X
تبلیغات
از نسل خاکی ها


مرد را که دید امانش نداد... با چوب آبی رنگی که توی دستانش بود محکم توی سرش کوبید... چوب هزار تکه شد... مرد تاس سیبیلش را تابی داد و قهقه ای سر داد... ماتش برده بود... مرد همینطور یک ریز و بی وقفه می خندید, خنده اش و خشک زنگدار بود... چشم اش که به سر تاس مرد افتاد دوباره خشمش به غلیان درآمد... نباید فرصت را از دست می داد... دستش را به جیب اش برد و گزلیک دسته زنجانش را بیرون کشید! مرد می خندید... تمام توانش را جمع کرد و گزلیک را بی اختیار به فرق سر مرد کوبید... ضربت گزلیک درست وسط سرش خورد... لبخند مرد هنوز روی صورت اش بود... توانش را باز یافت... ضربت بعدی را محکم تر وسط پاهایش فرو کرد... مرد عقب عقب رفت, سپس پایش به سطل آبی گرفت و نقش زمین شد... سرش به دیوار خورد... فواره خون به آسمان بلند شد... دوباره قوای اش را از دست داد... مقابل مرد نشسته و به دیوار روبرو تکیه داد ... خون باریدن گرفت... تمام تنش خیس بود... به چشمانش خیره شد... چشمانش از شدت ضربات باز شده بودند انگار که می خواستند از حدقه بیرون بیایند, لبخندش روی صورت اش ماسیده و حالت تمسخر آمیز تری گرفته بود... هر چقدر که چشمان مرد بی فروغ تر می شد نیروی حیات نیز در او رو به افول می رفت, کرخت شده بود... همه جا غرق خون بود... خون هر لحظه بالا و بالا تر می آمد... احساس می کرد که در خون خفه خواهد شد... کوشش می کرد که بلند شود و خودش را نجات دهد , اما قادر نبود... دوباره به چشمان بی روح مرد خیره شد... احساس سرمای شدیدی می کرد... سرش گیج می خورد... تمام بدنش در حال یخ زدن بود... لحظه به لحظه اعضایش سست تر می شد... سرانجام دست از مقاومت کشید و چشمانش را بست...


صدای قطرات خونی را که مثل باران از سر مرد بیرون می آمد و بر تمام تنش می بارید می شنید! تصاویر غریبی در ذهن اش شکل می گرفتند که دوام چندانی نداشتند, تنها یک تصویر بود که واضح و روشن از ذهن اش دور نمی شد! تصویر مادرش بود! زنی نحیف زیبا و که دست های یخ زده اش را ها می کند و پساب رخت ها را دور می ریزد. خورشید بی رمق می تابد و عزم رفتن دارد. باد مرددی می وزد که گاهگاهی برگهای درختان را مثل پرواز گیج زنبورها این طرف و آن طرف می کند. پله ها را به سختی و آرام آرام  یکی یکی بالا می رود. به پشت بام که می رسد به نفس نفس افتاده, تشت را زمین می گذارد و به سختی کمر راست می کند. از چشمانش قطرات اشک روی صورت اش می سرد! با پشت دست چشمان کبودش را پاک می کند و به سرعت دوباره شروع به چلاندن رخت ها می کند, انگار که عجله دارد. لباس سیاه اش را بر می دارد و می اندازد روی بند, دستانش روی بند می ماند و نگاهش به آسمان گره می خورد, خیره می شود به دور دستها... در رویا هایش غرق شده است! ناگهان فریاد مردی تاسی که وسط حیاط ایستاده است رویایش را می درد... زنیکه سلیطه اون بالا چه گهی می خوری... زن به سرعت لباس بعدی را از تشت بیرون می آورد... خودش را می بیند که پشت مرد ایستاده است و چوبی در دست دارد... مرد تاس چشم اش که به او می افتد می غرد که حرامزاده بی مصرف... و بعد سیلی محکمی زیر گوشش می خواباند...


چشمانش را باز می کند... همه جا پر از خون است... خون تا زیر چانه اش بالا آمده... احساس سرمای وحشتناکی سرتاسر وجودش را فرا گرفته... نای تکان خوردن ندارد... مرد تاس هنوز هم با لبخندی کج و تمسخر آمیز او را نگاه می کند... تاب نگاه اش را ندارد... باید گزلیک را در چشمانش فرو می کرد... خون به زیر لبش رسیده... می ترسد... وحشت سر تا پای وجودش را تسخیر کرده است... احساس می کند که کارش تمام است... دوست ندارد که چشمانش را ببندد از آنکه باز تصویر مادرش را ببیند بیشتر وحشت دارد... هنوز هم از سر مرد خون مثل فواره می بارد... آخرین کوشش اش را هم می کند... اما تمام تنش لمس شده... نفس عمیقی می کشد و دهانش را می بندد...


یکباره به خودش می آید... هیچ چیزی معلوم نیست... همه جا تاریک است... چیزی نمی بیند... بدنش سرد و بی حس است... قدری طول می کشد تا متوجه موقعیت اش شود... رفته رفته به یاد می آورد... کف حمام افتاده است و سرش به دیوار خورده... از سرش خون می آید... پشتش روی خروجی آب حمام است و آب تا زیر گوشش بالا آمده... آب به قدری سرد است که قدرت تکان دادن دست هایش را ندارد... بدنش یخ زده است... سعی می کند همه چیز را به یاد بیاورد...


صبح چشمانش تار می رفت, چند باری بالا آورده بود, سرش درد می کرد, تمام تنش خیس بود, از بینی اش خون می ریخت, خسته بود, خیلی خسته, دستانش بی حس بود. عین یک کاغد باطله مچاله پرت شده بود گوشه اطاق, بی مصرف, درست مثل صفحه نیازمندی های پر از خلط و استفراغی که نمی دانست از چند ماه پیش آنجا بود که دیگر نه خواندنش به درد کسی می خورد و نه اصلا قابل خواندن بود. چند ساعتی به همان حال آنجا افتاده بود, لای خون و کثافت, دست و پا میزد و به خودش می پیچید, نای بلند شدن نداشت. تمام توانش را جمع کرده و خواسته بود که بلند شود و خودش را به مستراح برساند ولی پایش سریده بود و نقش زمین شده بود, درست وسط قی که بالا آورده بود. اطاق سرد بود, بوی عفن می داد, بوی ناخوش استفراغ, همه چیز دور سرش می چرخید. چشمش افتاد به عکس روی دیوار, تصویر یک دشت خزان زده که کنج اش یک درخت سرو شکسته لخت و عور تنها ایستاده و چندتایی کلاغ هم دور از هم روی شاخه هایش نشسته اند, از بچگی هر وقت حادثه ای ناگوار برایش پیش می آمد, می رفت و می نشست پای آن تصویر و ساعتهای دراز فکرش را به خودش مشغول می کرد ... یک چیز هولناکی آن دوتا را به هم پیوند داده, شاید از آن است که سرتاسر زندگی نکبت بار او را هم تنهایی و خزان مصادره کرده... می خواست نگاهش را از عکس روی دیوار بگیرد, یاد آوری گذشته برایش ملال آور بود, به پهلو غلتید یک باره درد وحشتناکی سر تا پایش را بلعید, از دنده هایش بود, احساس می کرد که شکسته اند, باز به راست غلتید بین همان گند و کثافت, دوباره نگاهش میخ عکس روی دیوار شد, میخ کلاغ هایش, یکی از آنها منقارش را باز کرده مثل اینست که دارد قار قار می کند یکی دیگر هم سرش را لای پرهایش برده و دارد پرهایش را صاف می کند, دوباره تمام زندگانی مزخرفش از جلوی چشمانش گذشته بود, تمام روابط گند آلودش, تمام زندگی گذشته اش که پر از آدمهایی شبیه آن کلاغ ها بودند, سیاه و کریه, که پشت همه روابط شان تنها یک چیز بود, منفعت! گاهی با خودش فکر کرده بود که شاید روی شاخه های پشت درخت یا شاخه های که خارج تصویر هستند پرنده ای خوش رنگ باشد.حتی این اواخر باور کرد بود, از آن روزی که آن چشمها را دید.


دو ماه پیش بود! صبح در را که باز کرد یکنفر به سرعت از پهلویش داخل شد, ملتمسانه گفت: نگذار دستشان بهم برسد! خیره نگاهش می کرد, زیر چشمانش سیاه بود, اما سیاهی چشمانش... چشمانش سگ داشت, آرام بدون اینکه حرفی بزند در را بست, خشکش زده بود, بنظرش می آمد که قلبش می ایستد, یکباره صدای در بلند شد, دخترک از ترس چپید توی مستراح, در را که باز کرد دو نفر سراغ دخترک را می گرفتند, یک نفرشان تاس بود... به سختی دست به سرشان کرد, بعد رفت و جلوی مستراح نشست, بی اختیار سیگارش را برداشت. نیم ساعتی گذشت اما خبری از دخترک نشد به هر زحمتی که بود در را باز کرد, بدجوری اوضاع اش خراب بود, بوی تعفن هم حسابی درب و داغان ترش کرده بود, رنگش پریده بود, مثل گچ سفید شده بود, تا بخواهد کمی آب به سر و صورت اش بپاشد قی کرد, بالا آورد, حسابی بالا آورد, همه چیز را, بوی ترشک هم اضافه شد, باز هم بالا آورد, این بار خلط, خلط زرد رنگ... به همه جا پاشید, در و دیوار, روی شلوار و کفش هایش... تحمل نکرد و او هم عق زد روی سرش, یک بار , دوبار... از حلقش باران کثافت می بارید, بوی گند و کثافت داشت خفه اش می کرد, بوی گند استفراغ بوی گه... دخترک زیر کثافت دفن شده بود... دست و پا می زد... نشسته بود روی سنگ مستراح... سرتا پایش شده بود لجن... کشان کشان آوردش داخل حمام, خواست آب گرم را باز کند روی سرش, اما آبگرمکن گرم نمی کرد... آب سرد بود, دوش آب را باز کرد, می لرزید, از شدت سرما به خودش پیچیده بود, کم کم از هوش رفت, کف حمام افتاده بود, درست همانجایی که خودش دراز کشیده... لباسهایش را درآورد, اندام اثیری اش زیر کبودی مشت و لگد پژمرده بود, بغلش کرد و پیچاندش لای یک پتو, چشمانش بسته بودند هنوز بی هوش بود, گذاشتش روی تخت و بخاری را روشن کرد, نشست روی صندلی چوبی و قدیمی موروثی اش, مات و منگ نگاهش می کرد, چه کار باید می کرد؟ یک نوع حالت کرختی غریبی تمام وجودش را فرا گرفته بود, نای تکان خوردن نداشت,چند ساعتی به همان منوال گذشت, توی خانه هیچ چیز برای خوردن پیدا نمی شد, بلند شد و از خانه بیرون زد, وقتی که برگشت هیچ اثری از دخترک نبود, تمام خانه را زیر رو کرد انگار که چیزی را گم کرده باشد, اما کوچکترین اثری از او نبود.


از آن روز به بعد سه روز تمام سر کار نرفت و تمام روز را می نشست و منتظر صدای در می ماند, یک لحظه فکرش از سرش نمی افتاد, می ترسید او بیاید و خانه نباشد و پشت در بماند, زندگی لعنتی اش حرام شده بود, چند ماهی گذشت و خبری از او نشد, آیا می شد فراموشش بکند؟ همه دنیا پر است از فلاکت و بدبختی اما این فرق می کرد این یکی به او پناه آورده بود, بدن سیاه و کبودش دایم جلوی چشما نش بود و چشمهایش...


 


امروز صبح دوباره آمد... آمد و خودش را به او تسلیم کرد, صدای در بلند شد, در را که باز کرد پرید داخل... در را بست... دوباره صدای در بلند شد, این بار دخترک چپید داخل حمام, همان دو نفر بودند, باز سعی کرد که دست به سرشان کند, اما نشد, نتوانست, مرد تاس هل اش داد داخل, دخترک را از حمام بیرون کشیدند, خواست هر طور شده جلوی شان را بگیرد اما نشد زورش به مرد تاس نمی رسید... دخترک با چشمهایش به او خیره شد بود...


نمی دانست پس از رفتن آنها چند ساعت به آن حال درب و داغان افتاده بود... هوا بد جوری سرد بود. بیرون برف می بارید. از آن سرماهای لاکردار بود از هم آنها که اگر چهار پایی بیرون می ماند کره اش توی شکم اش یخ می زد. خودش را به هزار زحمت به حمام رساند... توی آن حمام کوچک و تنگ داشت یخ می زد. دوش آب را باز کرد و منتظر گرم شدنش ماند... بد مصب داغ نمی شد هر چقدر فشار آب را کم و زیاد که می کرد باز افاقه نمی کرد... کم اش که می کرد آبگرمکن خاموش می شد و زیاد هم که بود گرم نمی شد. رفت سروقت آبگرمکن, رفت که فشار آب ورودی را دستکاری کند شاید درست شود اما باز هم افاقه نکرد آبگرمکن توی مستراح  بود. مستراح فقط یک در بیرونی دارد از در که تو بیایی مستراح دست راست است و رو شویی روبرویت, حمام هم دست چپ به دخمه می ماند... سرما امانش را برید آخر مجبور شد و به همان آب ولرم رضایت داد زیر دوش کمی بهتر بود اما باید مدام زیرش می ماند از زیر دوش بیرون که می آمد تاب سرما برایش سخت می شد. در حمام را بست تا شاید کمی گرم تر شود همین که قدری زیر دوش ماند برق رفت و . همه جا تاریک شد... یک آن وحشت کرد یاد حرف منیر افتاد... _حموم جای زندگی جن و پریاس از جاهای تاریک و نمور خوششون می آد... و بعد یکباره احساس سرما کرد... آبگرمکن خاموش شده بود... پایش سر خورد و با پشت سر به زمین افتاد... 


قادر نبود آب را ببندد... سرما تمام توانش را گرفته بود و دست و پاهایش کرخت و لمس شده بود... تنها توانست قدری پشتش را از روی خروجی آب بردارد... آن موقع ها که هنوز منیر زنده بود می گفت چراغ ها که روشن باشن جن و پری کاری به آدما ندارن اما او می ترسید... بارها شبها از ترس بیرون آمدن و از ترس آن مرد تاس خودش را خیس کرده بود... هنوز هم از تاریکی وحشت داشت... چند دقیقه بعد برق آمد... آبگرمکن روشن شد... رفته رفته قطرات آبگرم تر می شدند و به خودش مسلط تر می شد... کم کم توانست که قدری خیال دخترک را از سرش بیرون کند... اما فکر فردا از سرش نمی افتاد... با خودش گفت فردا دیگر عقده این چند وقت را سرش خالی می کنم . لعنتی بی مخ, مغز که توی سرش نیست,بیرون و تو هم که ندارد هر دو طرفش یکیست, مرتیکه کچل با آن چشمان هیزش نصف مشتری ها را پرانده است. ابله پنجاه و دو سال از عمر نحس اش می گذرد هنوز هم بروکراسی و دموکراسی را تمیز نمی دهد,  آن وقت به من می گوید دهاتی زیر پونز. اصلا مگر خودش اهل کجاست؟ هرجا چه توفیری می کند...فردا... فردا وقتی بلاهت اش را به رخش بکشم قیافه اش دیدن دارد, حتما آن موقع بد جوری آن صورت مضحکش با آن سر تاس در دل القای رحم میکند و لابد برای تسکین فلاکت اش دست به دامن فحش و ناسزا می شود,  آن موقع حتما آن تی دسته آبی را توی سرش خرد می کنم... یادش رفته که کارش مگس پرانی بود و تازه همین چند تا مشتریی را هم که دارد صدقه سر من دارد, با آن همه کتاب آشپزی و صد کوفت و زهرمار دیگری که پشت ویترین چپانده بود. حیف آن همه زحمتی که برای این احمق کشیدم.اما خوب حداقل اش این چند وقت آدم که از آنجا رد می شد و چشمش که به تولستوی و داستایوسکی می افتاد روحش شاد می شد. از همان ویترینش می دانستم آخر کار به اینجا می رسد. احمق حتی یک بار هم ندیدم که کتاب درست و حسابی بخواند... فردا...این فردای لعنتی هم هیج وقت آن چیزی نبود که می خواستم. این بار هم که این رجاله قرارست گند بزند بهش و تمام این کتابهایی را که با هزار زحمت و بدبختی از هزار حراجی و دست فروشی و کهنه فروشی جمع کرده ام بدهد بز خر ببرد و جایش سوپر مارکت بزند. فردا حد اقل عقده این زندگی را سرش خالی میکنم...


آب ولرم شده بود... اما هنوز هم از سرش خون می آمد و قادر نبود حرکت کند... چشمانش را بست... چشمان درشت و سیاه دخترک را دید که به او خیره می نگریستند...


 (س.س)


...............................................................

پ.ن:

آهنگ زیر یکشنبه غم انگیز ساخته موسیقی دان مجارستانی رزو سرس است که در 1932 به خواست دوستش لازو خاور برای ترانه اش ساخته شده, ترانه ای که بعد از ترک نامزدش سروده شده است! خواننده آن نیز پال کلمر است!

سخن در باره این آهنگ بسیار است! در مجارستان پس از انتشار این آهنگ بسیاری تحت تاثیر آن خودکشی کردند! همچنین این آهنگ در مجارستان ممنوع شد و در لیست آهنگ های ممنوع بی بی سی نیز هست! فیلمی نیز با همین نام در باره این آهنگ ساخته شده است! سر انجام رزو سرس نیز در یک شنبه ای غم انگیز خودکشی کرد!

آهنگ بسیار غم انگیز است از این رو اخلاقی بود که توضیحات فوق داده می شد! 

دانلود آهنگ یکشنبه غم انگیز!

معنی لغت به لغت ترانه:


غم انگیز یکشنبه                                 Szomorú vasárnap

صدها نفر از گل های سفید                   száz fehér virággal

منتظر شما عزیز                                 vártalak kedvesem

نماز معبد.                                          .templomi imával

تعقیب رویاهای                                    Álmokat kergető

یکشنبه صبح،                                    ,vasárnap délelőtt

غم ارابه                                             bánatom hintaja

بدون بازگشت.                                  .nélküled visszajött

از آنجا که غم انگیز                                   Azóta szomorú

همیشه در تاریخ یکشنبه،                     ,mindig a vasárnap

آسان تر فقط به نوشیدن،                  ,könny csak az italom

نان از غم و اندوه.                              .kenyerem a bánat

غم انگیز یکشنبه.                              .Szomorú vasárnap

تاریخ و زمان آخرین یکشنبه                       Utolsó vasárnap

بیا عزیز من،                                    ,kedvesem gyere el

یک کشیش، یک تابوت،                      ,pap is lesz, koporsó

تخت روان، حجاب عزاداری.                    .ravatal, gyászlepel

شما در حال انتظار برای ما،                  ,Akkor is miránk vár

و گل - تابوت.                                    .virág és – koporsó

در درختان گل                                       Virágos fák alatt

آخرین سفر.                                          .utam az utolsó

چشم من به باز خواهد شد         Nyitva lesz szemem, hogy

دوباره شما را ببینید.                       .még egyszer lássalak

آیا می شود ترس از چشم من نیست،  ,Ne félj a szememtől

مرده نیز برکت دهد ...                         ...holtan is áldalak

تاریخ و زمان آخرین یکشنبه.                    .Utolsó vasárnap




سالگادو

نقاشی "If One Man’s Joy is Another Man’s Sadness " اثر آندرو سالگادو.


پ.ن 2:

برای داستان اسمی پیشنهاد کنید.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 0  توسط س.س  | 

دمــی خیـــال بـدخـیــم رخ فـــروزش دســــت نمی دارد از دامــن

دســــت نمی دارد و آنـــی امـــان نمی دهد

هر دم به خویـــــش می خــــواند و

لــــــــیـــــــــک

خـــــاک خــــونـیـن اســـــت و

پــای رفــتــن 

در گــــــل!


(س.س)

............................................................................

پ.ن:

هم موسیقی و هم عکس را دانلود کنید, آهنگ را اجرا و تا آخر به تصویر با کیفیت اصلی اش خیره شوید! و بعد اگر حالی بود حستان را از این تجربه به ما هم بگویید! 

دانلود مومان اول از سمفونی شماره پنج لودویک بتهوون.

 

گرانیکا

گرنیکا اثر پابلو پیکاسو.

+ نوشته شده در  بیست و سوم فروردین 1393ساعت 2  توسط س.س  | 

مومنانه و تلخ 

بر آستان سرد این مسلخ

در درازنای شبی تار

تنیده در تکرار بی قرار اندوهی سرشار 

از شرم دستان خویش

با غم بسیار تو خواهم گفت

ای قلب دربدر

اینجا

در سرزمین من

کودکان احساس

بر دار

چشمان مفتش

بیدار

نه هیچ درختی

سایه سار دو دلدار

و نه ایام خسته را 

بویی ست از بهار.

با این همه

تو از یاد مبر 

که عشق

امیر مزامیر زمین است

لبریز بلندای هر باوری ست!

از یاد مبر

که عشق

آخرین حکایت آدمی ست!


(س.س)

 

.....................................................................

پ.ن: حتما همه شما هم آهنگ moolight بتهوون را شنده اید و هم نقاشی شب پرستاره ونسان ونگوک را دیده اید! اما شاید همزمان هر دو را با هم تجربه نکرده باشید! هر دو را دانلود کنید, آهنگ را اجرا و تا آخر به تصویر با کیفیت اصلی اش خیره شوید! و بعد اگر حالی بود حستان را از این تجربه به من هم بگویید! 

دانلود آهنگ moonlight

+ نوشته شده در  سیزدهم فروردین 1393ساعت 22  توسط س.س  | 

در زندگی گاهی اتفاقاتی می افتند که از فرط سادگی عمیق و پیچیده اند.

امروز اتفاقی ساده تمام حجم فکر مرا به خود مشغول کرد.

در تنهایی خویش حال خوشی نداشتم که پرستویی کوچک از در باز حیاط خود را به خلوت من رساند. وسوسه ثبت این اتفاق ساده مانع آن شد که همان اول پنجره را برایش بگشایم و به ساز زدن خویش ادامه دادم بی آنکه حال عاشقش را بدانم.....

شما هم این اتفاق ساده را ببینید!

دانلود با کیفیت اصلی

دانلود با کیفیت متوسط

دانلود باکیفیت پایین

 

......................................

پ.ن: بحث خوبی در اینجا در جریان است!

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1393ساعت 23  توسط س.س  | 

هوا رو به تاریکی می رفت. پیرمرد از صبح روحش سر پای کوبی داشت. انگار حس رهایی را که سی سال می شد جایی کنج دلش خاک می خورد دوباره باز یافته بود. صبح پیش از همه روسپیان و جانیان شهر بلند شده بود و از رویای شب پیش هنوز هم سر مست بود. لای روزنامه را بست و سعی کرد آخرین باری را که به این پارک آمده بود به خاطر بیآورد اما نتوانست و از این عدم موفقیت خویش دچار احساس ناخوشایندی شد. نگاهی کنجکاوانه به اطرافش انداخت. احساس کرد که اشتیاق امروزش به زندگی, با حال دل کودکی که آن سوی فواره بالا و پایین می پرد, نزدیکی دارد. لبخندی زد و سرش را به سمت چپ برگرداند. کنارش مرد جوان سیاه پوشی را دید که شبیه کاغذی مچاله خم شده بود و سرش را میان دو دست پنهان کرده بود و در چهره اش رنگ انسانیتی آزرده به چشم می خورد. مرد جوان طبق عادت همیشگی اش اغلب هر روز حوالی همین ساعت به پارک می آمد و برای فرار از روزمرگی ها و افکار مزاحم اش ساعتی را به استراحت کردن و تماشای رهگذران می گذراند. اما این بار با چشمانی بسته غفلتا به یاد گفتگوی شب پیش افتاده بود:


_همیشه فکر می کردم که لیلا والاترین ارزش زندگی ام خواهد بود... اما اشتباه می کردم, خیلی هم اشتباه می کردم... می خواهم همه خاطراتش را بیندازم دور و فراموشش کنم...


همیشه با او صاف و صادق بوده ام,... درست مثل همان روز اولی که کل پس اندازم را برایش هدیه گرفتم... اما او نه,... غیر قابل پیش بینی ست!... همیشه دستپاچه و غافل گیرم می کند, این برایم خیلی مسخره و در عین حال ناراحت کننده است... مثل روزی که دوست اش به من زنگ زد و گفت که در جاده شمال تصادف کرده!, وقتی رسیدم برایم وسط جنگل تولد گرفته بود... پر پریدنش را ندارم! درست نمی دانم که از کی به این مطلب پی برده ام؟... شاید از آن روزی که مونا را دیده ام!... شاید هم از آن روزی که تصمیم گرفتم که دیگر دروغگو و خیالپرداز نباشم!... این را خوب می دانم که عقلا لیلا بهتر است!... اما باور کن که اشتباه هم شایستگی های خودش را دارد,... گاهی علاقه بهتر از عقل است!...  مونا بر عکس او صاف و ساده است!, از همه مهمتر زیباتر است. تازه مگر حقیقت چیست؟ کدام عقل است که ادعا کند حقیقت را می داند؟


_ مرد است و حرف اش! مردی که زیر قول اش بزند و دل زنی را بشکند حتم دارم دیر یا زود چوبش را می خورد! این قانون دنیا است.


_اما از نظر من مرد نه به حرف اش, و نه به عرضه اش مرد است, مرد به صداقت اش مرد است, برای همین هم اگر طبیعت و دنیا قانونی داشته باشند چه کار یکی آن بالا باشد و چه خودشان این قانون رو وضع کرده باشند و از آن پیروی کنند این قانون به صداقت نزدیک تر است تا به دروغ. از طرفی آدم مگر چند سال زنده است که نخواهد برای دلش زندگی کند؟ اصلا به نظر تو کسی که از خودش به خاطر نفر دیگری می گذرد کار اخلاقی انجام می دهد؟ یا مثلا فکر می کنی اگر جهان دیگری نباشد کسی حاضر خواهد شد که از خود اش بگذرد؟ ایثار هم نوعی معامله است!


_از خدا چه از او نمی ترسی؟


_از بعد مردن مامان دیگر از هیچ چیز نمی ترسم!... فقط از تنها چیزی که هراس دارم مردن روح است!... روح ها هم می میرند, اما بدتر این است که توی این دنیا بمیرند!


_از بابا چطور؟


_هر چیزی بهایی دارد...


_فکر می کنی روح مامان الان کجاست؟


_مامان مرده همین!


_اما من حس اش می کنم, دیشب خواب اش را دیدم!


_همه چیز زیر سر این خیالپردازی هاست زیر سر این رویا های لعنتی.


_حرف هایت ناراحتم می کنند!


_می دانم! برای همین است که اغلب نمی خواهم با کسی صحبت کنم, آدم ها اغلب تاب صداقت را ندارند....


_حتی نمی توانم زندگی را بدون رویا تصور کنم!


_هر کسی رویا دارد! اما همه رویاهای من مربوط به همین دنیا هستند, مربوط به زنده ها!


-این دنیا؟ دنیای وحشتناکیست!


-اگر به رویاهایت نرسی کسالت بار است.


-بی رویاهای آسمانی زندگی مثل یک کلاف سردرگم است که به جای باز شدن گره هایش از بس که دست می خورند تنها هر روز کثیف و کثیف تر میشوند!


-بهتر از چشم بستن به روی گره هاست!


-مضحک است!... روزهای آخر مامان یادت هست؟ یادت هست که چقدر شاد و خوشحال بود؟ مگر عاقل ترین آدمهای دنیا هم دست آخر هدفشان همین شادی نیست؟


-چرا, ولی شادی حقیقی نه توهم شاد بودن!


-جالب است, مگر همین الان خودت نگفتی که کدام عقل است که ادعا کند حقیقت را می داند؟ تازه مگر این تو نیستی که می خواهی لیلا را به خاطر دلت طلاق بدهی با اینکه می دانی او بهتر از موناست؟ اصلا مگر دلیل رویا دیدن ما همین فرار از واقعیات نیست؟


-بگذار چیزی را به تو بگویم چون می دانم که به ریاضیات علاقه مند هستی, فرض کن که از نقطه ای شروع به کشیدن دایره خواهی کرد اما نه یک دایره کامل! دایره هایی که همینطور دور هم تنیده می شوند مثل ماری که دور خودش حلقه زده,بی نهایت شکل دایره وار, همچین شکلی را تصور کن که شروعش مرکز محور مختصات باشد, محور مختصاتی که سمت راست محور ایکس اش (واقیت و غم ) است و سمت چپ اش (توهم و شادی). حال هر انسانی بسته به شرایط و ژنتیک اش نقطه ایست روی این شکل و هر چقدر که روی خطوط دایره های بیرونی تر باشند مختصات بیشتری از این دنیا را درک خواهند کرد! حقیقت دنیا این است!...


پیرمرد به نظرش رسید که مرد جوان حادثه تلخی را پشت سر گذاشته یا کسی را از دست داده است, و چون شق دوم محتمل تر می نمود, و از آنجایی که پیرمرد احساس نیاز می کرد که از سعادتی که به او روی آورده است با کسی سخن بگوید, دستی روی شانه مرد سیاه پوش گذاشت و گفت:


ـ غصه نخورید زمان بهترین حلال است و مرگ بهترین راه حل.


مرد جوان در حالی که غیظی در لحنش موج می زد گفت:


ـ نمرده, جدا شده ایم.


ـ اما زن من مرد. خودکشی کرد, خود سوزی, همین چند روز پیش,... زن های ابله...


مرد جوان آهسته زیر لب گفت:


_ زن خوبی بود.


ـ خوب؟ شوخی می کنید, پس چرا طلاقش دادید؟


مرد جوان در حالی که بلند می شد لبخندی زد و زیر لب گفت:


 ـ  زیادی خوب بود.


و بعد در حالی که از نیمکت دور می شد پیرمرد با صدای کلفت اش که با وقاحت و لحن مسخره ای همراه شده بود گفت:


_شک دارم آقا, شک دارم.


احساس می کرد میل دارد پیرمرد را خفه کند اما از حرف آخرش ناراحت نشده بود. بی هدف از پارک بیرون زد, پیاده رو پر از جمعیت بود, دستانش را طبق عادت توی جیب پالتو اش کرده بود و مدام از جمعیت تنه می خورد چشمانش از بی خوابی می سوخت و از شدت سر درد سرش را به سختی بالا می گرفت. حرف پیرمرد موسیقی ذهن اش شده بود "شک دارم آقا شک دارم..." و با هر بار تکرار شدن اش از سرعت قدم هایش کاسته می شد. یک باره از تصور تنهایی خانه به خود لرزید و فندکی را که مشغول ور رفتن با آن بود از جیب پالتو اش بیرون آورد و در حالی که سرش را به جلو خم کرده بود مشغول روشن کردن سیگارش شد. همین که پک اول را داخل داد سینه به سینه مرد میانسالی او را نقش زمین کرد. دستپاچه و به سرعت شروع به عذر خواهی کرد و خواست که او را از زمین بلند کند اما مرد میانسال بی توجه و چابک از زمین بلند شد و آهسته در حالی که بهت زده معلوم نبود که کجا را می نگرد گفت: "خوبم"  و جوان که مرد میانسال از کنارش می گذشت بی اختیار گفت: "شک دارم آقا شک دارم"


مرد میانسال ساعت اش را نگاهی انداخت و بی آنکه آن را بخواند دوباره دست اش را پایین آورد و با قدمهای کوتاه مرددی راه پارک را در پیش گرفت, میل داشت که بنشیند , اطرافش را به امید پیدا کردن نیمکتی خالی نگاهی انداخت! اما هیچ نیمکت خالی دیده نمی شد, تنها در فاصله دویست قدمی اش بود که جایی برای نشستن وجود داشت. با شتاب به سوی آن رفت. هنگامی که از فواره می گذشت تمام توجه اش معطوف بازی دختر بچه بود. موهای ژولیده ای داشت که روی شقیقه هایش سفید شده بودند و موهای صورت اش چند روزی می شد که تراشیده نشده بودند. یقه پیراهن اش باز بود و چرک و کثیف به نظر می رسید. نمی دانست که کجاست ,چهار روز بود که ول می گشت و شبها را توی خیابان پرسه می زد. به نیمکت که رسید کنار پیرمرد با پشت خمیده ای نشست و دستانش را میان کتش پنهان کرد و به بازی کودک خیره شد.


مرد میانسال گویی که حواس اش به جا نبود, و پیرمرد که از دور نزدیک شدن او را پاییده بود, متوجه آشفتگی که در رفتارش نمایان بود شد و گفت: هیچ می دانید چرا آنقدر خوشحال است؟


مرد میانسال بی توجه به حرفهای پیرمرد تنها پلکی زد و خودش را محکم تر بغل کرد.


پیرمرد گفت: آزادی آقا آزادی. هیچ کس از او چیزی نمی خواهد.


مرد میانسال از لای پلک های نیمه باز اش نگاهی گذرا به پیر مرد انداخت و دوباره نگاه اش را به بازی دختر بچه دوخت.


پیرمرد صدایش را قدری بلند تر کرد و گفت: خیلی نگران به نظر می رسید؟


مرد میانسال با دست روی زانوهای خود زد و زیر لب گفت از دنیا خیلی طلبکارم!


_طلبهایتان را بهای آزادیتان کنید!


_حرف زدن راحت است.


و بعد پیرمرد متظاهرانه گفت: سخت نگیرید! من را ببینید! تنها چند روز است که همسرم را از دست داده ام.


مرد میانسال لختی ساکت ماند و گفت: _مردن که خوب است آقا, نعمتی است برای خودش. این زندگی است که غصه دارد نه مردن.


و بعد پیرمرد در حالی که با سر جوانک معلولی را نشان می داد گفت:


_ همه اینطور اند, هر کسی فکر می کند که تنها درد خودش درد است!


_ اینطور نیست!


_ پس تعریف کنید! مایلم که بدانم!


مرد میانسال میلی به تعریف کردن نداشت, اما ناخودآگاه برای آنکه دردمند بودندش را به پیرمرد ثابت کند, در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود آهی کشید و گفت:


 


شما نمی دانید که هجده سال تمام حسرت بچه داشتن یعنی چه! هجده سال تمام! هجده سال تمام بهترین ساعات زندگی ات را پشت در مطب ها و درمانگاه ها به امید روزنه ای تلف کنی و دست آخر روزی که قرار است بهترین روز زندگی ات باشد توی چشمانت زل بزنند و بگویند پسرت مونگل است... می فهمی مونگل است مونگل...


و بعد هنگامی که پیرمرد در خودش غرق شده بود بلند شد و از او دور شد. از پارک که بیرون زد حرف های همسر و خواهرزن اش را با خود سبک سنگین می کرد:


_اگر خانواده اش بفهمند این بار حتما طلاقم می دهد!


_کسی قرار نیست که بفهمد, من درستش می کنم. هیچ کس راضی به زنده بودن این بچه نیست. من یکی از آن همه بچه ای را که کسی نمی خواهد هر طور شده از بیمارستان برایتان میاورم...


پیرمرد هم دقیقه ای بعد از رفتن مرد میانسال به قصد رفتن به خانه اش بلند شد, در ابتدا با اینکه نمی خواست, حق را به مرد میانسال داد, اما بعد از آنکه تصاویر درهم برهمی از ذهن اش متبادر گشت و تاثیر کلام مرد میانسالی قدری در او فروکش کرد با خود گفت: "هجده سال که در برابر سی سال عددی نیست" . از کنار دختر بچه که گذشت به این فکر کرد که کاش زن او هم بچه دار نمی شد و هنگامی که نگاه اش به سوی خیابان بود همان مرد جوان سیاه پوش را دید که در فاصله صد قدمی او تکیه بر درختی روی چمن ها نشسته بود.


مرد جوان از رفتن منصرف شده بود و به خاطر پرهیز از مصاحبت های اجباری گوشه ای دنج روی چمن های مرطوب را ترجیح داده بود در بیست قدمی او دو زن مشغول ورزش کردن بودند, آنها را قبلا هم دیده بود اما نه از نزدیک آخر عادت نداشت که به این قسمت از پارک بیاید. یکی از آنها مسن تر بود و به نظر می رسید مادر دیگری است. کم و بیش متوجه نگاه های عجیب و مرموز آن دختر شده و بارها سنگینی نگاه او را بر خود احساس کرده بود اما رفتار دختر هیچ گاه این چنین توجه او را به خود معطوف نکرده بود, جوان پس از توجه فهمید که در کانون عطف توجه دخترک قرار دارد, دختر وضع غریبی داشت که احساس تعجب را در او برآشفته بود, دختری بسیار جوان بود با چشمانی ریز که به دقت و مو به مو با وسواسی عجیب تمرین های یوگایی را که مادرش مشق می کرد انجام می داد. خطوط چهره اش به وضوح نمایان نبود اما چشمان اش در آن سیاهی شب برق می زد و تقریبا بیست ساله می نمود, پیش از این به او بیش از افراد دیگری که آنها را حوالی همین ساعتها در پارک می دید توجه نکرده بود با اینکه بارها اتفاق افتاده بود که متوجه نگاههای پنهانی آن دختر شده باشد. هر بار که نگاه اش به او دوخته می شد وچشم به چشم میشدند, دخترک سرش را پایین می انداخت. گاهی هم لبخند کمرنگی می زد که به سرعت محو می شد. رفته رفته احساس کنجکاوی شدیدی در جوان جانشین آن حس تعجب گردید و رفتار دخترک را به دقت بیشتری زیر نظر گرفت , هر بار که او را می نگریست دخترک به سرعت نگاهش را از او می دزدید و به حالت غریبی سرش تا جایی که امکان داشت به زیر خم می کرد. چند باری این اتفاق تکرار شد و پس از آنکه تمرین های زن تمام شد زن نایلونی گیلاس به دخترک داد و بعد سیگاری گیراند و سرش را به پشتی نیمکت تکیه داد.


قطرات بسیار ریز باران شروع به باریدن کرده بودند و مرد جوان از رطوبت و خنکی چمن ها و برخورد قطرات باران با صورت اش احساس کیف عمیقی می کرد و ذهن اش قدری روشن تر شده بود اما باز هم افکار مزاحم رهایش نمی کردند, چشمان اش را بست و با خود فکر کرد که "این مضحک است که آدم حاضر نیست برای خودش دست به خود فروشی بزند و اخلاقیات را زیر پا بگذارد اما وقتی که پای کس دیگری که دوست اش دارد به میان می آید این کار را با کمال میل انجام می دهد. انسان موجود متظاهری است همه چیز را از چشمان دیگران می بیند نه از چشمان خودش, همین است آدم عجیب موجود دروغگویی است..." در همین افکار بود که سنگینی دستانی را بر شانه اش احساس کرد, از جایش پرید, دخترک بود, با لبخندی محو سلامی نا مفهوم کرد, دستانش را جلو آورد و مثل کسی که سالهاست او را می شناسد دستانش را فشرد, به آرامی صورت اش را نزدیکتر آورد و گونه مرد جوان را بوسید و لبخند اش محو شد و دوباره سرش را تا جایی که خم میشد به پایین خم کرد, مرد جوان شوکه شده بود, ضربان قلبش را می شنید که تند و تندتر می شدند و صدای نفس هایش را, مادر دخترک که تازه متوجه این اتفاق شده بود به سرعت به سمت مرد جوان دوید و دست دخترک را گرفت و با دستپاچگی و شرمی که به وضوح در چهره اش نمایان بود در حالی که سرخ شده بود و نفس نفس می زد گفت:


_عذر, عذر می خواهم او او را ببخشید... شرمنده ام, غفلت مرا ببخشید دخترم است او.. اوتیسم دارد… زیاد حرف نمی زند, متوجه که هستید... قادر نیست که به راحتی ارتباط برقرار کند, هرشب از دیدن شما خوشحال می شود, دیشب که نیامدید مدام سراغتان را می گرفت, عذر می خواهم اگر باعث ناراحتی تان شدیم. به به امید دیدار.


 (س.س)

.......................................................

پ.ن: نوروزتان پیروز و ایامتان به کام...

+ نوشته شده در  چهارم فروردین 1393ساعت 21  توسط س.س  | 


نـسـیـم

عـطر گـیـسـوان تــو

دم عیسایی مـن!


بـاران

زمــزمـه آزادی تــو

تـرنـم تـرانـه مـن!


بـهار

لـبـخـنـد تــو

خـرقـه بـازی مـن!





(س.س)
+ نوشته شده در  بیست و سوم اسفند 1392ساعت 23  توسط س.س  | 


دیر گاهی است که شب مانوس ام شده

پاره های رخشان ماه فانوس ام شده 

زخمها مي خواهند که مايوس ام کنند

در سکوتی بي محابا محبوس ام کنند

هيچ مرگ یک دریچه را دیده ای؟

ظلمت این جهان خفته را چه؟ 

دیده ای؟

هیچ دیده ای شاعری افتاده را؟

پاسخ سنگ از پس تنها یک چرا؟

دوش بسته بودند دستانی را از قفا

پیش چشمان ماه می کشیداند اش در خفا...


(س.س)

+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1392ساعت 23  توسط س.س  | 

در هیاهوی همه دهان ها

چشمانت

قصیده یکصد قصه نا سروده است...

 

                                   ]چشمانت



+ نوشته شده در  چهارم اسفند 1392ساعت 23  توسط س.س  | 

 آسمان پر از ابرهای تیره بود و هوا رو به روشن شدن می رفت, ساعت شش یا شاید هم هفت , حالا دیگر درست یادم نمی آید, باران سر باریدن داشت و باد سردی می وزید درست مثل باد های دی ماه که تنها حسن شان خلوت کردن شهر از لوس آدمها است و بس, زمستان نبود, پاییز بود, آذر ماه, خش خش برگ های خزان زده را زیر پاهایم خوب به خاطر دارم, خش خشی که هر لحظه باران صدایش را محو و محو تر می کرد و برگهای زرد و سرخ چنارهای پیری که آن میدان نفرین شده را تا ته آن خیابان لعنتی فرش کرده بودند. بیست و چهار ساله بودم, تنها و آسمان جل, آن روز قرار بود که بهترین روز زندگی ام باشد.

نگاهش میخ چشمانم شده بود, از چشمانش سیل اشک می بارید درست مثل بارانی که باریدن گرفته بود, مدام و یکریز, آنقدر که می شد مثل یک ریسمان از آن بالا رفت. دخترک خیس خیس بود انگار که زیر رگبار باران سنگر گرفته باشد, زانوانش را بغل کرده بود و با چشمان اشکبارش آنسوی پیاده رو کز کرده بود, رد نگاهش را که زدم وحشت سرتا پایم را برداشت, خودش بود, همان چشمها , همان نگاه, هل کرده بودم خواستم که بلند شوم و خودم را از سنگینی آن نگاه برهانم, بلند که شدم بی هوا به چیزی خوردم, قهوه چی بود, چایی روی دست و بالم ریخت, سر جایم نشستم آن لحظه آنقدر ترسیده بودم که متوجه سوختگی دست هایم نشدم, قهوه چی را که دست به سر کردم یاد دخترک افتادم, سرم را طرفش برگرداندم چیزی مانع دیدم شده بود, یک اتوبوس بود, اتوبوس خط واحد, چند دقیقه ای به همان منوال گذشت, گمانم ترافیک شده بود.


ژیار از همان اول می گفت, آدم گرسنه نان سنگک خواب می بیند! تو که اهل عشق و عاشقی نیستی. پدرش هم که آب پاکی را روی دستت ریخته, نکند چمشت مال و منال پدرش را گرفته؟ یعنی نه تو که این کاره نیستی لنگه خودمی از این عرضه ها نداری, بی خیال فراموشش کن, توی این دنیا آنقدر سمن هست که یاسمن تو میانش گم باشد, این هایی که من دیده ام به آسمان جل دختر بده نیستند! حرف هایش ته دلم را خالی می کرد, لامصب توی هر کاری که نه می آورد درست بشو نبود که نبود از بچگی همینطور بود بد که به دل اش می افتاد از زمین و زمان بلا می بارید, آسمان درهم می رفت تگرگ می بارید, پرنده ها می گریختند یا کسی می مرد, مادرش سر زا رفته بود, خودش می گفت که نحسی با من زاده شده است اما من گوشم بدهکار نبود کله شق تر از تمام آن حرف ها بودم آن روزها فکر می کردم که عشق کار پهلوان است, اما حالا خوب می فهمم که عشق کار آسمان جل است, من هم که از دار دنیا یک عمه پیر بیشتر نداشتم که او هم آلزایمر داشت و پسرش او را به سالمندان سپرده بود. ترس حالیم نبود, آخر شجاعت و نداشتن با هم رابطه مستقیمی دارند, مثل نداشتن خوانواده, نداشتن پول,نداشتن! نداشتن هر چیزی! آدم وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشد شیر می شود دل جرئت پیدا می کند, این بود که آنقدر سریش پدرش شدم و آنقدر از او کتک خوردم که آخر به خواستگاری رفتنم رضا داد.


تنهایی را تنها آدمهایی که تنها هستند می فهمند, آدم که سرتاسر زندگی اش گندآلود باشد به هر دری می زند که برای خودش دلخوشی بتراشد, اما از یک جایی به بعد به ناخوشی عادت می کند. سارا آخرین دلخوشی ام بود, بار اولی که در مرکز مراقبت از سالمندان دیدم اش گمان می کردم که از پرسنل درمانی آنجاست تا اینکه بعدا توی دانشگاه دیدم اش, پزشکی می خواند و مثل من ترم بالایی بود, گاه گاهی از سالمندان و موسسات خیریه سرکشی می کرد. بار دوم وقتی بود که ئارینا مرد. آن روز تمام دنیا روی سرم خراب شد ژیار دیوانه شده بود ضجه می کشید و آسمان و زمین را کفر می گفت, و من به آخر خط رسیده بودم, سرتاسر زندگی ام تصویری بود شبیه نقاشی  Wood Gatherers In The Snow ونسان ونگوگ, سخت و بی فروغ که آخرین میخی که آن را به دیوار دنیا آویخته نگاه می داشت ئارینا بود هیچ وقت این موضوع را به کسی نگفتم, آن روز اگر سارا آنجا نبود خودم را خلاص کرده بودم, ئارینا که مرد به سرم افتاد که بروم و خودم را از همان برج نیمه کاره ای که او را چند وقت پیش آنجا برده بودم پایین بیاندازم, می خواست ترسش از ارتفاع بریزد می گفت نمی خواهم بعد از مردن فرشته ها مسخره ام کنند, رفتم که خودم را خلاص کنم, همین که می خواستم بیرون بزنم سارا جلویم سبز شد, گوشی از دستم افتاده بود و ژیار هم از هوش رفته بود, سرنوشت به طرز مضحکی به اتفاقات کوچک وابسته است گاهی یک نگاه تمام زندگی یک نفر را کن فیکون میکند, یک نگاه مثل نگاه معصومانه ئارینا. ئارینا خواهر ژیار بود از نامادریش, چشمان سیاه درشتش در صورت سفید و رنگ پریده اش تا عمق جانت نفوذ می کرد, نگاهش با آدم کاری می کرد که تکنوازی های کلهر می کند و صورت گرد و استخوانی اش بدون ابرو در دل احساس رقت بر می انگیخت, برایش کلاه گیس طلایی گرفته بودم هارمونی آن رنگ طلایی با آن چشمان سیاه تماشایی بود. او را بیش تمام دنیا دوست داشتم, وقتی که مرد بخش عظیمی از من هم با او دفن شد. باید در مقابل این سخن داستایوفسکی ادای احترام کرد که انسان موجودی است که به همه چیز عادت می کند, اما با تمام احترام باید بگویم که من یک استثنا ام, آدمها کسانی را که شبیه خودشان نیستند دیوانه می خوانند, پس من یک دیوانه ام, من هنوز به نبودن او عادت نکرده ام. بار بعدی که دیدمش شش ماه بعد بود درست دو روز بعد از آن جلسه شعر خوانی روزی که او روحش را به من داد! توی دانشگاه جلسه شعر خوانی بود و قرار شده بود که ژیار چند تا از شعرهایش را بخواند برای همین من را هم با زور با خودش به آنجا برد, من اهل این جور کارها نبودم شعر می گفتم اما هیچ وقت برای هیچ کس به جز ژیار نخوانده بودمشان, ژیار شاعر خوبی بود غزل های پست مدرن میگفت شعر خوندنش که تمام شد ناکس زبلی کرد و خارج از برنامه جلوی جمعیت از من خواست که بروم و یکی از شعرهایم را بخونم. توی دانشگاه همه مرا می شناختند, دانشجوی سیاسی بودم, از آن کله خرها از آنها که پای ثابت تمام اعتراضات و جنبش های دانشجویی هستند, بارها تعلیق شده بودم و چند بار تا آستانه اخراج رفته بودم اما کسی فکر نمی کرد که از لحاظ تئوریک هم چیزی بارم باشد آخر من هم همچون میلوش از کودکی همیشه برای کسانی که با شر میجنگیداند احترام قائل بوده ام و برایم مهم نبوده است که آیا هدف یا وسیله را درست انتخاب می کنند یا نه. اما برای آن دسته از روشنفکران انقلابی که تنها تز می دهند و نظریه پردازی می کنند هیچ احترامی قائل نبوده ام. آن روز به اسرار چند تا از  شعرهایم را خواندم و از آن روز به بعد دیگر همه به دیده احترام به من نگاه می کردند.


از پنج صبح بیرون زده بودم, دلم قرار نمی گرفت, باران که شدت گرفت خودم را چپاندم توی یک قهوه خانه, یک چایی سفارش دادم و محو تماشای باران شدم, همیشه از تماشای باران کیف می کردم, باران مرا با خود به تصویر دوری می برد, یک روستای بهاری نمناک, خانه ای چوبی که بر آستان اش مردی در حال شکستن چوب است, جاده ای جنگلی و دستان زنی که مادرم است و دستان کودکانه ام را گرم می فشرد, نمی دانم این تصویر غریب از کجا در من زاده شده, آخر من هرگز مادری نداشته ام, چند روزه بودم که به خاطر پدرم مرا رها می کند می رود, پدرم هم در دو ساله گی از داربست پایین می افتد و می میرد و من می مانم و پدر بزرگ پیرم.


دست و پایم می لرزید, اتوبوس که رفت دخترک هنوز همانجا بود, از قهوه خانه بیرون زدم, هنوز هم گریه می کرد, سمتش رفتم, گرومب... دیگر چیزی یادم نمی آید, به هوش که آمدم یک ماه گذشته بود و پاهایم را از دست داده بودم . حال سی پنج سال است که از آن روز می گذرد و دیگر هیچ وقت سارا را ندیدم.


(س.س)

.............................................................

پ.ن:

شعر زیبای زمستان از دوست خوبم یاسر از وبلاگ دیالوگ که از سر لطف به من تقدیم شده است



از سرفه های خشک و ترم رنج می کشم

از شام تار بی سحرم رنج می کشم

میلم نبوده است به سیگار و مدتی ست

کز دود بهمن پدرم رنج می کشم


میگفت جنس بهمن ما نور و آتشست

سوزنده ی نهاد ستمکار و سرکشست

اما تمام آتش این قصه دود شد

آمد میان سینه ی بیمار من نشست

 

اکنون به شام و در سحرم سرفه می کنم

تا انتهای این سفرم سرفه می کنم

در لا به لای غر زدن اینجا نشستم و

از دود بهمن پدرم سرفه می کنم


 


و کامنت من


 


به اشک به خیسی ملافه ام

به بی خوابی شبهای کلافه ام

قسم به سینه بیمارت از بهمن پدر

که من هم درگیر همین سرفه ام...


پ.ن 2:

پوزش از تمام دوستانی که خوانش مطالب در قالب پیشین وبلاگ برایشان مشکل بود. سفید پوشیدم هر چند در دل سیاه پوش تمام آنچه ام که می خواهم و نیست...

+ نوشته شده در  نوزدهم بهمن 1392ساعت 13  توسط س.س  |