|
به نام خدا و شهر شیرینم به مویه های ساز غمگینم به آشفنه زلف بی وفا نگار قسم به رندان شب زنده دار به مادر, به جانش قسم به این شعر و پایانش قسم که در سوزم از این نامردمان از این خشک مغزهای گندیده جان از اینان که لاف عشق می زنند از اینان که با قلمها دشمنند از اینان که در فصل دل دادگی سفیران غم اند و دل مردگی همین ها که سرو در بند می کنند همین ها که جان چون سپند می کنند همین ها, باعثان کلبه های ویران ما نه نه, ....... بی خدای ایران ما. (س.س) پ.ن: یحتمل تا چهل شب دیگر نیستیم و از عهده پاسخ دادن به نظرات بر نمی آییم. چه می شود کرد زندگی است دیگر. شاید هم ناقافل عجل سر برسد و خفتمان را بچسبد و آنگاه دیگر هرگز از عهده پاسخ دادن به نظرات بر نیاییم.
درد از جایی شروع می شود که تو بیشتر از دیگران می فهمی!
پس از آن سالهای آغازین هیچ گاه دروازه مذهب این قدر جمعیت به خود ندیده بود, همه آمده بودند حتی ناامید ترین دلها, ازدحام جمعیت بی داد می کرد. از نشست دیشب می شد حدس زد که امروز جلوی در چه قیامتی می شود. بعضی ها پیش دستی کرده بودند و شب را همانجا به صبح رسانده بودند. دیشب به هیچ چشمی خواب نیامده بود و همه در بیداری رویا دیده بودند. بالاخره بعد از سالها قرار بود نماینده ای که انتخاب شده بود, وارد شود و اگر همه چیز خوب پیش می رفت امروز تکلیف معلوم می شد, و سالها سرگردانی و انتظار به پایان می رسید.
به سختی می شد نفس کشید, هوا دم کرده بود و بوی عرق مشام را می زد. خیل جمعیت از هر سو به یکدیگر فشار می آوردند و کم مانده بود که ضعیف ترها زیر دست و پا له شوند با این حال همه آنچنان شاد بودند که از دور گویی تمامی شان از یک رمه بودند و پیروان یک مذهب, به آنهایی که نزدیک دروازه بودند بیش از دیگران فشار آمده بود اما با این وصف آنچان شعف داشتند و خود را محق می دیدند که انگار آن دروازه تنها برای ورود آنها ساخته شده است. هر کس می خواست که در ورود به بهشت گوی سبقت را از دیگری برباید. پس از گذشت دو هزار سال از قیامت سرانجام همه کوتاه آمده بودند, جنگ مذاهب پایان یافته بود و برای ورود نماینده ای انتخاب شده بود, نماینده ای که به صداقت شهره داشت, پیرو مذهبی بدوی بود و چهره دلنشینش احساس همدلی عمیقی را بر می انگیخت, بسیار تنومند بود, ریش بلندش سیمایی پیامبر گونه به او می داد و چشمان آبی اش در صورت گندم گون اش بسیار پر نفوذ می نمود. او اولین کسی بود که از دروازه مذهب می گذشت , دو هزار سال پیش پس از آنکه آسمانها در هم پیچیدند و کوه ها پراکنده شدند و مرده ها از گورهای شان بیرون آمدند تمامی آنهایی که برای ورود به بهشت گذر از دروازه مذهب را بر گزیده بودند پس از ده سال پیاده روی به دروازه ای بسته بر خوردند, دروازه ای که برای کسب تکلیف تنها یک نفر می توانست از آن داخل شود, تکلیف تمام دروازه های دیگر قرن ها پیش مشخص شده بود, آنهایی که دروازه انسانیت را برگزیده بودند همان روزهای ابتدایی تکلیف شان معلوم شد و قرن ها پیش کسانی که از دروازه های دیگر ناامید شده بودند و فوج فوج خود را به دروازه مذهب رسانده بودند خبر آوردند که حتی از دروازه کفر نیز بسیاری گذشته اند. دو دقیقه ای از داخل رفتن نماینده می گذشت که مبلغان مذهبی کارشان را از سر گرفته بودند تا بلکه در واپسین لحظات دیگران را از جهل و گمراهی برهانند, بازار موعظه بار دیگر داغ شده بود, فلاسفه به بحث و جدل نشسته بودند و روحانیون حتی در واپسین لحظات نیز دست از عبادت نمی کشیدند. هیاهوی جمعیت بالا گرفته بود که ناگهان صدای باز شدن دروازه همهمه جمعیت را به سکوتی موحش بدل ساخت. همه میخکوب شده بودند, نفس ها در سینه حبس شده بود و کسی توان سخن گفتن نداشت. نماینده با چهره براشفته و چشمانی که خشم از آن می بارید از دروازه بیرون آمد, با دستان نیرومندش جمعیت را کنار می زد و راه خود را در میان جمعیت پیدا می کرد, دقیقه ای به همین منوال گذشت تا اینکه پایش به سنگی گرفت و به خودش آمد انگار که راه گلویش باز شده باشد, شروع به نعره زدن کرد: ـ او دیوانه شده است, خدا دیوانه شده, دیوانه شده, دیوانه... سرانجام تکلیف معلوم شده بود و حکم این بود "تنها مذهبیونی اجازه عبور از دروازه را دارند که در دنیا مذهب خویش را تغیر داده اند". خبر که به گوش همه رسید دوباره ولوله جمعیت بالا گرفت. برگه هایی از آسمان شروع به باریدن کرد برگه هایی که در آن به آنهایی که اعتراض داشتند فرصت داده شده بود تا سپیده فردا اعتراض خویش را مکتوب کنند. بیش از همه روحانیون از این خبر شوکه شده بودند, آنقدر که بسیاری از آنها عصیان کردند. کشیشی که به نظر مشاعر خویش را از دست داده بود فریاد می زد:نه این عدالت نیست تو نمی توانی بر خلاف قوانینی که خودت وضع کرده ای عمل کنی این ناعدالتی است... به صدق گفته نماینده که ایمان آوردند رفته رفته جمعیت پراکنده شد و هرکس به گوشه ای پناه برد, بسیاری وقت را مغتنم شمردند و قلم به دست مشغول نوشتن اعتراض شدند و بسیاری دیگر بی هدف در هم می لولیدند. عده ای هم که گمان به دیوانه شدن خدا می بردند در فکر چاره بودند. شب که فرا رسید هرکس در تنهایی خویش برای فردا چاره ای اندیشیده بود, آن شب یکی از سخت ترین شبهایی بود که بسیاری از آنها به خود دیده بودند. فردای آن شب جمعیت کمتر شده بود, آنهای که حکم خدا را منطقی و به حق دیده بودند در دل شب بازگشته بودند تا از دروازه های دیگر بگذرند, عده ای با برگه های سفید و تنها به امید بخشش آمده بودند و باقی امیدوار به اینکه اعتراض شان مورد قبول واقع شود و امروز بتوانند اجازه ورود به بهشت را بیابند. هوا در حال روشن شدن بود و خنکی دلچسبی صورت را نوازش می کرد با این حال دو شب بی خوابی برای کسی رمقی نگذاشته بود. خاخام یهودیی که از همه سر حالتر بود در حالی که با غرور برگه اش را به دوست مسیحی اش نشان می داد گفت: ـ من برای انتخاب مذهبم یکصد و بیست و دو دلیل نوشته ام, یکصد و بیست و دو دلیل که نشان می دهد دینم را با چشمانی باز انتخاب کرده ام و دین من به هیچ وجه دینی موروثی نبوده است حتما اعتراضم مورد پذیرش واقع می شود تو چه کار کرده ای؟ دوستش در حالی که لبخند سردی بر لبش نشسته بود ناامیدانه گفت: ـ من همه آن دلیل هایم را در یک جمله خلاصه کردم, برگه اش را بالا گرفت تا رفیقش چیزی را که نوشته بود بخواند "من مذهبم را آگاهانه انتخاب کرده ام", چند لحظه ای به فکر فرو رفت و در حالی که از دروازه دور می شد به جمعیت اشاره کرد و گفت: یقینا همه اینها در اعتراض همین را نوشته اند... (س.س) ................................................. پ.ن: کلوخ و سنگ چه داند بهار جز اثری // بهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد
پاره ای جنایتها, جنایت بی خردی و پاره ای جنایت ها جنایت منطق. خواندن این جملات و شوق زمین گذاردن بار قضاوتی که از سی سال پیش بر دوشم سنگینی می کند مرا بر آن داشت که خاطرات جنایاتم را بنگارم,آخر مهم این است که "درستکاری ای که از بدو تولد به تو عطا گردیده, مورد شک و تردید قرار نگیرد و خطاهایت که زاده مصیبتی زودگذر است موقتی دانسته شود, مهم این است که بی گناه بوده باشی".
در روزی که سنم به شانزده رسید, خواستم به زندگی ام خاتمه دهم,در غروب بارانی بهمن ماهی سرد هنگامی که فضای شهر از آواها و سرودهای انقلابی آکنده بود, لنگان لنگان با چشمانی اشکبار خود را به مدرسه ای متروک و قدیمی, پشت مسجد نوسازی که مردم بسیاری بر درش مشغول خوردن شربت و شیرینی بودند رساندم.بعد از ظهر آن روز فراموش کردم که جوی آب را ببندم و تمام کشت زار غرق آب شد, همین امر و لو رفتن دروغی که به خاطر دیر آمدن از دبیرستان سر هم کرده بودم,کفایت می کرد تا در محکمه ناپدریم محکوم شناخته شوم و مجازاتم ضربت بیلی بود که زخمی عمیق در جانم نهاد, بی آنکه از خود دفاع کنم به سختی خود را به انبار رساندم, قوطی سم گیاهان هرز را برداشتم و به آن مدرسه قدیمی رفتم. "توی دنیا دو طبقه مردم هستند: بچاپ و چاپیده"برده دار و برده , من هم فرزند سوم یا چهارم خانواده ای فقیر بودم, از مردی از تبار بردگان بی مقدار طبقه کارگر, از همان چاپیده های مفلوک که مرا در همان بدو تولد در قهوه خانه ای تاریک به حراج گذاشت, و از زنی که اصل و نصبش معلوم نبود اما همان چند باری که دیدمش از چهره اش می شد رد ژن های افغانش را زد. نه ساله که شدم و از آب و گل که بیرون آمدم برای فرار از محکمه وجدان و برای تبرئه خویش چند باری به سراغم آمدند, اما سنگ های من و تهدیدهای پدر خوانده ام کارساز آمد. در روزی که سنم به شانزده رسید,زندگی مرا بد جوری بازی داد,کنج یکی از کلاسهای آن مدرسه متروک و مخروبه روی زمین نشستم و قوطی سم را مصمانه پیش رو گذاردم. هیچ گاه دوست صمیمی ای نداشتم اما چون این مدرسه متروک در مسیر دبیرستان بود و از آنجایی که با هم روی یک نیمکت می نشستیم هرزگاهی با تنها دوست دوران نوجوانی ام سر از آنجا در می آوردم,پدرش از آن خرده بورژواهای نوپا بود از آن نو کیسه های تازه به دوران رسیده,جثه نحیف و لاغری داشت و من بر عکس او بسیار تنومند و درشت اندام بودم. جسمم همیشه به من خوب خدمت کرده است.شب را آنجا صبح کردم و اتفاق آن شب نقطه عطف زندگی ام بود. باور کنید در آنچه که شرح می دهم قصد مظلوم نمایی ندارم,هرچند که امید تبرئه ام هست. تا شانزده سالگی چه شب های بسیاری که نخوابیده ام و چه شب گردی هایی که نکرده ام, تصمیم خودکشی آن شب به هیچ وجه تصمیمی آنی و از سر خشم نبود بلکه نتیجه گیری نهایی سالها تفکر و شب زنده داری بود. شب گردی هایم از ده سالگی شروع شد, از شب روزی که پدرخوانده ام مچم را در حال سیگار کشیدن گرفت,آن روز از ترس کتک خوردن شب را بیرون گذراندم,اما فردای آن روز فهمیدم که هراس شب پیش امری بیهوده بود. یک هفته که گذشت جرات کشیدن سیگار در خانه را هم پیدا کردم. از آن به بعد شب و سیگار تنها مونس هایم شدند,بعدها به این دو موسیقی هم افزوده شد.از آنجا که هیچ گاه طعم پدر داشتن را نچشیده ام هیچ گاه نیز اعتقادات مذهبی ای نداشتم و دوران کودکی ام چنان گذشت که همه چیز در نظرم بیهوده می آمد. درد یگانه واقعیت زندگی ام بود.به هیچ چیز باور نداشتم و همه چیز در نظرم مجاز می آمد, زندگی چیز پوچی بود و درد یگانه واقعیتی بود که در آن با پوست و استخوان لمس کرده بودم.هیچ چیزی برایم معنا نداشت حتی خود من. پوچی و قاعده کرداری ای که طی آن سالها از آن استنتاچ کرده بودم مرا به آن شب و آن قوطی سم رساند بود. هر چه ناسزا بلد بودم نثار زمین و زمان کردم و قوطی سم را برداشتم تا به زندگی خاتمه دهم,اما زندگی سر تمام شدن نداشت, قوطی سم خالی بود. تنها در عمارت ویلایی و مجللی به سبک دوره قاجار در شمال پایتخت زندگی می کنم. سالها طول کشید تا این خانه را خریدم. هیچ گاه فکر زندگی زناشویی به ذهنم خطور نکرد, از فکر اینکه پدر باشم وحشت می کردم. از آن شب و در تمام این سالها تنها به دنبال یک چیز بوده ام اینکه به جای چاپیده, بچاپ باشم و تنها یک هدف داشته ام:قدرت.از آن شب به بعد بود که کم کم فهمیدم که بی گناهی در عصر ایدئولوژی ها در عصری که تریبون ها در دست بچاپ هاست در عصری که بوی در هم آمیخته گی جهان می آید, گناه است.در عصری که یک طرف آن بچاپ ها هستند و طرف دیگر چاپیده ها انتخاب انتخاب بین این دو است: یا باید شاهد بی طرف و اندوهگینی باشی یا باید بچاپ باشی.اولین چیزی را که چاپیدم نان سنگکی بود که فردای آن روز از فرط گرسنگی کش رفتم.اولین کسی را که تا حد مرگ زدم در هجده سالگی و درهنگامی بود که فهمیدم خواهری دوقولو دارم که پدرم او را در چهارده سالگی در عوض خانه ای به بچاپی داده بود.از بس که او را زده بودند یک سال بود که پاک دیوانه شده بود. آن روز اول دستهای پدرم را شکستم و بعد دستهای آن آشغال بچاپ را.اولین کسی را که کشتم زمین خوار دم کلفتی بود که با سند سازی می خواست خانه و باغ ناپدریم را از چنگم در آورد. این طور بود که کم کم لای دسته بچاپ ها بر خوردم... (س.س)
همه چیز, همه چیز برای او از لحظه ای کلید خورده بود که برای اولین بار ذهن کوچک ۵ ساله اش درگیر مفهومی شد به نام نیستی, از بعد ظهر دم کرده یک روز تابستانی که هرم گرما گونه هایش را همچون گیلاس هایی نارس سرخ کرده بود, درست از لحظه ای که چشمانش به جنازه ای افتاد که خود را از درخت گیلاس محبوبش حلق آویز کرده بود, از همان درخت گیلاسی که روز های پیش تمام میوهایش را تا آنجا که دستانش قد می داد از آن برچیده بود و آن روز تنها به شوق بالا رفتن از شاخه ها آنجا بود.
بار اولی که خودکشی کرد ۱۴ ساله بود, روزی که سرانجام در میانه جدل یافتن راهی برای رهایی از نبودن و نیستی, ناگهان تمام هستی خویش را بسان یک نیستی ابدی یافت و تمام لذت هستی را به بهای این نیستی ابدی بدرود گفت, آن روز ۲ دقیقه به اذان روزه اش را با گیلاس هایی سرخ شکست. از آن پس این دنیا بود که خودش را با او تطبیق می داد و او دیگر لزومی برای تطبیق با دنیا در خود نمی دید گویی حتی بودنش هم برای خودش چیزی نبود که قابل لمس باشد. کم کم همه چیز برایش ملغمه ای شد از افکار و اندیشه هایی که از کتاب ها میچید, هر اندیشه ای و هر دریچه ای برایش حکم درخت گیلاس کودکی را می یافت, دیری نمی پایید که دستان عقلش به میوه های بالاتر نمی رسید, آخرین میوه را که می چید چیزی در او ارضا می شد, چیزی که شوق دست یافتن به میوه های بالاتر را در او می کشت. سالها که می گذشت او نیز رفته رفته به قاموس اقیانوسی بدل می شد, اقیانوسی به عمق یک وجب, که معجونی بود از اختلاط افکار و آرایی متفاوت. شاید اگر دوباره متولد می شد یا شاید اگر آن روز گرم تابستانی طور دیگری رغم می خورد و دستانش به آن شاخه بلند که تابی به آن آویخته شده بود می رسید شیوه ای دیگر برای زیستن در پیش می گرفت و چه بسا این بار نیستی را به بهای یک هستی زود گذر بدرود می گفت. آری همه چیز, همه چیز زیر سر آن درخت گیلاس بود. به خودش که آمد میدان صبح گاه را دور زده بود. کار هر روزش بود, هر روز صبح باید تمام برگهای پاییزی را که باد شب ها از سرشاخه ها به زیر کشانده بود, جارو می زد. هیچ گاه از پاییز و دیدن برگهایش این چنین خسته نشده بود. سرش را بالا گرفت و به آسمان نگریست, لبخندی محو بر چهره اش نقش بست در آن میان خود را چون سیزیف و برگهای رنگارنگ پاییزی را چون سنگی بر دوشش یافته بود. (س.س)
جیغ ممتد کامیون... گرومب! سرباز خاکی پوشی شلیک آسمان می شود, هوا را می شکافد و آنطرفتر زمین می خورد. جمجمه اش می ترکد, له می شود, انگار که از چرخ گوشت بیرون آمده باشد, سیلی از خون راه می افتد. همهمه جمعیت بالا می گیرد و مثل دسته کفتار ها گردش حلقه می زنند. لختی که می گذرد, نعره آسمان بر هیاهوی جمعیت می چربد و خورشید پشت ابرهای زمخت و تیره ای که سوار بر نسیم سرد پاییزی, از سلیمانیه دسته دسته خود را بر فراز آسمان این اقلیم نازا رسانده اند پنهان می شود و کم کم باران روی جاده خون آلود ضرب می گیرد.
از اطاقک شیشه ای برجک بیرون می آید, خیره می شود به جاده خونین و درازی که انتهایش به آسمان دوخته شده است. از لابه لای همهمه جمعیت, صدای ناله ای آشنا به گوشش می رسد. اسلحه اش را به دوش می اندازد و قدری گوش هایش را تیز تر می کند. بارش باران شدت می گیرد, گویی که از آسمان سیل می بارد, جمعیت متفرق می شود و تنها چند نفری می مانند که گرد جنازه میخکوب شده اند صدای ناله ی آشنا قوت می گیرد, صدایی که ئاکام ئاکام می کند. چشمش که به دانیار می افتد بدنش سست می شود. تفگش را زمین می گذارد, کلاه از سر می گیردو به برجک تکیه می کند, چشمانش را می بندد و یاد دیروز می افتد و یاد برقی که در نگاهش موج می زد, سوک اسلحه خانه کز کرده بود کنارش که نشست, چشمش به اشک هایی که در چشمان کالش حلقه زده بود افتاد, سرش را پایین انداخت و خود را به شل کردن بند پوتین هایش مشغول کرد. شبیه بقیه سربازها نبود نمی شد با معیار های معمولی محکش زد, اهل فلسفه بود و ادبیات, چشمان نافذش در صورت استخوانی اش گود افتاده بود, بینی بلند و باریکی داشت, و موهای پرپشت ابرو هایش حالتی از تحکم و جدیت به او می داد. پنجاه و چهار روز تمام هم تختی بودند و تنها چهار روز آخر فهمیده بود که هر دو نسبت به نوع بشر کینه ای عمیق در دل دارند. در حالی که زیر چشمی او را می پایید با سر باغچه را نشانش داد و گفت: "اگر هر کس تمام آنچه را که از دستش بر می آمد بر روی زمینی که از آن اوست انجام می داد این دنیا چقدر زیبا می شد" ئاکام که تازه متوجه آمدنش شده بود به سرعت و ناشیانه اشکهایش را پاک کرد و گفت: "انسان دد است و زندگی نفرین و تنها مرگ است که می تواند انسان را از این نفرین الهی برهاند". ناگهان سرش شروع به تیر کشیدن می کند طوری که انگار کسی با پتک توی سرش کوبیده باشد. چشمانش را که باز می کند, خون است که از سر و صورتش می بارد, قطره های باران جای خود را به تگرگ هایی داده اند که جاده را کفن پوش کرده است. ردی از کامیون نمی بیند و تنها ئاکام است که وسط جاده رو به آسمان دراز کشیده است. (س.س) .......................................................... انگار کوهی خسته ام در این خانه یا گلی پژمرده در پهناب پیر. چیست این غیظ بی قرار که امانم نمی دهد! اینجا قفل دلتنگی های مرا خدا نیز با هزاران کلید خود نخواهد گشود نه جراحات کهنسال من التیام می یابند نه زخم های بی پرسش حلاج. (شیرکو بی کس)
نمی دانم بار چندم است که می میرم نمی دانم بار چندم است که از شرم روزگار خویش می میرم و بعد هر بار جنازه ام می آید اینجا می نشیند کنج این خلوت بیهوده زخمهایش را می شمارد و می کاود رد اندوهی تازه را در دوزخی بر ساحت سکوت مردمانش. آرام که می گیرد دوباره هوای جانش همچون شیرکوی صبور "بر زمینی بذر می کارد که خاکش هنوز از مادر نزاده است... (س.س)
عادت و فراموشی اگر نبودند معلوم نبود آدمی را چه می شد دو صفتی که همچون تیغ هایی دو لبه گاه انسان را زخم می خورانند و گاه به کام می کشانند. این روزها اگر دنباله ی افکارم ناگزیر رنگی از خزان به خود نگیرند بیش از هر چیز این دو مرا به خود می خوانند. گاه گمان می رود که مرگ و زوال برای فرد حتمی ست و حیات و زندگی برای جمع قطعی اما تعمق و تنهایی نیک می آموزندت که هیچ خلوتی آدمی را از هستی جدا نمی کند و حتی گاه درتنهایی می توان تمام خاطره رنجها را به دستان فراموشی سپرد و گاه سختی عادتی می شود تحمل کردنی. اما چیزی که دهشتناک است و زخم میزندت عاداتی است که فراموشی می آورند و تفکر را از تو می ربایند عاداتی که گاه زندگی می شوند. عاداتی که چنان تو را درخود غرق می کنند و به قهقرا می کشانند که خلاصی از چنگشان ناممکن می شود و بعضی از آنها نیز چنان اند که به چشم نمی آیند چرا که با آنها زاده شده ای و با تو چنان می کنند که ناخوداگاه یاد این جمله ی مکبث می افتی که " تنها سگ اول است که می داند چرا وق می زند ." مدت هاست که دیدن عادت شده است نمی دانم که چند سال می شود اما دیگر دیدن جنگ و فقر و دروغ عادت شده است و انسانیت جایی پشت این سالها خاک می خورد... دیگر از پادشاه فصل ها بوی یار مهربان نمی آید بوی باروت می دهد و خاک. (س.س) ----------------------------------------------------------------------------------------------------------- شب از شبهای پاییزی است از آن همدرد و با من مهربان ، شبهای شک آور ملول و خسته دل گریان و طولانی شبی که در گمانم من, که آیا برشبم گرید چنین همدرد و یا بر بامدادم گرید از من نیز پنهانی ... شب از شبهای پاییزی است و اینک خیره در من مهربان بینم که دست سرد و خیسش را چو بالشتی سیه زیر سرم بالین سوداها گذارد شب من این می گویم و دنباله دارد شب شب از شبهای پاییزی است خموش و مهربان با من به کردار پرستاری سیه پوشیده پیشاپیش دل برکنده از بیمار نشسته در کنارم اشک بارد شب من این می گویم و دنباله دارد شب ... (اخوان)
هر روز زبان آتش و آهن را دیکته می کنندم , قریب است که نیک از بر شوم این زبان خشم و خونریزی را, اما هر چه می کنم این ژـ۳ لاکردار چفت دستهایم نمی شود نمی دانم از قوت دستهای من است یا از بد قلقی این نافهم آتشبار. معلوم نیست, معلوم نیست که تا به حال چند نفر را افقی کرده اما از رنگ و رویش, از آن طبلک برد شکسته و قنداق ترک خورده اش به نظر می رسد که سالخورده و میدان دیده است, لامصب توی دستهایم بدجوری سنگینی می کند...
«هرگاه انسان ها بتواند کاری کنند تا به زمان نیندیشند آنگاه هست که می توانند به مکان هم فکر نکنند!... چیزی که یک مرد اسیر را از پای در می آورد فکر کردن پیوسته به زمان و مکان است.» این جملات بختیار علی, لای آن اهریمنین ابزارهای بنیان کن, بین آن سر های تراشیده و صورت های سوخته و چشم های خواب آلود, میان آن لباس های یک دست خاکی رنگ و پشت آن سیم های خاردار و دیوارهای بلند چنان عینیت می یابد که می توان به یقین آن را در ضمره قوانین طبیعی گذارد, زمان که فراموشت می شود کم کم تهی می شوی از هرچه افکار پوک است و اندیشه ات رها می شود. شب های پست دادن فرصت نیکی است برای اندیشیدن به هستی و کلیت آن, آنجا فقط وقتی زمان برایت مهم می شود که پاس بخش باشی... ۵۰۰۰ سال تاریخ تمدن, ۱۴۵۰۰ جنگ, ۵/۵ میلیارد کشته و تنها ۳۰۰ سال صلح... چشم بر این ارقام از هر چه منیت است و از هر آنچه حس مالکیت می آورد متنفر خواهی شد. خوب که تاریخ را می نگری دستان هیچ واژه ای را خون آلود تر از دستان این واژه آشنای (خدای «من») نخواهی یافت. هر بار که چشمت بر این لباس مرزبانی دوخته می شود پارادوکس بس غریبی در جانت ریشه می دواند دفاع از چیزی که تو را در اعماق ضمیرت اعتقادی نیست بر آن, «مرزهای جغرافیایی», و حسرتی تو را دربر می گیرد, حسرتی که چرا مرزهای انسانیت را مرزبانانی نیست؟ (س.س)
چهار کودک: ترک, فارس, عرب و کرد تصویر مردی را کشیدند. اولی دستهایش را دومی سرش را سومی میانه و پاهایش را و چهارمی تفنگی بر دوش اش. (شیرکو) پ.ن: تا مدتی در این تارنگار به علت خدمت سربازی این جانب پستی نگاشته نمی شود. امید که روزی تمام تفنگ های عالم قلم شوند. و هیچ گلوله ای دفتری را سرخ نگرداند.
هوا رو به تاریکی می رفت. از صبح روحش سر پای کوبی داشت. پیرمرد انگار حس رهایی را که سی سال می شد جایی کنج دلش خاک می خورد دوباره باز یافته بود. صبح پیش از همه روسبیان و جانیان شهر بلند شده بود و از رویای شب پیش هنوز هم سر مست بود. لای روزنامه را بست و نگاهی کنجکاوانه به اطرافش انداخت. احساس کرد که اشتیاق امروزش به زندگی, با حال دل کودکی که آن سوی فواره بالا و پایین می پرید, نزدیکی دارد. لبخندی زد و سرش را به سمت راست برگرداند. کنارش جوانی سیاه پوش را دید که شبیه کاغذی مچاله سرش را میان دو دست پنهان کرده بود و در چهره اش رنگ انسانیتی آزرده به چشم می خورد.
به نظر می رسید که حادثه تلخی را پشت سر گذاشته یا کسی را از دست داده است, و چون شق دوم محتمل تر می نمود, و از آنجایی که پیرمرد احساس نیاز می کرد که از سعادتی که به او روی آورده است با کسی سخن بگوید, دستی روی شانه جوان گذاشت و گفت: ـ غصه نخورید زمان بهترین حلال است و مرگ بهترین راه حل. جوان در حالی که غیظی در لحنش موج می زد گفت: ـ نمرده. جدا شدیم. ـ اما زن من مرد. خودکشی کرد, خود سوزی, چند روز پیش, زن های ابله... ـ زن خوبی بود. ـ خوب؟ پس چرا طلاقش دادید؟ مرد جوان در حالی که بلند می شد لبخندی زد و زیر لب گفت: ـ کتاب نمی خواند. (س.س)
|
About
بهمن 1391 آذر 1391 آبان 1391 مهر 1391 شهریور 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 مهر 1389 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 Links
بهار |