایش هایی که به شکلی آزادی انسان به عنوان موضوع اصلی آن ها مطرح می شود معضل های اخلاقی نیز چون درونمایه های مرکزی سر بر می آورند.

پست قبل و نظرات دوستان مرا یاد این جمله سارتر انداخت! راستش این بار دوست دارم بیش از آنکه بگویم بشنوم!

از نظر شما تعریف و ماهیت اخلاق چیست؟

فرض کنید که در کار ساختن جامعه ای هستید و قرار است جامه اخلاقی مندرس انسان امروز را از تنش به در آورید! پس از آن چه می کنید؟ او را عریان رها می کنید یا لباسی نو بر تنش خواهید کرد!

+نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1393ساعت22توسط س.س | |

پنجاه کیلو نمی شد, قدش کوتاه بود و جثه اش ریز و استخوانی. زنگ تفریح بود صد قدمی با من فاصله داشت. پسر هیکلی و درشت اندامی کنج دیوار گیرش انداخته بود... با مشت و لگد می زدش و با تحکم و خشمی که داشت از او می خواست که عذر خواهی کند, می خواست که حتما بگوید غلط کردم... اما پسرک پنجاه کیلویی رضا نمی داد و همین امر لحظه به لحظه بر خشم اش می افزود. هر چقدر که او خشمگین تر می شد پسرک پنجاه کیلویی جسورتر می شد, انگار که از چیزی لذت می برد...

_ بگو غلط کردم آشغال عوضی

_خودت غلط کردی

_ می گی گه خوردم یا نه؟

_ خودت گه خوردی

رفتم که جدایشان کنم! پسرک قلدر دیوانه شده بود! وحشیانه می زدش... به هر سختی که بود با چند نفر دیگر جدایشان کردم!

_زنگ آخر گیرت میارم

_ برو بدبخت حیف که زورم بهت نمی رسه!

هنوز هم چهره آن قلدر را بعد از شنیدن این جمله آخر پسرک پنجاه کیلویی به خوبی به خاطر دارم! شرم از سر و صورت اش می بارید! و به قدری خجل شده بود که زبان اش بند آمده بود و همه کسانی که شاهد ماجرا بودند می خندیدند... دعوای شان سر بازی رئال - بارسا بود!


" آزادی و احساس نیک خواهی آدمیان در حق یکدیگر " بشر چه اندازه از این مفهوم دور است...


ادامه مطلب

+نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1393ساعت3توسط س.س | |

جاودان خرقه باز دمخوری با روح من
هر شــــــــــب ایــــــــنــــجـــا غــــوغــایــی مـی کـنـد
نا شکیب از سینه مجروح من
بــــــا نـــــــوایـــــــــــــی دل گــــــشــــایــــی مـی کـنـد
می ستاند مرا از خویش و لیک
عــــاقـــبت خـــــــــــــود نــیــــــز شــیـدایـی مـی کـنـد
پنجه چون در چین زلف اش می کشم
تـــــا صــبـوح شــــــرح صـــد بـی وفـــایــی مـی کـنـد
فاش از سکوت تلخ این نامردمان
بــــــا مــــــــــــن اش عـــــــقـده گــشـــایــی مـی کـنـد
 
 
 
(س.س)
 
                          تنبور
 
نوای همین تنبور.
 
 نشود فاش كسي آنچه ميان من و تو ست // تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست

گوش كن با لب خاموش سخن مي‌گويم // پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست

روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد // حاليا چشم جهاني نگران من و توست... (سایه)

+نوشته شده در نهم اردیبهشت 1393ساعت3توسط س.س | |


مرد را که دید امانش نداد... با چوب آبی رنگی که توی دستانش بود محکم توی سرش کوبید... چوب هزار تکه شد... مرد تاس سیبیلش را تابی داد و قهقه ای سر داد... ماتش برده بود... مرد همینطور یک ریز و بی وقفه می خندید, خنده اش و خشک زنگدار بود... چشم اش که به سر تاس مرد افتاد دوباره خشمش به غلیان درآمد... نباید فرصت را از دست می داد... دستش را به جیب اش برد و گزلیک دسته زنجانش را بیرون کشید! مرد می خندید... تمام توانش را جمع کرد و گزلیک را بی اختیار به فرق سر مرد کوبید... ضربت گزلیک درست وسط سرش خورد... لبخند مرد هنوز روی صورت اش بود... توانش را باز یافت... ضربت بعدی را محکم تر وسط پاهایش فرو کرد... مرد عقب عقب رفت, سپس پایش به سطل آبی گرفت و نقش زمین شد... سرش به دیوار خورد... فواره خون به آسمان بلند شد... دوباره قوای اش را از دست داد... مقابل مرد نشسته و به دیوار روبرو تکیه داد ... خون باریدن گرفت... تمام تنش خیس بود... به چشمانش خیره شد... چشمانش از شدت ضربات باز شده بودند انگار که می خواستند از حدقه بیرون بیایند, لبخندش روی صورت اش ماسیده و حالت تمسخر آمیز تری گرفته بود... هر چقدر که چشمان مرد بی فروغ تر می شد نیروی حیات نیز در او رو به افول می رفت, کرخت شده بود... همه جا غرق خون بود... خون هر لحظه بالا و بالا تر می آمد... احساس می کرد که در خون خفه خواهد شد... کوشش می کرد که بلند شود و خودش را نجات دهد , اما قادر نبود... دوباره به چشمان بی روح مرد خیره شد... احساس سرمای شدیدی می کرد... سرش گیج می خورد... تمام بدنش در حال یخ زدن بود... لحظه به لحظه اعضایش سست تر می شد... سرانجام دست از مقاومت کشید و چشمانش را بست...


صدای قطرات خونی را که مثل باران از سر مرد بیرون می آمد و بر تمام تنش می بارید می شنید! تصاویر غریبی در ذهن اش شکل می گرفتند که دوام چندانی نداشتند, تنها یک تصویر بود که واضح و روشن از ذهن اش دور نمی شد! تصویر مادرش بود! زنی نحیف زیبا و که دست های یخ زده اش را ها می کند و پساب رخت ها را دور می ریزد. خورشید بی رمق می تابد و عزم رفتن دارد. باد مرددی می وزد که گاهگاهی برگهای درختان را مثل پرواز گیج زنبورها این طرف و آن طرف می کند. پله ها را به سختی و آرام آرام  یکی یکی بالا می رود. به پشت بام که می رسد به نفس نفس افتاده, تشت را زمین می گذارد و به سختی کمر راست می کند. از چشمانش قطرات اشک روی صورت اش می سرد! با پشت دست چشمان کبودش را پاک می کند و به سرعت دوباره شروع به چلاندن رخت ها می کند, انگار که عجله دارد. لباس سیاه اش را بر می دارد و می اندازد روی بند, دستانش روی بند می ماند و نگاهش به آسمان گره می خورد, خیره می شود به دور دستها... در رویا هایش غرق شده است! ناگهان فریاد مردی تاسی که وسط حیاط ایستاده است رویایش را می درد... زنیکه سلیطه اون بالا چه گهی می خوری... زن به سرعت لباس بعدی را از تشت بیرون می آورد... خودش را می بیند که پشت مرد ایستاده است و چوبی در دست دارد... مرد تاس چشم اش که به او می افتد می غرد که حرامزاده بی مصرف... و بعد سیلی محکمی زیر گوشش می خواباند...


چشمانش را باز می کند... همه جا پر از خون است... خون تا زیر چانه اش بالا آمده... احساس سرمای وحشتناکی سرتاسر وجودش را فرا گرفته... نای تکان خوردن ندارد... مرد تاس هنوز هم با لبخندی کج و تمسخر آمیز او را نگاه می کند... تاب نگاه اش را ندارد... باید گزلیک را در چشمانش فرو می کرد... خون به زیر لبش رسیده... می ترسد... وحشت سر تا پای وجودش را تسخیر کرده است... احساس می کند که کارش تمام است... دوست ندارد که چشمانش را ببندد از آنکه باز تصویر مادرش را ببیند بیشتر وحشت دارد... هنوز هم از سر مرد خون مثل فواره می بارد... آخرین کوشش اش را هم می کند... اما تمام تنش لمس شده... نفس عمیقی می کشد و دهانش را می بندد...


یکباره به خودش می آید... هیچ چیزی معلوم نیست... همه جا تاریک است... چیزی نمی بیند... بدنش سرد و بی حس است... قدری طول می کشد تا متوجه موقعیت اش شود... رفته رفته به یاد می آورد... کف حمام افتاده است و سرش به دیوار خورده... از سرش خون می آید... پشتش روی خروجی آب حمام است و آب تا زیر گوشش بالا آمده... آب به قدری سرد است که قدرت تکان دادن دست هایش را ندارد... بدنش یخ زده است... سعی می کند همه چیز را به یاد بیاورد...


صبح چشمانش تار می رفت, چند باری بالا آورده بود, سرش درد می کرد, تمام تنش خیس بود, از بینی اش خون می ریخت, خسته بود, خیلی خسته, دستانش بی حس بود. عین یک کاغد باطله مچاله پرت شده بود گوشه اطاق, بی مصرف, درست مثل صفحه نیازمندی های پر از خلط و استفراغی که نمی دانست از چند ماه پیش آنجا بود که دیگر نه خواندنش به درد کسی می خورد و نه اصلا قابل خواندن بود. چند ساعتی به همان حال آنجا افتاده بود, لای خون و کثافت, دست و پا میزد و به خودش می پیچید, نای بلند شدن نداشت. تمام توانش را جمع کرده و خواسته بود که بلند شود و خودش را به مستراح برساند ولی پایش سریده بود و نقش زمین شده بود, درست وسط قی که بالا آورده بود. اطاق سرد بود, بوی عفن می داد, بوی ناخوش استفراغ, همه چیز دور سرش می چرخید. چشمش افتاد به عکس روی دیوار, تصویر یک دشت خزان زده که کنج اش یک درخت سرو شکسته لخت و عور تنها ایستاده و چندتایی کلاغ هم دور از هم روی شاخه هایش نشسته اند, از بچگی هر وقت حادثه ای ناگوار برایش پیش می آمد, می رفت و می نشست پای آن تصویر و ساعتهای دراز فکرش را به خودش مشغول می کرد ... یک چیز هولناکی آن دوتا را به هم پیوند داده, شاید از آن است که سرتاسر زندگی نکبت بار او را هم تنهایی و خزان مصادره کرده... می خواست نگاهش را از عکس روی دیوار بگیرد, یاد آوری گذشته برایش ملال آور بود, به پهلو غلتید یک باره درد وحشتناکی سر تا پایش را بلعید, از دنده هایش بود, احساس می کرد که شکسته اند, باز به راست غلتید بین همان گند و کثافت, دوباره نگاهش میخ عکس روی دیوار شد, میخ کلاغ هایش, یکی از آنها منقارش را باز کرده مثل اینست که دارد قار قار می کند یکی دیگر هم سرش را لای پرهایش برده و دارد پرهایش را صاف می کند, دوباره تمام زندگانی مزخرفش از جلوی چشمانش گذشته بود, تمام روابط گند آلودش, تمام زندگی گذشته اش که پر از آدمهایی شبیه آن کلاغ ها بودند, سیاه و کریه, که پشت همه روابط شان تنها یک چیز بود, منفعت! گاهی با خودش فکر کرده بود که شاید روی شاخه های پشت درخت یا شاخه های که خارج تصویر هستند پرنده ای خوش رنگ باشد.حتی این اواخر باور کرد بود, از آن روزی که آن چشمها را دید.


دو ماه پیش بود! صبح در را که باز کرد یکنفر به سرعت از پهلویش داخل شد, ملتمسانه گفت: نگذار دستشان بهم برسد! خیره نگاهش می کرد, زیر چشمانش سیاه بود, اما سیاهی چشمانش... چشمانش سگ داشت, آرام بدون اینکه حرفی بزند در را بست, خشکش زده بود, بنظرش می آمد که قلبش می ایستد, یکباره صدای در بلند شد, دخترک از ترس چپید توی مستراح, در را که باز کرد دو نفر سراغ دخترک را می گرفتند, یک نفرشان تاس بود... به سختی دست به سرشان کرد, بعد رفت و جلوی مستراح نشست, بی اختیار سیگارش را برداشت. نیم ساعتی گذشت اما خبری از دخترک نشد به هر زحمتی که بود در را باز کرد, بدجوری اوضاع اش خراب بود, بوی تعفن هم حسابی درب و داغان ترش کرده بود, رنگش پریده بود, مثل گچ سفید شده بود, تا بخواهد کمی آب به سر و صورت اش بپاشد قی کرد, بالا آورد, حسابی بالا آورد, همه چیز را, بوی ترشک هم اضافه شد, باز هم بالا آورد, این بار خلط, خلط زرد رنگ... به همه جا پاشید, در و دیوار, روی شلوار و کفش هایش... تحمل نکرد و او هم عق زد روی سرش, یک بار , دوبار... از حلقش باران کثافت می بارید, بوی گند و کثافت داشت خفه اش می کرد, بوی گند استفراغ بوی گه... دخترک زیر کثافت دفن شده بود... دست و پا می زد... نشسته بود روی سنگ مستراح... سرتا پایش شده بود لجن... کشان کشان آوردش داخل حمام, خواست آب گرم را باز کند روی سرش, اما آبگرمکن گرم نمی کرد... آب سرد بود, دوش آب را باز کرد, می لرزید, از شدت سرما به خودش پیچیده بود, کم کم از هوش رفت, کف حمام افتاده بود, درست همانجایی که خودش دراز کشیده... لباسهایش را درآورد, اندام اثیری اش زیر کبودی مشت و لگد پژمرده بود, بغلش کرد و پیچاندش لای یک پتو, چشمانش بسته بودند هنوز بی هوش بود, گذاشتش روی تخت و بخاری را روشن کرد, نشست روی صندلی چوبی و قدیمی موروثی اش, مات و منگ نگاهش می کرد, چه کار باید می کرد؟ یک نوع حالت کرختی غریبی تمام وجودش را فرا گرفته بود, نای تکان خوردن نداشت,چند ساعتی به همان منوال گذشت, توی خانه هیچ چیز برای خوردن پیدا نمی شد, بلند شد و از خانه بیرون زد, وقتی که برگشت هیچ اثری از دخترک نبود, تمام خانه را زیر رو کرد انگار که چیزی را گم کرده باشد, اما کوچکترین اثری از او نبود.


از آن روز به بعد سه روز تمام سر کار نرفت و تمام روز را می نشست و منتظر صدای در می ماند, یک لحظه فکرش از سرش نمی افتاد, می ترسید او بیاید و خانه نباشد و پشت در بماند, زندگی لعنتی اش حرام شده بود, چند ماهی گذشت و خبری از او نشد, آیا می شد فراموشش بکند؟ همه دنیا پر است از فلاکت و بدبختی اما این فرق می کرد این یکی به او پناه آورده بود, بدن سیاه و کبودش دایم جلوی چشما نش بود و چشمهایش...


 


امروز صبح دوباره آمد... آمد و خودش را به او تسلیم کرد, صدای در بلند شد, در را که باز کرد پرید داخل... در را بست... دوباره صدای در بلند شد, این بار دخترک چپید داخل حمام, همان دو نفر بودند, باز سعی کرد که دست به سرشان کند, اما نشد, نتوانست, مرد تاس هل اش داد داخل, دخترک را از حمام بیرون کشیدند, خواست هر طور شده جلوی شان را بگیرد اما نشد زورش به مرد تاس نمی رسید... دخترک با چشمهایش به او خیره شد بود...


نمی دانست پس از رفتن آنها چند ساعت به آن حال درب و داغان افتاده بود... هوا بد جوری سرد بود. بیرون برف می بارید. از آن سرماهای لاکردار بود از هم آنها که اگر چهار پایی بیرون می ماند کره اش توی شکم اش یخ می زد. خودش را به هزار زحمت به حمام رساند... توی آن حمام کوچک و تنگ داشت یخ می زد. دوش آب را باز کرد و منتظر گرم شدنش ماند... بد مصب داغ نمی شد هر چقدر فشار آب را کم و زیاد که می کرد باز افاقه نمی کرد... کم اش که می کرد آبگرمکن خاموش می شد و زیاد هم که بود گرم نمی شد. رفت سروقت آبگرمکن, رفت که فشار آب ورودی را دستکاری کند شاید درست شود اما باز هم افاقه نکرد آبگرمکن توی مستراح  بود. مستراح فقط یک در بیرونی دارد از در که تو بیایی مستراح دست راست است و رو شویی روبرویت, حمام هم دست چپ به دخمه می ماند... سرما امانش را برید آخر مجبور شد و به همان آب ولرم رضایت داد زیر دوش کمی بهتر بود اما باید مدام زیرش می ماند از زیر دوش بیرون که می آمد تاب سرما برایش سخت می شد. در حمام را بست تا شاید کمی گرم تر شود همین که قدری زیر دوش ماند برق رفت و . همه جا تاریک شد... یک آن وحشت کرد یاد حرف منیر افتاد... _حموم جای زندگی جن و پریاس از جاهای تاریک و نمور خوششون می آد... و بعد یکباره احساس سرما کرد... آبگرمکن خاموش شده بود... پایش سر خورد و با پشت سر به زمین افتاد... 


قادر نبود آب را ببندد... سرما تمام توانش را گرفته بود و دست و پاهایش کرخت و لمس شده بود... تنها توانست قدری پشتش را از روی خروجی آب بردارد... آن موقع ها که هنوز منیر زنده بود می گفت چراغ ها که روشن باشن جن و پری کاری به آدما ندارن اما او می ترسید... بارها شبها از ترس بیرون آمدن و از ترس آن مرد تاس خودش را خیس کرده بود... هنوز هم از تاریکی وحشت داشت... چند دقیقه بعد برق آمد... آبگرمکن روشن شد... رفته رفته قطرات آبگرم تر می شدند و به خودش مسلط تر می شد... کم کم توانست که قدری خیال دخترک را از سرش بیرون کند... اما فکر فردا از سرش نمی افتاد... با خودش گفت فردا دیگر عقده این چند وقت را سرش خالی می کنم . لعنتی بی مخ, مغز که توی سرش نیست,بیرون و تو هم که ندارد هر دو طرفش یکیست, مرتیکه کچل با آن چشمان هیزش نصف مشتری ها را پرانده است. ابله پنجاه و دو سال از عمر نحس اش می گذرد هنوز هم بروکراسی و دموکراسی را تمیز نمی دهد,  آن وقت به من می گوید دهاتی زیر پونز. اصلا مگر خودش اهل کجاست؟ هرجا چه توفیری می کند...فردا... فردا وقتی بلاهت اش را به رخش بکشم قیافه اش دیدن دارد, حتما آن موقع بد جوری آن صورت مضحکش با آن سر تاس در دل القای رحم میکند و لابد برای تسکین فلاکت اش دست به دامن فحش و ناسزا می شود,  آن موقع حتما آن تی دسته آبی را توی سرش خرد می کنم... یادش رفته که کارش مگس پرانی بود و تازه همین چند تا مشتریی را هم که دارد صدقه سر من دارد, با آن همه کتاب آشپزی و صد کوفت و زهرمار دیگری که پشت ویترین چپانده بود. حیف آن همه زحمتی که برای این احمق کشیدم.اما خوب حداقل اش این چند وقت آدم که از آنجا رد می شد و چشمش که به تولستوی و داستایوسکی می افتاد روحش شاد می شد. از همان ویترینش می دانستم آخر کار به اینجا می رسد. احمق حتی یک بار هم ندیدم که کتاب درست و حسابی بخواند... فردا...این فردای لعنتی هم هیج وقت آن چیزی نبود که می خواستم. این بار هم که این رجاله قرارست گند بزند بهش و تمام این کتابهایی را که با هزار زحمت و بدبختی از هزار حراجی و دست فروشی و کهنه فروشی جمع کرده ام بدهد بز خر ببرد و جایش سوپر مارکت بزند. فردا حد اقل عقده این زندگی را سرش خالی میکنم...


آب ولرم شده بود... اما هنوز هم از سرش خون می آمد و قادر نبود حرکت کند... چشمانش را بست... چشمان درشت و سیاه دخترک را دید که به او خیره می نگریستند...


 (س.س)


...............................................................

پ.ن:

آهنگ زیر یکشنبه غم انگیز ساخته موسیقی دان مجارستانی رزو سرس است که در 1932 به خواست دوستش لازو خاور برای ترانه اش ساخته شده, ترانه ای که بعد از ترک نامزدش سروده شده است! خواننده آن نیز پال کلمر است!

سخن در باره این آهنگ بسیار است! در مجارستان پس از انتشار این آهنگ بسیاری تحت تاثیر آن خودکشی کردند! همچنین این آهنگ در مجارستان ممنوع شد و در لیست آهنگ های ممنوع بی بی سی نیز هست! فیلمی نیز با همین نام در باره این آهنگ ساخته شده است! سر انجام رزو سرس نیز در یک شنبه ای غم انگیز خودکشی کرد!

آهنگ بسیار غم انگیز است از این رو اخلاقی بود که توضیحات فوق داده می شد! 

دانلود آهنگ یکشنبه غم انگیز!

معنی لغت به لغت ترانه:


غم انگیز یکشنبه                                 Szomorú vasárnap

صدها نفر از گل های سفید                   száz fehér virággal

منتظر شما عزیز                                 vártalak kedvesem

نماز معبد.                                          .templomi imával

تعقیب رویاهای                                    Álmokat kergető

یکشنبه صبح،                                    ,vasárnap délelőtt

غم ارابه                                             bánatom hintaja

بدون بازگشت.                                  .nélküled visszajött

از آنجا که غم انگیز                                   Azóta szomorú

همیشه در تاریخ یکشنبه،                     ,mindig a vasárnap

آسان تر فقط به نوشیدن،                  ,könny csak az italom

نان از غم و اندوه.                              .kenyerem a bánat

غم انگیز یکشنبه.                              .Szomorú vasárnap

تاریخ و زمان آخرین یکشنبه                       Utolsó vasárnap

بیا عزیز من،                                    ,kedvesem gyere el

یک کشیش، یک تابوت،                      ,pap is lesz, koporsó

تخت روان، حجاب عزاداری.                    .ravatal, gyászlepel

شما در حال انتظار برای ما،                  ,Akkor is miránk vár

و گل - تابوت.                                    .virág és – koporsó

در درختان گل                                       Virágos fák alatt

آخرین سفر.                                          .utam az utolsó

چشم من به باز خواهد شد         Nyitva lesz szemem, hogy

دوباره شما را ببینید.                       .még egyszer lássalak

آیا می شود ترس از چشم من نیست،  ,Ne félj a szememtől

مرده نیز برکت دهد ...                         ...holtan is áldalak

تاریخ و زمان آخرین یکشنبه.                    .Utolsó vasárnap




سالگادو

نقاشی "If One Man’s Joy is Another Man’s Sadness " اثر آندرو سالگادو.


پ.ن 2:

برای داستان اسمی پیشنهاد کنید.

+نوشته شده در بیست و هفتم فروردین 1393ساعت0توسط س.س | |

دمــی خیـــال بـدخـیــم رخ فـــروزش دســــت نمی دارد از دامــن

دســــت نمی دارد و آنـــی امـــان نمی دهد

هر دم به خویـــــش می خــــواند و

لــــــــیـــــــــک

خـــــاک خــــونـیـن اســـــت و

پــای رفــتــن 

در گــــــل!


(س.س)

............................................................................

پ.ن:

هم موسیقی و هم عکس را دانلود کنید, آهنگ را اجرا و تا آخر به تصویر با کیفیت اصلی اش خیره شوید! و بعد اگر حالی بود حستان را از این تجربه به ما هم بگویید! 

دانلود مومان اول از سمفونی شماره پنج لودویک بتهوون.

 

گرانیکا

گرنیکا اثر پابلو پیکاسو.

+نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1393ساعت2توسط س.س | |

مومنانه و تلخ 

بر آستان سرد این مسلخ

در درازنای شبی تار

تنیده در تکرار بی قرار اندوهی سرشار 

از شرم دستان خویش

با غم بسیار تو خواهم گفت

ای قلب دربدر

اینجا

در سرزمین من

کودکان احساس

بر دار

چشمان مفتش

بیدار

نه هیچ درختی

سایه سار دو دلدار

و نه ایام خسته را 

بویی ست از بهار.

با این همه

تو از یاد مبر 

که عشق

امیر مزامیر زمین است

لبریز بلندای هر باوری ست!

از یاد مبر

که عشق

آخرین حکایت آدمی ست!


(س.س)

 

.....................................................................

پ.ن: حتما همه شما هم آهنگ moolight بتهوون را شنده اید و هم نقاشی شب پرستاره ونسان ونگوک را دیده اید! اما شاید همزمان هر دو را با هم تجربه نکرده باشید! هر دو را دانلود کنید, آهنگ را اجرا و تا آخر به تصویر با کیفیت اصلی اش خیره شوید! و بعد اگر حالی بود حستان را از این تجربه به من هم بگویید! 

دانلود آهنگ moonlight

+نوشته شده در سیزدهم فروردین 1393ساعت22توسط س.س | |

در زندگی گاهی اتفاقاتی می افتند که از فرط سادگی عمیق و پیچیده اند.

امروز اتفاقی ساده تمام حجم فکر مرا به خود مشغول کرد.

در تنهایی خویش حال خوشی نداشتم که پرستویی کوچک از در باز حیاط خود را به خلوت من رساند. وسوسه ثبت این اتفاق ساده مانع آن شد که همان اول پنجره را برایش بگشایم و به ساز زدن خویش ادامه دادم بی آنکه حال عاشقش را بدانم.....

شما هم این اتفاق ساده را ببینید!

دانلود با کیفیت اصلی

دانلود با کیفیت متوسط

دانلود باکیفیت پایین

 

......................................

پ.ن: بحث خوبی در اینجا در جریان است!

+نوشته شده در هشتم فروردین 1393ساعت23توسط س.س | |

هوا رو به تاریکی می رفت. پیرمرد از صبح روحش سر پای کوبی داشت. انگار حس رهایی را که سی سال می شد جایی کنج دلش خاک می خورد دوباره باز یافته بود. صبح پیش از همه روسپیان و جانیان شهر بلند شده بود و از رویای شب پیش هنوز هم سر مست بود. لای روزنامه را بست و سعی کرد آخرین باری را که به این پارک آمده بود به خاطر بیآورد اما نتوانست و از این عدم موفقیت خویش دچار احساس ناخوشایندی شد. نگاهی کنجکاوانه به اطرافش انداخت. احساس کرد که اشتیاق امروزش به زندگی, با حال دل کودکی که آن سوی فواره بالا و پایین می پرد, نزدیکی دارد. لبخندی زد و سرش را به سمت چپ برگرداند. کنارش مرد جوان سیاه پوشی را دید که شبیه کاغذی مچاله خم شده بود و سرش را میان دو دست پنهان کرده بود و در چهره اش رنگ انسانیتی آزرده به چشم می خورد. مرد جوان طبق عادت همیشگی اش اغلب هر روز حوالی همین ساعت به پارک می آمد و برای فرار از روزمرگی ها و افکار مزاحم اش ساعتی را به استراحت کردن و تماشای رهگذران می گذراند. اما این بار با چشمانی بسته غفلتا به یاد گفتگوی شب پیش افتاده بود:


_همیشه فکر می کردم که لیلا والاترین ارزش زندگی ام خواهد بود... اما اشتباه می کردم, خیلی هم اشتباه می کردم... می خواهم همه خاطراتش را بیندازم دور و فراموشش کنم...


همیشه با او صاف و صادق بوده ام,... درست مثل همان روز اولی که کل پس اندازم را برایش هدیه گرفتم... اما او نه,... غیر قابل پیش بینی ست!... همیشه دستپاچه و غافل گیرم می کند, این برایم خیلی مسخره و در عین حال ناراحت کننده است... مثل روزی که دوست اش به من زنگ زد و گفت که در جاده شمال تصادف کرده!, وقتی رسیدم برایم وسط جنگل تولد گرفته بود... پر پریدنش را ندارم! درست نمی دانم که از کی به این مطلب پی برده ام؟... شاید از آن روزی که مونا را دیده ام!... شاید هم از آن روزی که تصمیم گرفتم که دیگر دروغگو و خیالپرداز نباشم!... این را خوب می دانم که عقلا لیلا بهتر است!... اما باور کن که اشتباه هم شایستگی های خودش را دارد,... گاهی علاقه بهتر از عقل است!...  مونا بر عکس او صاف و ساده است!, از همه مهمتر زیباتر است. تازه مگر حقیقت چیست؟ کدام عقل است که ادعا کند حقیقت را می داند؟


_ مرد است و حرف اش! مردی که زیر قول اش بزند و دل زنی را بشکند حتم دارم دیر یا زود چوبش را می خورد! این قانون دنیا است.


_اما از نظر من مرد نه به حرف اش, و نه به عرضه اش مرد است, مرد به صداقت اش مرد است, برای همین هم اگر طبیعت و دنیا قانونی داشته باشند چه کار یکی آن بالا باشد و چه خودشان این قانون رو وضع کرده باشند و از آن پیروی کنند این قانون به صداقت نزدیک تر است تا به دروغ. از طرفی آدم مگر چند سال زنده است که نخواهد برای دلش زندگی کند؟ اصلا به نظر تو کسی که از خودش به خاطر نفر دیگری می گذرد کار اخلاقی انجام می دهد؟ یا مثلا فکر می کنی اگر جهان دیگری نباشد کسی حاضر خواهد شد که از خود اش بگذرد؟ ایثار هم نوعی معامله است!


_از خدا چه از او نمی ترسی؟


_از بعد مردن مامان دیگر از هیچ چیز نمی ترسم!... فقط از تنها چیزی که هراس دارم مردن روح است!... روح ها هم می میرند, اما بدتر این است که توی این دنیا بمیرند!


_از بابا چطور؟


_هر چیزی بهایی دارد...


_فکر می کنی روح مامان الان کجاست؟


_مامان مرده همین!


_اما من حس اش می کنم, دیشب خواب اش را دیدم!


_همه چیز زیر سر این خیالپردازی هاست زیر سر این رویا های لعنتی.


_حرف هایت ناراحتم می کنند!


_می دانم! برای همین است که اغلب نمی خواهم با کسی صحبت کنم, آدم ها اغلب تاب صداقت را ندارند....


_حتی نمی توانم زندگی را بدون رویا تصور کنم!


_هر کسی رویا دارد! اما همه رویاهای من مربوط به همین دنیا هستند, مربوط به زنده ها!


-این دنیا؟ دنیای وحشتناکیست!


-اگر به رویاهایت نرسی کسالت بار است.


-بی رویاهای آسمانی زندگی مثل یک کلاف سردرگم است که به جای باز شدن گره هایش از بس که دست می خورند تنها هر روز کثیف و کثیف تر میشوند!


-بهتر از چشم بستن به روی گره هاست!


-مضحک است!... روزهای آخر مامان یادت هست؟ یادت هست که چقدر شاد و خوشحال بود؟ مگر عاقل ترین آدمهای دنیا هم دست آخر هدفشان همین شادی نیست؟


-چرا, ولی شادی حقیقی نه توهم شاد بودن!


-جالب است, مگر همین الان خودت نگفتی که کدام عقل است که ادعا کند حقیقت را می داند؟ تازه مگر این تو نیستی که می خواهی لیلا را به خاطر دلت طلاق بدهی با اینکه می دانی او بهتر از موناست؟ اصلا مگر دلیل رویا دیدن ما همین فرار از واقعیات نیست؟


-بگذار چیزی را به تو بگویم چون می دانم که به ریاضیات علاقه مند هستی, فرض کن که از نقطه ای شروع به کشیدن دایره خواهی کرد اما نه یک دایره کامل! دایره هایی که همینطور دور هم تنیده می شوند مثل ماری که دور خودش حلقه زده,بی نهایت شکل دایره وار, همچین شکلی را تصور کن که شروعش مرکز محور مختصات باشد, محور مختصاتی که سمت راست محور ایکس اش (واقیت و غم ) است و سمت چپ اش (توهم و شادی). حال هر انسانی بسته به شرایط و ژنتیک اش نقطه ایست روی این شکل و هر چقدر که روی خطوط دایره های بیرونی تر باشند مختصات بیشتری از این دنیا را درک خواهند کرد! حقیقت دنیا این است!...


پیرمرد به نظرش رسید که مرد جوان حادثه تلخی را پشت سر گذاشته یا کسی را از دست داده است, و چون شق دوم محتمل تر می نمود, و از آنجایی که پیرمرد احساس نیاز می کرد که از سعادتی که به او روی آورده است با کسی سخن بگوید, دستی روی شانه مرد سیاه پوش گذاشت و گفت:


ـ غصه نخورید زمان بهترین حلال است و مرگ بهترین راه حل.


مرد جوان در حالی که غیظی در لحنش موج می زد گفت:


ـ نمرده, جدا شده ایم.


ـ اما زن من مرد. خودکشی کرد, خود سوزی, همین چند روز پیش,... زن های ابله...


مرد جوان آهسته زیر لب گفت:


_ زن خوبی بود.


ـ خوب؟ شوخی می کنید, پس چرا طلاقش دادید؟


مرد جوان در حالی که بلند می شد لبخندی زد و زیر لب گفت:


 ـ  زیادی خوب بود.


و بعد در حالی که از نیمکت دور می شد پیرمرد با صدای کلفت اش که با وقاحت و لحن مسخره ای همراه شده بود گفت:


_شک دارم آقا, شک دارم.


احساس می کرد میل دارد پیرمرد را خفه کند اما از حرف آخرش ناراحت نشده بود. بی هدف از پارک بیرون زد, پیاده رو پر از جمعیت بود, دستانش را طبق عادت توی جیب پالتو اش کرده بود و مدام از جمعیت تنه می خورد چشمانش از بی خوابی می سوخت و از شدت سر درد سرش را به سختی بالا می گرفت. حرف پیرمرد موسیقی ذهن اش شده بود "شک دارم آقا شک دارم..." و با هر بار تکرار شدن اش از سرعت قدم هایش کاسته می شد. یک باره از تصور تنهایی خانه به خود لرزید و فندکی را که مشغول ور رفتن با آن بود از جیب پالتو اش بیرون آورد و در حالی که سرش را به جلو خم کرده بود مشغول روشن کردن سیگارش شد. همین که پک اول را داخل داد سینه به سینه مرد میانسالی او را نقش زمین کرد. دستپاچه و به سرعت شروع به عذر خواهی کرد و خواست که او را از زمین بلند کند اما مرد میانسال بی توجه و چابک از زمین بلند شد و آهسته در حالی که بهت زده معلوم نبود که کجا را می نگرد گفت: "خوبم"  و جوان که مرد میانسال از کنارش می گذشت بی اختیار گفت: "شک دارم آقا شک دارم"


مرد میانسال ساعت اش را نگاهی انداخت و بی آنکه آن را بخواند دوباره دست اش را پایین آورد و با قدمهای کوتاه مرددی راه پارک را در پیش گرفت, میل داشت که بنشیند , اطرافش را به امید پیدا کردن نیمکتی خالی نگاهی انداخت! اما هیچ نیمکت خالی دیده نمی شد, تنها در فاصله دویست قدمی اش بود که جایی برای نشستن وجود داشت. با شتاب به سوی آن رفت. هنگامی که از فواره می گذشت تمام توجه اش معطوف بازی دختر بچه بود. موهای ژولیده ای داشت که روی شقیقه هایش سفید شده بودند و موهای صورت اش چند روزی می شد که تراشیده نشده بودند. یقه پیراهن اش باز بود و چرک و کثیف به نظر می رسید. نمی دانست که کجاست ,چهار روز بود که ول می گشت و شبها را توی خیابان پرسه می زد. به نیمکت که رسید کنار پیرمرد با پشت خمیده ای نشست و دستانش را میان کتش پنهان کرد و به بازی کودک خیره شد.


مرد میانسال گویی که حواس اش به جا نبود, و پیرمرد که از دور نزدیک شدن او را پاییده بود, متوجه آشفتگی که در رفتارش نمایان بود شد و گفت: هیچ می دانید چرا آنقدر خوشحال است؟


مرد میانسال بی توجه به حرفهای پیرمرد تنها پلکی زد و خودش را محکم تر بغل کرد.


پیرمرد گفت: آزادی آقا آزادی. هیچ کس از او چیزی نمی خواهد.


مرد میانسال از لای پلک های نیمه باز اش نگاهی گذرا به پیر مرد انداخت و دوباره نگاه اش را به بازی دختر بچه دوخت.


پیرمرد صدایش را قدری بلند تر کرد و گفت: خیلی نگران به نظر می رسید؟


مرد میانسال با دست روی زانوهای خود زد و زیر لب گفت از دنیا خیلی طلبکارم!


_طلبهایتان را بهای آزادیتان کنید!


_حرف زدن راحت است.


و بعد پیرمرد متظاهرانه گفت: سخت نگیرید! من را ببینید! تنها چند روز است که همسرم را از دست داده ام.


مرد میانسال لختی ساکت ماند و گفت: _مردن که خوب است آقا, نعمتی است برای خودش. این زندگی است که غصه دارد نه مردن.


و بعد پیرمرد در حالی که با سر جوانک معلولی را نشان می داد گفت:


_ همه اینطور اند, هر کسی فکر می کند که تنها درد خودش درد است!


_ اینطور نیست!


_ پس تعریف کنید! مایلم که بدانم!


مرد میانسال میلی به تعریف کردن نداشت, اما ناخودآگاه برای آنکه دردمند بودندش را به پیرمرد ثابت کند, در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود آهی کشید و گفت:


 


شما نمی دانید که هجده سال تمام حسرت بچه داشتن یعنی چه! هجده سال تمام! هجده سال تمام بهترین ساعات زندگی ات را پشت در مطب ها و درمانگاه ها به امید روزنه ای تلف کنی و دست آخر روزی که قرار است بهترین روز زندگی ات باشد توی چشمانت زل بزنند و بگویند پسرت مونگل است... می فهمی مونگل است مونگل...


و بعد هنگامی که پیرمرد در خودش غرق شده بود بلند شد و از او دور شد. از پارک که بیرون زد حرف های همسر و خواهرزن اش را با خود سبک سنگین می کرد:


_اگر خانواده اش بفهمند این بار حتما طلاقم می دهد!


_کسی قرار نیست که بفهمد, من درستش می کنم. هیچ کس راضی به زنده بودن این بچه نیست. من یکی از آن همه بچه ای را که کسی نمی خواهد هر طور شده از بیمارستان برایتان میاورم...


پیرمرد هم دقیقه ای بعد از رفتن مرد میانسال به قصد رفتن به خانه اش بلند شد, در ابتدا با اینکه نمی خواست, حق را به مرد میانسال داد, اما بعد از آنکه تصاویر درهم برهمی از ذهن اش متبادر گشت و تاثیر کلام مرد میانسالی قدری در او فروکش کرد با خود گفت: "هجده سال که در برابر سی سال عددی نیست" . از کنار دختر بچه که گذشت به این فکر کرد که کاش زن او هم بچه دار نمی شد و هنگامی که نگاه اش به سوی خیابان بود همان مرد جوان سیاه پوش را دید که در فاصله صد قدمی او تکیه بر درختی روی چمن ها نشسته بود.


مرد جوان از رفتن منصرف شده بود و به خاطر پرهیز از مصاحبت های اجباری گوشه ای دنج روی چمن های مرطوب را ترجیح داده بود در بیست قدمی او دو زن مشغول ورزش کردن بودند, آنها را قبلا هم دیده بود اما نه از نزدیک آخر عادت نداشت که به این قسمت از پارک بیاید. یکی از آنها مسن تر بود و به نظر می رسید مادر دیگری است. کم و بیش متوجه نگاه های عجیب و مرموز آن دختر شده و بارها سنگینی نگاه او را بر خود احساس کرده بود اما رفتار دختر هیچ گاه این چنین توجه او را به خود معطوف نکرده بود, جوان پس از توجه فهمید که در کانون عطف توجه دخترک قرار دارد, دختر وضع غریبی داشت که احساس تعجب را در او برآشفته بود, دختری بسیار جوان بود با چشمانی ریز که به دقت و مو به مو با وسواسی عجیب تمرین های یوگایی را که مادرش مشق می کرد انجام می داد. خطوط چهره اش به وضوح نمایان نبود اما چشمان اش در آن سیاهی شب برق می زد و تقریبا بیست ساله می نمود, پیش از این به او بیش از افراد دیگری که آنها را حوالی همین ساعتها در پارک می دید توجه نکرده بود با اینکه بارها اتفاق افتاده بود که متوجه نگاههای پنهانی آن دختر شده باشد. هر بار که نگاه اش به او دوخته می شد وچشم به چشم میشدند, دخترک سرش را پایین می انداخت. گاهی هم لبخند کمرنگی می زد که به سرعت محو می شد. رفته رفته احساس کنجکاوی شدیدی در جوان جانشین آن حس تعجب گردید و رفتار دخترک را به دقت بیشتری زیر نظر گرفت , هر بار که او را می نگریست دخترک به سرعت نگاهش را از او می دزدید و به حالت غریبی سرش تا جایی که امکان داشت به زیر خم می کرد. چند باری این اتفاق تکرار شد و پس از آنکه تمرین های زن تمام شد زن نایلونی گیلاس به دخترک داد و بعد سیگاری گیراند و سرش را به پشتی نیمکت تکیه داد.


قطرات بسیار ریز باران شروع به باریدن کرده بودند و مرد جوان از رطوبت و خنکی چمن ها و برخورد قطرات باران با صورت اش احساس کیف عمیقی می کرد و ذهن اش قدری روشن تر شده بود اما باز هم افکار مزاحم رهایش نمی کردند, چشمان اش را بست و با خود فکر کرد که "این مضحک است که آدم حاضر نیست برای خودش دست به خود فروشی بزند و اخلاقیات را زیر پا بگذارد اما وقتی که پای کس دیگری که دوست اش دارد به میان می آید این کار را با کمال میل انجام می دهد. انسان موجود متظاهری است همه چیز را از چشمان دیگران می بیند نه از چشمان خودش, همین است آدم عجیب موجود دروغگویی است..." در همین افکار بود که سنگینی دستانی را بر شانه اش احساس کرد, از جایش پرید, دخترک بود, با لبخندی محو سلامی نا مفهوم کرد, دستانش را جلو آورد و مثل کسی که سالهاست او را می شناسد دستانش را فشرد, به آرامی صورت اش را نزدیکتر آورد و گونه مرد جوان را بوسید و لبخند اش محو شد و دوباره سرش را تا جایی که خم میشد به پایین خم کرد, مرد جوان شوکه شده بود, ضربان قلبش را می شنید که تند و تندتر می شدند و صدای نفس هایش را, مادر دخترک که تازه متوجه این اتفاق شده بود به سرعت به سمت مرد جوان دوید و دست دخترک را گرفت و با دستپاچگی و شرمی که به وضوح در چهره اش نمایان بود در حالی که سرخ شده بود و نفس نفس می زد گفت:


_عذر, عذر می خواهم او او را ببخشید... شرمنده ام, غفلت مرا ببخشید دخترم است او.. اوتیسم دارد… زیاد حرف نمی زند, متوجه که هستید... قادر نیست که به راحتی ارتباط برقرار کند, هرشب از دیدن شما خوشحال می شود, دیشب که نیامدید مدام سراغتان را می گرفت, عذر می خواهم اگر باعث ناراحتی تان شدیم. به به امید دیدار.


 (س.س)

.......................................................

پ.ن: نوروزتان پیروز و ایامتان به کام...

+نوشته شده در چهارم فروردین 1393ساعت21توسط س.س | |


نـسـیـم

عـطر گـیـسـوان تــو

دم عیسایی مـن!


بـاران

زمــزمـه آزادی تــو

تـرنـم تـرانـه مـن!


بـهار

لـبـخـنـد تــو

خـرقـه بـازی مـن!





(س.س)

+نوشته شده در بیست و سوم اسفند 1392ساعت23توسط س.س | |